سلامی به گرمی رخت و خواب و به سردی حمام .
سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممم به قول هومن جونم هووووووووووو . چطور هستین؟ منم واقعا امروز صبح خیلی با انرژی بودم خیر سرم . دیشب حالم بد بود . خب اونو ولش . بعد از هفته ها باز من اومدم . ببخشین که زیاد چرت و پرت میگم چون اینقدر هیجان زده هستم که نمی دونم چی بگممممممممم . اول از همه یه تبریک ویژه برا همه ی هووهای عزیزززززززززززززز و یه تبریک ویژه تر برای جاری های عزیز. اصلا باورم نمیشه که یک سال گذشته باشه ...... و هومن 26 ساله شده باشه . دیشب یه جور خاصی بود کلی دلم گرفته بود در اتاقمو بستم نشستم روی زمین تمام دفترای خاطراتمو و نامه هایی که برای هومن نوشته بودم دورم چیده بودم و به عکس هومن نگاه می کردم و اشک می ریختم . منو مرض گرفته بودم تب کرده بودم . به قول نازی جون تب عشق بود . از داخل گرمم بود ولی یهو می لرزیدم . همینجوری یکریز گریه می کردم و اهنگ گوش می دادم و خودم هم با اون صدای خیلی خوشگلم می خوندم . واقعا من اگه برم خواننده بشم تمام خواننده ها باید فرار کنن اصلا موسیقی نابود میشه حالا خودتون فکر کنین من چه صدایی دارم دیگه .
اپ امروز با همه ی اپ ها فرق خاصی داره امروز علاوه بر داستان یک عالمه شعر و مطلب اوردم . اول بریم سر داستانمون .
من و هومن مشغول حرف زدن بودیم که یهو تموم چراغا خاموش شد مثل اینکه برق قطع شده بود دیگه واقعا هیچی رو نمی دیدیم یه ذره به دور و برمون نگاه کردم و یه ذره هم به هومن . که ساکت ساکت شده بود .
- سوگند من قول میدم تو ترسیده باشی.- واااااااا ......- وا نداره که خب تو ترسویی .- هومن تو خیلی عجیب غریبی.- برای چی همچین فکری می کنی؟ - اخه اصلا بهت نمیشه اعتماد کرد یه لحظه ارومی بعد 2 دقیقه نمیشه کنترلت کرد من که حریفت نشدم و نه میشم. هومن خندید و گفت: هیچکس حریف من نمیشه حتی کامران که سال هاست با من داره زندگی می کنه.- هومن تو در مورد من چه نظری داری؟- در مورد تو؟ مثلا اخلاقت؟- کلا خودم... چی داشتم که به طرف من جذب شدی؟- تو ... صبور مهربون با وفا و با وقار بودی و هستی و خیلی از ویژگی های خوب دیگه رو هم داری.- یعنی برای تو اصلا قیافه مهم نیست؟- ببین اون به جای خودش اهمیت داره از همه مهم تر اخلاق هست.- خب هومن من و تو که اصلا به هم نمیایم؟- از چه نظر؟- ببین مثلا بعضی ها میگن وقتی دو نفر دارن با هم ازدواج می کنن باید اخلاق و رفتارشون به هم بیاد چه جوری بگم؟ مثلا رفتارشون مثل هم باشه خب ما دوتا اصلا شبیه به هم نیستیم تو شیطونی و من اروم تو پر حرف و من کم حرف گاهی اوقات بر عکس میشه تو اروم میشی من شیطون میشم.- خب سوگند یا دو نفر باید اونجوری به هم شبیه باشن با هم ازدواج کنن یا اینکه اون دو نفر مکمل هم بشن ما دوتا از نوع دوم هستیم.- به نظر من این مکمل بهتره.- خب هر کدومش در جای خودش خوبه.- هومن.- جان.- من خوشگلم؟- اصلاااااا.- دستت درد نکنه. هومن زد زیر خنده و اروم اومد کنارم نشست و دو تا دستامو گرفت بین دستاش یه بار دیگه اون حرارتی که تموم تنمو می سوزوند توی وجودم پیچید هنوزم اسمشو نفهمیده بودم ..... گفت: می دونی من خودم مرض دارم هی دلم می خواد اذیتت کنم که ازم ناراحت بشی بعد بیام باهات اشتی کنم. لبخندی زدم و گفتم: عجب بدبخت زن ذلیلی.- من هر چی باشم زن ذلیل نیستم.- هومن نگفتی من خوشگلم یا نه؟- تا حالا با دقت بهت نگاه نکردم. بعدم شروع کرد به خندیدن .- اصلا تو ادمو پشیمون می کنی . یه چند دقیقه با سکوت گذشت که من خمیازه ای کشیدم و گفتم: هومن دیگه داره دیر میشه بریم؟- نه بزار برقا بیان.- خوابم گرفته.- می خوای همینجا رخت و خواب پهن کنی بخوابی؟ به خنده افتادم ولی گفتم: خب چیکار کنم حالا؟- میگم همینجا بخواب. در همین مورد بحث می کردیم که برق اومد . ما هم بلند شدیم و خواستیم بریم که یهو من چشمم به میز و صندلی هایی که تو چند متری ما گذاشته شده بود افتاد . یه پسری اونجا نشسته بود تک و تنها . چقدر قیافه ش اشنا بود . ولی هر چقدر بیشتر نگاش می کردم چیز کمتری دستگیرم می شد . یهو یاد سامان افتادم تازه فهمیدم کی هست ... یکی از دوستای سامان بود .... اسمش هم کامیار بود که با فریبا هم رابطه ی خوبی داشت ... سعی کردم اصلا بهش توجهی نشون ندم . داشتیم از کنارش رد می شدیم هومن که حواسش اصلا به اون نبود ناگهان چشمش به من افتاد . من سرمو برگردوندم ولی یه مرتبه منو صدا کرد . مجبورا برگشتم هومن یه کم به من نگاه کرد بعد هم به کامیار.- سلام سوگند خودتی؟ باورم نمیشه بعد از 7 سال چقدر عوض شدی. اما من فقط به سلامی اکتفا کردم . هومن رو به من گفت: سوگند جان نمی خوای معرفی کنی؟ سرمو بردم بالا ولی چی باید می گفتم که نمی دونستم . کامیار گفت: سوگند خیلی دنبالت گشتم تو کجا بودی؟ برات کلی حرف دارم. هومن هم همینطوری با دقت به ما دوتا چشم دوخته بود .- هومن جان کامیار یکی از دوست های قدیمی من بودن. کامیار هم خیلی فرق کرده بود گفت: میشه ازت بخوام که به حرفام گوش کنی؟ هومن : بریم. لالمونی گرفته بودم یعنی چی می خواست بگه .... قلبم بهم می گفت که اگه صبر کنم بهتره .- هومن کامیار یکی از دوست های نزدیک سامان هست. کامیار نگام کرد و بعد سرشو انداخت پایین و گفت: ازت خجالت می کشم سوگند نمی تونم حتی نگات کنم. منم سرمو انداختم پایین . ولی اون بعد گفت: خیلی وقته که تنها شدم در حدود 1 سالی میشه که فریبا رو ندیدم.- الان کجاست؟- نمی دونم.- واسه چی دنبال من بودی؟- برات یه نامه از سامان دارم قبل مرگش برات نوشته بود. من و هومن یهو به هم نگاه کردیم . هومن که از تعجب چشماش گرد شده بود گفت: نامه ؟ از سامان؟ کامیار : اره از شانس شماها توی ماشین هست . من تموم اون مدت توی فکر بودم که سامان چی نوشته برام ..... یه جورایی هم به کامیار اعتماد نداشتم . ولی در هر حال از پارک خارج شدیم ماشین کامیار توی پارکینگ پارک شده بود . پاکتی رو از ماشین بیرون اورد بعد اونو داد به من و به ماشین تکیه کرد در حالی که به اسمون چشم دوخته بود اروم شروع کرد به حرف زدن . – می دونی سوگند من عامل بدبختی خیلیا بودم پشیمونم اما راه برگشتی نمی بینم به همین خاطر فقط به انتظار مرگم هستم ای کاش می شد یه بار دیگه به وجود می اومدم ای کاش من یه ادم خوب می شدم ای کاشششششششش. بعد از دقایقی سکوت گفت: ببخشید که مزاحمتون شدم میرم خدافظ. تا قبل از اینکه به خودمون بیاییم رفته بود . خواستم پاکتو پاره کنم که که هومن مانع شد .- سوگند این کارو نکن شاید داخل نامه چیزی نوشته شده باشه که تو ندونی.- نمی خوام بدونم.- سوگند ازت خواهش می کنم اون نامه رو بده به من. تسلیم شدم .... واقعا توی اون تاریکی شب در مقابل برق چشمای قشنگ هومن نمی شد مقاومت کرد .
(( سلام نمی دونم حالا که داری این نامه رو می خونی من هستم یا نه ولی اگه خدا منو از روی زمین برداره خیلی بهتر میشه . امیدوارم هر جا که هستی خوشبخت باشی . بدون هیچ حرف اضافی میرم سر حرف اصلی .
تا چشم باز کردم دور و برم بدبختی رو دیدم . من به همراه مادر و پدرم توی یکی از پایین ترین محله های تهران زندگی می کردیم . پدرم یه معتاد و اشغال و بی غیرت و بی همه چیز بود اما مادرم از یه فرشته هم بالاتر بود . مکان زندگی ما هم یه خونه بود که دور حیاطش 20 نفر بدبخت و بیچاره تر از ما هم توش زندگی می کردن . پدرم بیکار بود ولی مادر بیچاره م از صبح تا شب تو خونه ی این و اون ظرف می شست و لباس می شست تا نون یه شب ما در بیاد . همیشه با حسرت به این و اون نگاه می کردم من هیچی توی زندگیم نداشتم که دلمو بهش خوش کنم .... نه مادری نه پدری نه ..... تا اینکه یه روز صبح بود و تعطیل . من برای بازی رفته بودم توی کوچه اون موقع 7 سالم می شد. با بچه ها دعوام شد و به حالت قهر ازشون جدا شدم و به حیاط خونه برگشتم . از توی حوض یه ابی به دست و صورتم زدم تا اینکه بلند شدم و رفتم به طرف اتاق خودمون . یهو از پنجره چشمم افتاد به داخل اتاق .
به بدترین لحظه ی زندگیم رسیده بودم .... با زشت ترین صحنه ی عمرم رو به رو شدم . مادرم ..... کسی که برای من نماد یه فرشته ی اسمونی بود توی ..... بغل یه مرد غریبه برای منی که ..... بعد ها فهمیدم این کارشه . اون شب تا خود صبح یکریز گریه می کردم و توی خودم بودم من بدبخت فکر می کردم بابام از این موضوع چیزی نمی دونه ولی ... اون خودش برای مادرم مشتری جور می کرد . تا اینکه 2 سال گذشت و وضع ما خوب شد از اون محله رفتیم به یه محله ی دیگه . مادرم فرق کرده بود دیگه ازش متنفر بودم از اون و همه ی زن ها و دختر ها .... من چه کاری می تونستم بکنم جز اینکه بشینم و شاهد نابود شدن مادرم و امثال اون باشم ؟ سحر به دنیا اومد . خواهر گلم که همیشه مواظبش بودم البته اون موقع ........ من تقریبا 19 ساله بودم .. . خودمو یه قربونی می دیدم . اخلاق مادرم هم عوض شده بود . حالم از مادرم به هم می خورد. پدرم مرد و وضع ما بهتر و بهتر شد .
و به یه خونه ی خیلی شیک و مجهز رفتیم . مادرم که می گفت ازدواج کرده با صاحب اون خونه . ولی بعد فهمیدم بدون هیچ دردسری با هم بودن .
نصرت همونی که ماها باهاش زندگی می کردیم یه دختر داشت که اون موقع 15 سالش بود . اسمش پریا بود . عکسش توی پاکت نامه هست می تونی ببینی . پریا دختری که با ورودش به زندگی من اتیشم زد نابودم کرد . برای اولین بار طعم عشقو حس کردم ولی پریا باهام کاری کرد که پشیمون شدم. به پریا ابراز علاقه کردم اونم که می گفت دوستم داره اونم می گفت که فقط منو داره ...... ولی عاشقم نبود ..دلمو شکوند طوری که از همه ی زن ها دختر ها متنفر شدم . مادرم جلوی چشمام پر پر شد و بعدش نصرت مارو از اون خونه پرت کرد بیرون. اگه بخوام همه ی زندگیمو بگم یه کتاب میشه فقط توی یه جمله خلاصه ش می کنم که پریا با نامردی تمام همه چیزو به هم زد و منو با دل شکسته م تنها گذاشت و رفت ...... دیگه همه چیزو تموم شده می دیدم زندگی برام معنی نداشت . مثل یه جهنم بود ... به کمک یکی از دوستام اومدیم دوبی و بعد از 1 سال زجر و فقر و ...... با فریبا اشنا شدم و توسط اون راهی کانادا شدیم. و بعد هم تورو دیدم .... حالا بهتر دلیل منو برای کارام بدونی . من ازت انتقام گرفتم تو مثل پریا بودی همون چشم ها همون وقار و همون متانت ولی تو مهربون بودی اون بداخلاق ..... تو دختر پاکی بودی ولی اون از سگ هم کثیف تر بود . هیچ فرقی با اون نداشتی وقتی اون شبا زجرت می دادم خالی می شدم ولی وقتی تنها می شدم می نشستم کلی اشک می ریختم اخه واسه ی چی خدا باید منو برای اینجور زندگی کردن بوجود بیاره ..... حالا میرم سوگند منو ببخش میرم ................ منو ببخش .)) وجودم می لرزید اگه هومن دستمو نگرفته بود حتما روی زمین افتاده بودم ........ هیچ وقت فکرشو نمی کردم سامان ... سامانی که ....... خدایا من خوابم ؟؟؟ من بیدارم ؟؟؟ نمی دونم چند دقیقه به اون حالت گذشت . هومن گفت : سوگند کجایی؟- همینجا .- باورت میشه؟- نه من حتی احتمال یه درصدشو هم نمی دادم که سامان ....... – پس اون به فکر انتقام از تو و از همه ی دخترها و زن ها بود حتی اون از خودش هم بدش می اومد داشت از خودشم انتقام می گرفت.- هومن گفت که داخل نامه عکس پریا هم هست. هومن داخل پاکت رو نگاه کرد و دو تا عکس ازش بیرون اورد . اولیش که عکس مادر سامان بود اونم زن قشنگی بود و بیشتر سامان شبیه به مادرش بود . دومین عکس هم پریا بود . با دیدن این عکس برای چند لحظه از فرط تعجب دهنم باز مونده بود .... – اااا سوگند این که خود تویی؟- سامان راست می گفت واقعا خیلی بهش شباهت دارم.- اصلا انگار خود تویی.- ادما گاهی شبیه به هم میشن.- ولی نه تا این حد. سعی کردم به اعصابم مسلط بشم و یه ذره خودمو کنترل کنم ...... یه نگاه به اسمون انداختم و خدا رو صدا زدم و بعد اروم گفتم: هومن میشه همه ی اینارو بندازی دور؟- چرا؟- نمی خوام به این چیزا فکر کنم من اصلا از گذشته م هیچی نمی دونم همه ی اون خاطره هارو از یاد بردم نمی خوام دوباره برام زنده بشن .- باشه .
نامه و عکس هارو یه جا پاره کرد و انداخت توی سطل اشغال و بعد با محبت به من چشم دوخت . دستامو به طرف هومن گرفتم و گفتم: منو توی اون وضع دیدی هیچی نگفتی چقدر صبوری ؟؟؟ کمکم کردی نجاتم دادی اخه چقدر تو مهربونی ؟ چه اسمی واست بزارم؟ فرشته ؟ نه کمه نمی دونم هومن ....... فقط بدون من جواب این همه خوبی رو فقط با عشق می تونم بدم. دستای من سرد بود و لبای اون گرم . هومن که به اسمون چشم دوخته بود در همون حالت زمزمه کرد: و این برای من خیلی با ارزشه. شروع کردیم به قدم زدن و راه رفتن .
– هومن حاضرم توی این راه زندگیمو نه کمه وجودمو نه اصلا خودم قربونیت بشم.- سوگند از این حرفا نزن.- چشم قربان. هومن یه دونه از اون نگاه های پر از شیطنت بهم انداخت و چشمکی زد و گفت: به به چه دختر حرف گوش کنی. همه جا غرق در ارامش شد . همه جا سرد بود ولی اغوش هومن با حرارت تر از قبل بود. چند ثانیه ای ساکت بودیم که هومن گفت: سوگند.- جونم. یه جوری با یه حالت خاصی نگام کرد که من گفتم: هومن یه چیزی می خوای بگی که نمی تونی بگی. هومن لبخندی زد و گفت: می بینم که تو هم دیگه فکر خون شدی اینقدر که با من گشتی. با لبخندم جوابشو دادم . اما سریع گفتم: بگو دیگه.- چی؟- اون چیزی که می خواستی بگی.- باشه. دوباره چند لحظه ساکت بودیم که هومن سکوتو شکست و گفت: سوگند من یه جورایی دیگه خسته شدم. یه لحظه تند برگشتم نگاش کردم و گفتم: از من؟ هومن دوباره لبخند قشنگ تری از قبل زد و گفت: من هیچوقت از تو خسته نمیشم. همراه با این حرفش دست منو هم محکم تر بین انگشتاش فشرد . من احساسم گل کرده بود . یهو واستادم رو به روی هومن. خواستم تا عمق چشماشو نگاه کنم ولی واقعا طاقت نیاوردم . می خواستم ببینم توی چشمای هومن چی رو می شد دید . یه لحظه فکر اینکه هومن یه روزی تغییر کنه و نا مهربون بشه اتیشم می زد چشماش پاکی و عشقو فریاد می زد . یهو رعد و برق زد و بارون گرفت . نم نم بود .... خیلی کیف می داد زیرش قدم بزنی . یهویی رو به روی هومن واستادم و گفتم: هومن از چی خسته شدی؟- از .... از این حس بدی که تازگی ها پیدا کردم.- چه حس بدی؟- ببین من و تو که ... ما که هنوز به صورت قانونی و رسمی با هم ازدواج نکردیم ... خب .... میگم یه کمی راجع به این موضوع فکر کنی بدم نیست. یه کم به قول خودش موزیانه نگاش کردم که به خنده افتاد و خیره شد به اسمون .- به من نگاه کن هومن تو چشام زل بزن. اونم همین کارو انجام داد . – خب ... هومن چرا حرف دلتو نمی زنی؟ تو می خوای ما ازدواج کنیم ؟ درسته؟- اخخخخخخ گفتیییییی. زدم زیر خنده و گفتم: بابا چه عجلیهههه من که فرار نمی کنم به خدا منو نمی دزدن.- خب زود که نه .- پس کی؟- تا همین 1 ماه دیگه.- هومننننننن ؟ یک ماه دیگه؟ نه ما تازه داریم همدیگه رو پیدا می کنیم من تازه دارم تورو می شناسم. هومن یه قیافه ی خیلی ناراحت به خودش گرفت و گفت: یعنی نه؟- اون نه ..... ولی خب باید بگم نه.... می دونی چرا؟- چرا؟- چون من و تو هر روز که می گذره بیشتر با هم اشنا میشیم.- باشه یک هفته هم به خاطر تو صبر می کنم.- هومننننننن.- وقتی عصبانی میشی خیلی وحشتناک میشه صورتت. همه ش دلش می خواست منو حرص بده . – باشه هومننن بعدا به هم می رسیم.- ولی وقتی مهربون میشی خیلی باهال میشی اون موقع قیافه ت هم بد نمیشه. یه چند ثانیه سکوت کرد که بعدش گفت: ولی وقتی مظلوم میشیییییی ..... اخ دلم کباب میشه ... دیوونه م می کنی ..... ولی واقعا اونقدر ساده میشی که راحت میشه گولت زد ... چند باری امتحان کردم. یه نگاه به اون چشم های هومن که پر از حرف نگفته بود انداختم و بعد گفتم: هومن من تازه دارم تورو می شناسم که عجب صفت های خوبی داری منو بچه گیر اوردی؟ یعنی همون خر گیر اوردی ؟- خب سوگند واقعا تو زود گول می خوری؟- نه که تو نمی خوری.- من ؟ هرگز.- منم هرگز.- سوگنددد لجبازی نکن.- باشه من زود گول می خورم. بعدم قیافه مو یه جوری نشون دادم انگار که از دستش ناراحتم و رومو برگردوندم یه طرف دیگه . هومن یهو همچین منو برگردوند طرف خودش گفت: ناراحت شدی؟ یه مرتبه زدم زیر خنده و اروم اروم رفتم عقب و گفتم: حالا کی زود گول می خوره؟- تو منو گول می زنی؟ دویید دنبالم منم با تمام وجودم دوییدم تا اینکه یه جایی رسید به من . دستامو گرفت و منو کشوند توی بغلش . حس غیر قابل توصیفی داشتم .... تا حالا اینجوری عشقو حس نمی کردم . یهو گفتم: هومننننننن منو بدجور عاشق کردی ...- یه حس خیلی خیلی قشنگ دارم.- من یه حسی دارم.- من احساس می کنم امشب با همه ی شب هایی که با هم بودیم فرق داره امشب همه جا یه جور خاصیه .... مثلا نگاه کن اسمون داره از شادی برای ما دوتا گریه می کنه .... اصلا خود تو یه جور دیگه ای منو دوست داری...- وای هومن دقیقا درست گفتی من همه ش احساس می کنم الان از همیشه بیشتر دوست دارم از همیشه بیشتر بهت احتیاج دارم بازم میگم هومن دوست دارممممممممممممممممممم.- سوگند توی ایران دخترا سر 10 سالگی شوهر می کنن.- وای خدای من. – البته قدیماشون.- منظور؟- تو هم یه کم یاد بگیر.- هومننننننننننننن.- خب مگه بدیتو می خوام .- حالا اگه من نخوام با تو ازدواج کنم باید کی رو ببینم؟- منو.- هومننننننن دست بردار .- تو چشام زل بزن و بگو که نمی خوای با من ازدواج کنی. یه لحظه حرصم گرفت و مستقیم خیره شدم به چشم های هومن . اما واقعا نمی شد صبر کرد ....... نمی تونستم تحمل کنم ولی هر جوری بود گفتم: من می خوام با تو ازدواج کنم. هومن متعجبانه گفت: سوگندددددددددددد تو چی گفتی؟ بعدم شروع کرد به خندیدن و منم سرمو انداختم پایین و تو دلم گفتم: ببین کار ما به کجا رسیده ..... هومن گفت: دیدی دیدی راضی هستی ولی فقط داری ناز می کنی.- من اهل ناز کردن نیستم.- باشه نیستی فقط اعترافتو کردی . اروم قدم می زدیم و گفتیم و می خندیدیم . خیلی اون شب خوش گذشت مخصوصا که منم شیطنتم گل کرده بود و هی هومنو اذیت می کردم . وقتی رسیدیم خونه تقریبا ساعت 6 صبح بود .نمی گذاشتم بخوابه هی مرض می ریختم بیچاره کلافه شده بود مثلا داشتم تلافی می کردم . - سوگند پاشو برو بیرون.- اااا یادت میاد منو شبا بی خواب می کردی حالا این دردو بکش ببین چه مزه ای هست.- خب من می خوام بخوابم.- یعنی برم بیرون ( با یه لحن خیلی خیلی ناراحت کننده )؟- هااا نه ... نه نرو. با شیطنت خندیدم و گفتم: خب پس بمونم؟- چیکار کنم منو ببخشی؟ اینقدر دلم براش یهو سوخت و گفت: حیف که دلم برات سوخت. اونم خندید و دوباره چشماشو بست و خیلی زود خوابش برد . چون اون روز کامران و هومن خونه بودند صبح تا دیروقت هومن خواب بود . دیروقت که نه .... من و کامران ساعت 11 بیدار بودیم و من صبحونه رو سریع اماده کردم . سریع یعنی نیم ساعتی طول کشید . بعد تازه مشغول شده بودیم که سر و کله ی اقا هومن پیدا شد . اون لحظه کامران رفته بود دست و صورتشو بشوره . فقط من سر میز بودم . داشتم قوری رو می گذاشتم روی میز که باز این کلک منو از پشت بغل کرد . – با شیطونیات منو کشتی. اما مگه حالا حرف می زد .- بابا ولم کن بزار اینجا رو بچینم الان کامران میاد. اما کو گوش شنوا ؟؟؟ - هومن لال شدی؟ هومن سرشو اورد جلو گونه مو بوسید و گفت: دوست دارم خیلی خیلی خیلی به اندازه ی تمام خیلی های دنیا.- عجباااااا من گیر چه ادمی افتادم؟- این ادم مگه چشه سوگند؟ گناهی جز عاشق شدن نداره ..... داره؟ هومن منو نشوند روی پاش و دو تا دستاشو هم گذاشت روی پاهای من و یه کم نگام کرد و گفت: سوگند بیا و قبول کن ما هم تا یه ماه دیگه سر و سامون بگیریم.- هومنننننننننننن؟ جدی جدی داری منو می گیریاااااااا. هومن خندید و گفت: میگم که خسته شدم. بلند شد مقابلش نشستم دو تا دستاشو گرفتم و گفتم: هییییییی قربون خستگیت برم.- سوگند هر روز که میاد و میره تو تغییر می کنی .......- چه جوری میشم؟- دیوونه کننده تر.- اخ من قربون اون دلت برم که دیوونه هم میشه.- سوگند.- جانم.- میگم ...... بیا نزدیک. لبخندی زدم و رفتم یه کم نزدیک تر . گونه مو بوسید و در گوشم اروم گفت: دوست دارمممم به اندازه ی تمام دوست دارم های دنیاااااا. منم که سریع تحت تاثیر محیط قرار گرفتم یه کم به سر و وضع هومن نگاه کردم و بعد گفتم: هومن میگم این مدلی مو بهت نمیاد زیاد.- عوضش کنم؟- قبلیه بهتر بود.- باشه عوضش می کنم. اینبار من بهش گفتم: هومن بیا یه کوچولو جلوتر . هومن لبخندی زد و یه کمی نگام کرد و بعد گفت: درست مثل لیلی و مجنون می پرستمت سوگند. منم گونه شو بوسیدم و در گوشش گفتم: دوست دارم به اندازه ی ........ تا خواستم بگم به اندازه ی چی .... صدای سرفه ی کامران مارو به خودمون اورد . من خودمو کشیدم عقب و یه نگاه به کامران انداختم و یه لبخند ملیح هم زدم که کامران با خنده سرشو تکون داد هومن هم گفت: کامران سرتو اینجوری واسه ما تکون نده هاااااا نمی خواد ادای بزرگ ترارو در بیاری اگه زیادی شیطونی کنی ابروتو جلوی سوگند می برم. کامران که داشت به طرف میز می اومد گفت: چه جوری اونوقت؟ هومن هم شروع کرد به تعریف کردن یکی از خاطراتشون که رفته بودن بیرون و شقایق هم همراهشون بودن . خلاصه کامرانو کلی اذیت کردیم . اونم جوابمونو می داد .- شماها اول صبحی همدیگه رو ول نمی کنین؟ هومن گفت: کامران نزار بگمااااا.- چرا تهدید می کنی؟ بگو. منم با خنده به این صحنه ها نگاه می کردم و توی دلم به خاطر اینکه که خدا هومنو به من داده بود شکر می کردم . اون روز کامران و هومن خودشون مهمون داشتن واسه ی شام . یه مهمونی کوچولو گرفته بودن . دیگه موقع غروب من کم کم اماده شدم جلوی اینه نشسته بودم داشتم موهامو درست می کردم که موبایلم صداش در اومد . جواب دادم مارال بود . – سلام سوگند جون چطوری ؟- سلام ممنون تو چطوری ؟ خوبن همه؟- اره سلام دارن چه خبر ؟ خوش می گذره بدون ما ؟ - عالیییییییی توووپپپپپ.- بله دیگه وقتی پیش اقا هومن باشی غم از یادت میره ولی وقتی به ما می رسی دلت می گیره وقتی با هومن جونت هستی دلت باز میشه وقتی به ما می رسی.......- مارال زنگ زدی مخمو بخوری؟- بی مزه نه خیر زنگ زدم در مورد یه موضوعی باهات حرف بزنم؟- راستی پانیز حالش خوبه؟ دلم براش کلی تنگ شده.- اونو ولش کن.- خب حرفتو بزن.- ببین سوگند قول میدی نزنی منو.- فعلا که دستم بهت نمی رسه.- باشه ولی نزنیاااااااا.- بگو حالا.- سوگند.- هاااا.- به هومن میگی جانم بعد به من میگی هاااااا.- خب هومن با تو خیلی فرق داره.- بله داشتم می گفتم.- داشتین می فرمودین.- میگم اینجا تو ونکوور کلی کار ریخته رو سرم می تونی بیایی؟- کجا ؟ من ؟ - اره ونکوور.- وای مارال .....- چی شد؟- نه نمیشه.- به خدا اینجا هر روز شلوغ تر از قبل میشه به وجودت نیازمندم.- حالا نمی تونی یه جوری پرش کنی؟- نه به خدا خودم می دونم که برات سخته بیایی ولی چه میشه کرد ؟ - اه مارال تمام برنامه ها به هم ریخت.- گوشی رو بده به هومن.- نه به اون الان نگووو.- حالا بده.- باشه صبر کن. تمام اعصابم به هم ریخته بود طاقت یک لحظه دوری از هومنو نداشتم . هومن با تلفن صحبت کرد وقتی تماس قطع شد حالش کلی گرفته شده بود . روی صندلی نشست و یه کم بهم نگاه کرد و با یه صدای خیلی گرفته ای گفت: می خوای بری؟- نمی دونم هومن نه نمی خوام.- من هی بهت میگمممممممم بابا بیا ازدواج کنیم خیالمون راحت بشه.- اخه هومن ازدواج که راه حلش نیست.- پس چی راه حلشه؟- حالا بی خیال اون.- مارال گفت حداقل خودشو واسه 4 روز دیگه برسونه.- خبببب تا 4 روز دیگه خیلی مونده. ولی حال هومن خیلی گرفته تر از این حرفا بود و هر کاری کردم حتی یه کوچولو هم تغییر نکرد . واقعا ناراحت بود اونم تا این حد . – هومنم چرا ناراحتی؟- بی خیال.- اخه من تا حالا تورو اینطوری ندیده بودم.- خب حالا ببین.- هومن همه دارن نگات می کنن.- نمی دونم دست خودم نیست وقتی فکرشو می کنم ....... – بی خیالش بابا . هومن خندید و گفت: فقط به خاطر تو . اون 3 روزم گذشت خیلی زودتر از اونچه که فکرشو بشه کرد . اون شبم اخرین شبی بود که در لس انجلس بودم دیگه دیر وقت بود از خستگی رفتم تو اتاق هومن که بخوابم . داشتم لباسامو تو چمدون می گذاشتم که در اتاق باز شد هومن بود . درو بست اومد به طرفم . گفتم: با من کاری داری؟- اره.- خب بگو. هومن جعبه ی کوچک قرمز رنگی رو به طرفم گرفت و گفت:تقدیم با عشق. یهو گفتم: بابا چرا اینقدر به خودت زحمت میدی دستت درد نکنه عزیزم.- قابل تورو نداره.جعبه رو باز کردم داخلش یه گردبند بود که پلاکش به شکل قلب بود در دو طرف این قلب ها عکس تکی هومن و عکس تکی خودم گذاشته شده بود . ناگهان به وجد اومدم و گفتم:هومن چقدر این خوشگله.- اینو برای این خریدم که تا هروقت بازش کردی و عکس منو دیدی یادت بیاد که یه نامزدی به نام هومن داری.- خیلی قشنگه من چطور این همه زحماتتو جبران کنم؟هومن با شیطنت نگام کرد و گفت:خودت می دونی بیا و مال من بشو. خندیدم و گفتم:اه هومن باز تو شروع کن بابا میشم به خدا میشم فقط یه کوچولو صبر کن.- فردا ساعت چند بلیط داری؟ - ساعت 4 بعد از ظهر.- میری دیگه؟- اره عجب سوالایی می پرسی.- چرا میری؟ دستمو روی پیشونی هومن گذاشتم و گفتم:تب که نداری؟- نمیشه همیشه اینجا بمونی؟- هومن مثل اینکه بهت خوش گذشته.- اره شب ها هم کنار تو بودن شیرینی خاص خودشو داره.
- بله.- بمون پیشم.- هومن . هومن اینبار با صدای بلندتری تقریبا داد زد:خب اگه می تونی این دوری رو تحمل کنی من حرفی ندارم که . هومن از دستم عصبانی بود نمی دونم چرا اما تا به رفتن و دور بودن از هومن فکر کردم اشکم در می اومد بغضم شکست هومن که در حال خارج شدن از در اتاق بود یهو برگشت و گفت:سوگند چرا داری گریه می کنی؟من فکر نمی کردم که اینقدر نازک نارنجی باشی. سرم پایین بود اما هومن سرمو بالا اورد و گفت:ببخشید اشتباه کردم که اون حرفارو زدم اشکاتو پاک کن. اون منو در اغوش کشید و گفت:خواهش می کنم اشک نریز.اینقدر از این کار احمقانه ی خودم خنده م گرفته بود گفتم:اینقدر حرف از رفتن زدی که اشکم در اومد. بغلم کرد و اینقدر ناز و نوازشم کرد که خوابم برد .
ساعت 1 بود که به همراه هومن از خونه خارج شدم رفتیم فرودگاه . به ساعتم نگاهی کردم عقربه ی ساعت تند می چرخید تو دلم گفتم: نمی خوام ازش دور بشم خدایا چرا اینقدر زود می گذره روزهای با هومن بودن. دیگه باید می رفتم هومن زل زده بود بهم . گفتم: خب دیگه کاری نداری؟دلم خیلی برات تنگ میشه.- منم همینطور.- زنگ بزنا.- حتما راستی سوگند اون روز صبح بهم گفتی دوستم داری .... یادته؟- اره.- ولی نگفتی چقدر؟ لبخندی زدم و گفتم: اندازه شو نمی دونم هیچ وقت برای عشقمون اندازه یا مقدار قائل نمیشم من فقط میدونم دوست دارم دوست دارم دوست دارممممممم. این اخری رو اینقدر بلند گفتم همه برگشتن نگامون کردن ..... هومن عاشقونه نگام کرد و هردومون از کارامون به خنده افتادیم . منو بوسید و من هم اروم اروم ازش دور شدم برای لحظه ای برگشتم چند قدمی ازش دور شده بودم برام لبخندی زد من هم لبخند زدم اما یهو اشکم سرازیر شد چشامو بستم و رومو برگردوندم باز هم ازش دور می شدم . اخه دیگه چقدر انتظار؟ برای بار دوم که برگشتم اونو ندیدم بغضم ترکید دست خودم نبود خدای من هر روز که می گذشت بیشتر دوسش می داشتم باید چیکار می کردم؟ ناخوداگاه دستم به طرف زنجیری رفت که هومن برام خریده بود به پلاکش دستی کشیدم نفسی کشیدم و سعی کردم دیگه به این دوری فکر نکنم . به ونکوور هم رسیدم از فرودگاه مستقیم خونه ی خودم رفتم البته قبلش دنبال پانیز که پیش مارال بود رفتم ..... بعد از یک دوش اب گرم خوابیدم وقتی بیدار شدم خواستم برم بیرون که یهو چشمم به قاب عکس هومن که روی میزی گذاشته شده بود افتاد یهو اشک تو چشمام حلقه زد طوری عکسشو بغل کردم و گریه کردم که انگار دیگه اونو نمی بینم ناگهان صدای تلفن اتاقم اومد جواب دادم : بفرمایید.- سلام سوگند به موقع رسیدی؟ تا صدای هومنو شنیدم یهو همچین ذوق کردم که گفتم:سلام عشق عزیزم. یهو صدای خنده ی هومن اومد گفت:عشق عزیزم؟فکر کنم اشتباه گرفته باشم.- چرا؟تو همیشه عشقم بودی دیگه.- برای اینکه هیچ وقت تو اینجوری باهام احوالپرسی نمی کردی پرواز که تاخیر نداشت؟- نه به موقع بود.- سوگند تو گریه کردی؟- نه.- به من دروغ نگو دیگه صدات داره اینو داد میزنه واسه ی چی اخه اینقدر خودتو اذیت می کنی؟- برای تو گریه کردم دیگه.- اخه واسه ی چی؟- حالم خوب بوداااااااا اما یهو عکس تورو دیدم دیوونه شدم کی میای اینجا؟- حالا ببینم چی میشه.- دلم خیلی برات تنگ میشه هومن. هومن خندید و گفت: منم همینطور. بعد از چند دقیقه تماس قطع شد . من هم از اتاقم رفتم بیرون و اون روزها فقط با پانیز سرگرم بودم شب هم رفتم خونه ی مادرجون . زمان سال تحویل هومن اینا نتونستن خودشونو برسونن کانادا . لحظه ی سال تحویل داشتم با هومن حرف می زدم بهش عیدو تبریک گفتم و بعدم کلی صحبت کردیم منم که فقط محو صداش شده بودم . چی شد که عاشقش شدم؟ منی که یک عمر از همه ی پسرا متنفر بودم و فکر می کردم که همه اونا مثل سامان هستن چی در هومن بود که اینقدر منو مجذوب خودش کرده بود؟ سرنوشت چی برام رقم زده بود؟چقدر دوران خوش کودکی زود گذشت دورانی که بی دغدغه و راحت و اروم بودم اما حالا....... قلبم روحم تمام ذهن و فکرم پیش اون بود گاهی اوقات از شوخی های جالب هومن اونقدر می خندیدم که دل درد می گرفتم یه بارم بهش گفتم : هومن قصدت از این کارا چیه؟
- کدوم کارا؟- همین که همیشه شوخ و سرحالی باعث میشی از روز قبل هم بیشتر دوست داشته باشم. – نمی دونم من توی خونه یه ادم دیگه هستم اما وقتی تورو می بینم یه حال دیگه پیدا می کنم البته از وقتی که عاشقت شدم اینجوری شدم واگرنه قبلنا کامران از دست من چی می کشید. هومن اینا اصلا نمی تونستن بیان و این برام واقعا عذاب اور بود خودم اگه پا می شدم می رفتم اونجا بدترم می شد . در نتیجه تصمیم گرفتم همه چیزو تحمل کنم . اون روز نشسته بودم تو خونه و از بیکاری نمی دونستم چیکار کنم چیکار نکنم ؟ که صدای ایفن بلند شد . با خودم مشغول فکر کردن بودم که کی می تونه باشه ؟ وقتی صدای هومنو شنیدم ایفون از دستم سر خورد و افتاد پایین . اصلا من دیگه حال خودمو هم نفهمیدم چه جوری رفتم پایین . فقط وقتی به خودم اومدم که تو بغل هومن بودم و داشتم از خوشحالی می مردم و از شادی اشک می ریختم . توی دستش یه سبد رز سرخ و یه جعبه ی تقریبا بزرگ بود . اصلا نپرسیدم واسه چی هست . شاید حدود 15 دقیقه فقط اون پایین و تو بغل هم بودیم .- سوگند همچین فکر نمی کنی دست من بشکنه؟- اخ من قربون دستت برم بده به من اونارو.- اول اینکه خدا نکنه دوما اینکه خودم میارمشون بریم.- باشه بریم. هومن داخل خونه شد پانیز هم خیلی خوشحال شده بود و دویید تو بغل هومن . هومن روی مبلی نشست از صورتش کاملا معلوم بود که خیلی خسته ست . دلم می خواست ساعت ها می نشستم و فقط نگاش می کردم اما اینجوری که نمی شد .- بازم از این کارا کردی؟- کدوم کارا؟- غافلگیر.- یهویی شد .- هومن دلم برات کلی تنگ شده اخه تا کی ما باید این زندگی رو تحمل کنیم؟- من که گفتم بیا تا یه .........- هومن تو رو خدا شروع نکن دوباره.- خب چه خبرا؟- جز سلامتی هیچی.- اما من با یه عالمه خبر اومدم.- وای چه خبرایی؟- اول اینکه 4 هفته ی دیگه داداشم از پیشم میره.- کجا؟- ازدواج می کنه.- وای خدا مبارک باشه.- بعدشم نوبت من میشه.- هومنننننن.- خب چیه؟- تو فقط موندی من یه چیزی بگم تو دوباره شروع کنی؟- باشه خب این اولیش بود.- دومی چی هست؟- سوگند امروز یه روز خیلی خیلی به خصوصیه.- تولد منه؟- سوگنددددد اصلا فکر نمی کردم از یادت رفته باشه.- تولد تو هست؟- سوگنددددددددد. مثل اینکه خیلی ناراحت شده بود .- هومنننننننن.- بله.- حالا ناراحت نشو.- واقعا فراموش کردی امروز چه روزیه؟- اره.- ببین 2 سال قبل چنین روزی من و تو .- من و تو چی؟- بقیه شو تو بگو.- نمیشه خودت بگی؟- به نظرت چه روز مهمی هست که من واسش این همه تدارکات دیدم؟- کدوم تدارک؟ به گل ها و کادو اشاره کرد و بعد موبایلشو برداشت و مشغول حرف زدن شد . منم برای هومن نسکافه درست کردم وقتی برگشتم توی سالن هومن هم دیگه مشغول صحبت با تلفن نبود .- مثل اینکه خیلی خسته ای می خوای برو یه کم استراحت کن.- نه لباس بپوش می خواییم بریم یه جایی.- میشه بدونم اون یه جا کجاست؟- یه جایی هست دیگه. با یه حالتی مثل تعجب نگاش کردم و گفتم: هومنننننننن.- جانممممم.- من اینجوری می ترسما. لبخندی زد و گفت: واسه چی؟- یه جوری هستی .- چه جوری؟- مثل این دزدا هستن یکی رو می خوان بدزدن.- اره تو همون مایع های دزدیدنه. شروع کرد به خندیدن و زیر لب بی صدا گفت: از دست تو. من سریع لباسامو عوض کردم و به همراه پانیز و هومن رفتیم البته نمی دونستم قراره کجا بریم . – هومن.- بفرمایید.- اینجا واسه چی اومدیم؟ توی یکی از خیابون های اصلی شهر بودیم که پر از فروشگاه های لباس بود . – اومدیم بگردیم.- اونم اینجا ؟ دیگه جایی واسه گردش نبود؟- گیر نده حالا پیاده شو.- باشه. از ماشین خارج شدیم شب شده بود خیلی هم شلوغ بود اونجا . پانیز دستش توی دست من بود هومن هم شونه به شونه ی من قدم می زد .- هومن تو امروز یه چیت هست؟- نه خیلی هم خوبم.- خب ما الان اومدیم اینجا چیکار؟ اونم تو این شلوغی.- سوگند این لباسو نگاه کن.- این؟- اره. هومن به یه پیراهن توسی اشاره می کرد .- چقدر قشنگه.- بریم تو مغازه. یه کم به هومن نگاه کردم اونم همینطور اما تا خواستم لب باز کنم و حرف بزنم دستمو گرفت و منو کشوند داخل فروشگاه . هومن هر دقیقه یک لباس انتخاب می کرد که من امتحانش کنم خلاصه به قدری خسته شده بودم که نای ایستادن نداشتم . اخر سر هم چیزی نخریدیم . رفتیم تو یه فروشگاه دیگه .- سوگند .- هومن تورو خدا بی خیال لباس شو بیا بریم یه چیزی بخوریم من خیلی گرسنه هستم.- اول لباس بعدم غذا.- هومنننننننن.- اینقدر غر نزن. اینقدر اصرار کردم که راضی شد به رستورانی که در همون نزدیکی بود بریم . بعد از غذا دوباره بلند شدیم رفتیم خرید . هومن هر لباسی رو که انتخاب می کرد بدون استثنا برام بزرگ بودن و جالب اینکه همه شونم تک سایز بودن . ساعت در حدود 8 شب می شد ولی هنوز ما چیزی نخریده بودیم .- سوگند اینو نگاه کن. اهی کشیدم و گفتم: این اخریشه هاااا.- باشه. پانیز به من و هومن نگاه کرد و بعد یه کم خندید و رو به هومن گفت: عمو ای کاش اون روزایی که اینجا نبودین از خاله یه عکس می گرفتم. نگاهی به پانیز انداختم و گفتم: بدون عشق نمیشه نفس کشید. اون پیراهن در کل خیلی بهم می اومد و وقتی هومن هم چشمش به من افتاد کلی خوشش اومده بود . بالاخره همونو خریدیم و 2 ساعت بعد برگشتیم خونه ولی هنوز تو فکر بودم که چه روزی می تونه باشه ؟ و هومن قصدش از این کارا چیه؟ پانیز خوابید و هنوز هومن اون کادو رو بهم نداده بود و من توی فکر بودم که هومن صدام زد . – سوگند .- حتما می خوای بگی بریم بیرون؟ لبخندی زد و گفت: اره.- از اونجایی که حوصله ی کل کل با تو یکی رو ندارم قبول می کنم. همه چیز اون شب قشنگ و رویایی بود . موقع برگشتن به خونه من توی ماشین خوابم برد . نمی دونم چند ساعت خواب بودم ولی وقتی چشم باز کردم توی یه اتاق تاریک بودم اول فکر کردم اتاق خودمه ولی بعد که چراغو روشن کردم دیدم نه اینجا یه خونه ای هست که تا حالا منو پامو توش نزاشتم . بین خواب و بیداری بلند شدم رفتم بیرون تمام چراغا خاموش بود به چراغ ها دستی نزدم . – هومن ؟ کجایی؟ اینجا کجاست؟ هومنننننننن؟؟؟ باز تو بازیت گرفته ....... هومننننن به خدا اصلا حوصله ندارمااااا. اصلا توجهی به اطراف نداشتم ..... که یهو کلید برق زده شد و صدای هورا و دست زدن بلند شد . تمام بچه ها و دوستامون اونجا جمع بودن . منم هنوز انگار تو خواب بودم . هومنو کنار مانی پیدا کردم . مارال اومد طرفم و بغلم کرد و گفت: مبارک باشه.- چی؟- یادت نیست؟- اینجا چه خبره؟ اصلا اینجا کجاست؟ یهو چی شد؟- مثل اینکه واقعا اینبار کارای هومن روت اثر منفی گذاشت سرت ضربه دیده؟ همه خندیدن . یه کم به هومن نگاه کردم ولی رو به مارال گفتم: چرا کسی به من چیزی نمیگه؟ هومن اروم به سمت ما قدم برداشت و وقتی به ما رسید دستشو انداخت دور کمر من و گفت: سوگند 2 سال قبل همچین شبی توی همچین ساعتی من و تو توی مهمونی مانی همدیگه رو دیدیم. وایییییییی تازه یادم اومد که چه خبره ........... 2 سال از اشنایی من می گذشت و حالا ....... با خنده رو به هومن گفتم: عجب حواسی داری. در همون لحظه صدای موزیک بلند شد و هومن دستمو گرفت و گفت: افتخار نمیدین؟ با لبخندی به روی لبهام گفتم: بزن بریم . حالا می فهمیدم که هومن چه منظوری داشت ....... منم که واقعا فراموش کار بودم . موقع رقص در گوش هومن گفتم: هومن داره میشه 3 سال.- اره 3 سالش شد.- ولی من عمریه که عاشقتم. بعد از رقص دور هم جمع شدیم و گفتیم و خندیدیم و خیلی هم خوش گذشت . چراغا خاموش شد و فقط من و هومن در کنار هم نشسته بودیم بقیه در حال پایکوبی و شادی کردن بودن . که هومن در گوشم گفت: سوگند بیا یه لحظه تو اتاق کارت دارم.- چیکار؟- تو بیا.- باشه. من دیرتر از هومن داخل اتاق شدم هومن روی تخت دراز کشیده بود .- ااا هومن؟ اومدی اینجا دراز کشیدی؟- سوگند میای اینارو قال بزاریم و بریم؟- کیارو؟کجا؟- بچه هارو.- زشته هومن خودت اینارو دعوت کردی؟ اونوقت خودت می خوای بری؟- چه اشکالی داره؟- حالا کجا می خواییم بریم؟- بماند.- من نمیام.- خب نیا من می برمت. خواستم از اتاق برم بیرون که هومن دستمو گرفت و منو برگردوند سمت خودش و گفت: مگه نمی خوای منو بهتر بشناسی؟- می خوام.- خب در این صورت باید بیشتر تنها باشیم.
خب اینم از این . نظرتونو حتما بگین . حالا من می خوام یه بیوگرافی از خودم بزارم .
اسمم نیلوفر هست متولد سال 1371 هستم 7 ماه ابان بعد از ظهر یک روز پاییزی سرد ساعت 3:30 دقیقه ی بعد از ظهر به دنیا اومدم و از همون اول همینجوری غر غرو بودم و هستم اخه تا پدرم اومد منو ببینه برقا رفت و منم شدید گریه کردم .
خلاصه پاییزی هستم .
خصوصیات اخلاقیم رو خودم که نمیتونم بگم … باید اطرافیانم اینو بگم ولی خب خودم میگم : یه جورایی سریع تحت تاثیر قرار می گیرم . از خیانت و تهمت متنفرم و به نظرم خیلی سخته . راجع به پسرا نظر خوبی ندارم خوب و بد توشون زیاد هست ولی من اینجوریم … همیشه حرف دلمو به یکی باید بگم تا خالی بشم. خجالتی نیستم ولی هر کس که منو بار اول می بینه فکر می کنه خجالتی هستم . خیلی دوست دارم یه سازو یاد بگیرم ولی تا حالا موقعیتش پیش نیومده چند سالی میشه نقاشی می کنم زیاد توی کارم ماهر نیستم ولی خب ....... خیلی دوست دارم یه پزشک بشم … اهل مد تا حدودی هستم و از این دخترهایی که تیریپ پسرونه می زنن به شدت بدم میاد . بیشتر غذاهای ایرونی رو دوست دارم … اوقات فراغت هم که الان ندارم !! اگه کاری نباشه 24 ساعت پای کامپیوتر هستم. از بچگی به کتاب خوندن علاقه ی خاصی داشتم و از بچگی می نوشتم از این داستان های عاشقانه که یه دختر فقیری بود بعد یه شاهزاده ی جوون از رویاها میاد و عاشقش میشه و از اینجور چرت و پرتا ...... تا اینکه به سن 10 سالگی رسیدم و نوشته هام رنگ بهتری گرفت و شروع کردم به خوندن رمان ایرانی که همه شون سر و ته ندارن ....... از م . مودب پور خیلی خوشم میاد فوق العاده قشنگ می نویسه .
قشنگ ترین داستانی که توی عمرم خوندم یاسمین بود که بهم درس داد .
از بین خواننده ها خیلی هارو دوست دارم ولی کامران و هومن از همه بهتر و تاپ ترن .
تا اینکه 2 سال قبل عاشق هومن شدم و در مورد کامران هومن چند بار نوشتم و این شد که شدم رمان نویس . ولی خداییش هیچکی توی نت به پای غزاله ی خودمون نمی رسه . غزاله تو بی نظیری ........... خب اول از همه می خوام میگم چه جوری شد که من عاشق هومی شدم . البته من الان اسم این احساسمو عشق نمی زارم عشق نیست ولی هر چی هست خیلی قشنگه .
دقیقا 1 سال و 5 ماه و 1 هفته و 2 روز و 45 دقیقه و 30 ثانیه ی قبل بود که من دیوونه شدم دیوونه ی کی ؟ دیوونه ی کسی که فرسنگ ها با من فاصله داشت . از همه نظر باهاش فرق داشتم . به قول یه کسی ادم باید از هر چیزی یه هدفی داشته باشه . خب هدف من از این حس چی بود ؟ جز زجر کشیدن و گریه کردن شب و روز افسوس خوردن و نابود شدن چه فایده ای داشت . اون ماه های اول اینجوری بودم . یادم میاد یه بار با دوستام رفته بودم لب ساحل . می دونین که خونه ی ما درست کنار دریا هست . خونه ی قبلی ما وقتی پنجره ی اتاق من باز می شد دریا رو می شد دید . بعد من همینجوری داشتم به موج های دریا نگاه می کردم که ناخوداگاه خم شدم و تکه چوبی از روی زمین برداشتم . ناخوداگاه بدون اینکه به فکر کسی باشم روی شن های ساحل نوشتم : هومن .
حالا مثل این خنگ ها به اسمش نگاه می کردم و به خودم می گفتم خدایا این کی هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه یادم اومد چی شد و اسم کی رو نوشتم . اخه چند هفته قبلش تازه من تورو می خوام اومده بود بیرون و منم که دیگه ........... تکه چوبو انداختم زمین و یهو صدای دوستم اومد که از پشت صدام زد . برگشتم دلم نمی خوام چشمش به اسم اون بیفته ولی من اونقدر هل شده بودم و اونقدر ضایع کردم یه کم با تعجب نگام کرد و بعد منو هل داد اونور . زمینو نگاه کرد . تا اسم اونو دید موزیانه منو نگاه کرد منم که خنده م گرفته بود به اسمون چشم دوختم و گفتم : چه هوا ابریه امروز . خلاصه اینطور بگم اون روز همه از من می پرسیدن هومن کیه .......... منم هی دروغ می گفتم دلم نمی خواستم بدونن من ........ تا اینکه یه بار داشتم تلویزیون نگاه می کردم بعد این کانال اون کانال می کردم که یهو دیدم یکی داره میگه
فکر می کنی منم یه بی وفام
عاشقی رو می زارم زیر پام
فکر می کنی منم یه روز برم شب تا سحر بشی منتظرم .............
صداش خیلی برام اشنا بود و خیلی هم قشنگ ....... تازه فهمیدم این هومن و.......... خلاصه این شد که ما شدیم یه پا خل و چل . ولی از خدا ممنونم که چنین سرنوشتی رو برام مشخص کرد توی این راه خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی تجربه به دست اوردم . از همون زمونا می نوشتم ولی اینقدر مسخره بود که واقعا حد نداشت خیلی هم خنده دار بود البته باید اینو بگم که از همون نوشته های مسخره م یه داستان قابل تحمل نوشتم ...
من 3 تا از دوستای صمیمیم عاشق کامران بودن یکیشون اسمش سوگند هست که عاشق هومن هست و 18 سالشه . یکی هم مولود که همسن خودمه و عاشق هومنه و یکی از هم شادی که عاشق هردوشون بود . این 3 تا توی همین انزلی زندگی می کنن . شادی که اونارو فراموش کرده ولی من و مولود و سوگند همونجوری فن کامی و هومی باقی موندیم چون واقعا اونا تک هستن . شادی هم کلاس خودم بود با هم بودیم و همیشه توی زنگای مدرسه از کامران و هومن حرف می زدیم اون شعر می گفت امروز می خوام چند تا از شعراشو اینجا بنویسم .
خلاصه اینطور بگم که کم کم از تابستون پام به نت باز شد . عکس جمع می کردم اهنگارو دانلود می کردم تا اینکه کم کم با بچه ها اشنا شدم . من با خیلی ها صمیمی شدم مثلا سرینه گلنوش 2 تا نیلوفرا و نازنین و مهسا و هدا و هدیه و فاطمه و ساناز و بهار و .... کلی فن های دیگه که همه شون گل هستن . نیلوفر اولین فن کامی و هومی بود که باهاش چت کردم و اشنا شدم .
هر روز که می گذشت من دیوونه تر می شدم خلاصه به مرور زمان بهتر شدم تا اینکه عکس های هومن و برایانا رو دیدم .
می تونم با جرئت بگم که واقعا قصد خودکشی داشتم ....... روز و شبم شده بود زار زار گریه کردن . تا اینکه تصمیم گرفتم هومنو فراموش کنم . واقعا برام سخت بود بدون اون نفس کشیدن هم دل و جرئت می خواد من فکر می کردم می تونم فراموشش کنم اما افسوس و صد افسوس که ........... اون روزم با دوستام رفته بودیم لب ساحل . من یه نامه برای هومن نوشته بودم یه نامه که توش تمام حرفام بود نامه رو انداختم توی اب که شاید به دست هومن برسه . من اینجوری به یه بیمار روانی شباهت داشتم . توی اون نامه یه متن بود که همون دوستم شادی برای من نوشته بود من اون متنو خیلی دوست دارم . چون واقعا توی اون زمان به درد من می خورد .
با سفر به دریا اغاز کردم
چشمانت را با اینکه به سیاهی شب های بی پایان عشق بود در اب دیدم
اسمت با شاخه ی کوچکی از درخت خاطره بر شن های ساحل عشق نوشتم
1 سال تمام با خاطره ی وجودت بودم دستان گرمت را در دستانم احساس می کردم
کسی را جز تو بهتر ندیدم چون بهتر از تو نیست
عکس های یادگاری را پاره کردم ان قدر کوچک که به اندازه ی اشک هایی شد که از چشمانم برایت ریختم
و اینک 1 سال از عشق می گذرد و دوباره به دریا سفر می کنم
اخرین نامه را برایت در اب می اندازم و دوباره فراموشییی ....
دوباره تنهایی . بی عشق و یار و هم می توان زنده ماند می دانیم سخت است ولی می شود . خدانگهدار .
اینم از اون متن . خلاصه اون بار اخرم بود که به این فکر افتادم ولی زمان همه ی مشکلاتو حل کرد تمام مشکلاتو .
پشیمونی : تا حالا دچارش نشدم
عشق : خیلی زیاد بهش اعتقاد دارم
زندگی : واقعا دردناک و سخته چون هم پستی داره هم بلندی
سرنوشت : همیشه بر طبق میل خودت نیست
بارون : واقعا بی نظیره
خدا : خیلی مهربونه فقط کافیه بهش تکیه کنی و ازش کمک بخوای .......
فرشته : فقط توی قصه هاست .
وفا : دیگه الان کم پیدا شده
بهار : همه بهارو فصل عاشق شدن می دونن ولی من اصلا بهارو دوست ندارم
تابستون : همه تابستونو دوست دارن به خاطر تعطیلاتش ولی من اصلا ازش خوشم نمیاد .
پاییز : پادشاه فصل ها ... فصل عاشق شدن .
زمستون : قشنگه در صورتی که همراه با برف باشه
اینده : برام خیلی خیلی مهمه
تنها خواسته : فقط بتونم یه بارم که شده ببینمش
اعتراض از زندگی : اخه چرا باید ازش اینقدر دور باشم ؟
اعتراض از خدا : هیچی
زیبا ترین حادثه زندگیم : عشق به هومن که یه عالمه درس بهم داد
تلخ ترین حادثه زندگیم : اتفاق نیفتاده
جدایی : خیلی خیلی سخته
تنهایی : هم دوسش دارم هم دوسش ندارم
نفرت: تا حالا ندیدمش
نفرت انگیز ترین ادم : یادم نیست
رویا : خیلی قشنگ و پر از احساسه
اشک: خیلی خوبه ادمو خالی می کنه
و در اخر .......
اي كاش غمت بودم تا در نيمه هاي شب مرا به سينه ات مي فشردي
اي كاش اشك بودم، تا با گريه ات به لبانت مي رسيدم
وبا همان اشك به تو مي گفتم :
<< دوستت دارم >>
ناودان طلایی خانه ی قلبم را پر از اشک های شبانه ام برای تو می کنم
شب ها به یاد تو بوته های گل یاس را بو می کنم
ساز غمگین ساعت دیواری را بر روی چشمانت کوک می کنم
نامه های بی جوابم را باز مچاله می کنم
چون عاشقان اهل شب اند اسمان تابلوی نقاشی را سیاه و تار می کنم
اهل کدام سازی بگو ساز دل را نه سه تار بلکه هزار تار می کنم
نا امید نباش ای دل ناامیدی را خواب می کنم
فکر ندیدنت را در دل سراب می کنم
هر چه تو گفتی می کنم تا شب بازگردی از سفر
شب تمام شد نیامدی گریه اغاز می کنم
روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم
ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم
سريع از کنار مرداب دور شدم
حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم
که از تنهايي نميرم
و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست
اون خودشو وقف مرداب کرده
پرسيدي: بزرگترين آرزوي توچيست؟ گفتم: تحقق يافتن آرزوي تو.....اما افسوس هرگز ندانستم آرزوي تو جدايي از من بود.
با هر بار افتادن اشک یک لحظه به نبودنت اضافه می شود
در نبودنت یا چشمانم را از دست می دهم
یا در این سیل اشکها غرق می شوم
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم
موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم
موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم
موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم
حالا که عاشقت شدم می ترسم از دستت بدم
زندگي 3 ايستگاه داره! عشق ... جدايي .... و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شم .
من وقتی می خوام خدا عاشقا رو دوست داره که تو چشات نگاه کنم
وقتی ادم تو چشات نگاه می کنه حیرت زده میشه واقعا خدا جون تو چطور این ادمو خلق کردی ؟ چند سال رو طراحی چشماش کار کردی .... چقدر فکر کردی که یه رنگی به چشماش بدی که توصیف کردنی نباشه
من نمی خوام اونی باشم که دنبالش می گردی هومن من نمی خوام همدم و مونست باشم ...... فقط می خوام یه تار مو روی سرت باشم
هوایی باشم که تو توش نفس می کشی ابی که می خوری گیتای که می زنی ..
می خوام دیوونه ی نگات بشم فدای اون چشات بشم من خاک زیرپات بشم
خیابونی بشم که تو توش پا می زاری
ساحلی که تو توش قلبتو جا می زاری
من عاشق خنده هاتم دیوونهی نگاتم مرده ی این صداتم دوست دارم خیلییییییییییییییییییییییییی .
توی سرزمین قلبت من یه روزی پا گذاشتم
رد شدم مثل مسافری اما توش قلبمو جا گذاشتم
توی سرزمین قلبت دنبال دلم می گشتم
بی توجه به نگاهت از چشات ساده گذشتم
توی اسمون قلبت یه روزی ستاره بودم
خزون نگاهتو با عشق بهاری کردم
اما نمی دونستم واسه خود بهاری
نگاهتو از بهار بهاری کردم
کاش می شد اشک را تهدید کرد کاش می شد مدت لبخند را تمدید کرد کاش می شد از میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد .
قبلنا شعری می نوشتم واسه چشمای سیاهت
اما الان می نویسم واسه دوری از روی ماهت
هر وقت تونستی پر کلاغو سفید کنی
هر وقت تونستی برفو سیاه کنی
هر وقت تونستی اتیشو بوس کنی
هر وقت تونستی توی اب نفس عمیق بکشی
اونوقت فراموشت می کنم هومن
اینم با تمام وجودم از ته قلبم به کامران و هومن عزیر تقدیم می کنم :
چشمان تو را هیچگاه از یاد نخواهم برد زیرا زیباترین چشمانیست که در عمرم دیده ام
مهر و محبت در نگاهت موج می زند
رنگ چشمانت به رنگ بی انتهای شب می ماند
دوستت دارم به اندازه ی جان
به اندازه ای که وانمودش به هزاران قلم و دفتر نیاز دارد
فدای چشمان سیاه و زیبایت
صدایت به مانند اهنگ دلنواز قلب می باشد نگاهت به مانند عروسکی زیبا می ماند .
لبانت شکفتن غنچه های بهاری را به خاطرم می اورد
دلت صاف قلبت پاک مهرت زیاد همیشه برایم بمان ای زیبای خوبم .
شچمچشمای شیطونت
الهی من بشم فدا واسه چشم های شیطونت کاشکی می دونستی اینجا نیلوفر شده پریشونت
وای که چشمای شیطونت منو می کنه دیوونه اینجا یکی هست که دلش از دوری تو داغونه
اخ که چشای شیطونت اتیش زده به جون من بگو تو هم منو می خوای عزیز مهربون من
عشق چشای شیطونت مثل خون توی رگامه چه عشقی می کنم وقتی از عشق تو بخونی برام
واسه نگاه مهربونت از دو تا چشم شیطونت دیوونگی کمه برام اخه من شدم دیوونه ت
اگه اون چشمای شیطونت یه روزی مال من بشه دلم به پشتگرمی تو غم رو به اتیش می کشونه
منو ببخش اگه واسه دیدن تو تا اوج آسمون میرم
منو ببخش اگه واسه خنده تو تموم جونمو میدم
ببخش اگه عشق تورو یواش میگم به قاصدک
اگه تولدت رو هزار دفعه بهت میگم "مبارک"
بچه ها بازم تولد کامران و هومن عزیز رو بهتون تبریک میگم
دیگه باید برم اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشید ولی خواهشا حتما نظرتونو راجع به شعر ها و بیوگرافی بگین
بای قربون همه تون
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط نیلوفر
|
بچه ها سلام حال و احوالتون چطوره ؟ با درسا چه می کنید ؟
من بدم نیستم
اول از همه ببخشید که دیر به دیر اپ می کنم درسام زیاد سنگین نیست مشکل از خودمه
نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم شاید به خاطر درس ها باشه فعلا بی خیال . میریم سر اپ امروز .
اون شب من و هومن برخلاف همیشه خیلی زود خوابمون برد و اون تنها شبی بود که هومن در کمال تعجب خوابید و دیگه منو اذیت نکرد .
صبح بعد که بیدار شدم همه بیدار بودند و در حال صبحونه خوردن . بهشون سلام گفتم و بعد از اینکه صبحونه خوردم اونا رفتند و باز من تنها شدم .
تا موقع ناهار توی خیابونا پرسه می زدم و وسایل نقاشی خریدم .
اومدم خونه ناهارمو خوردم و بعد نقاشی کردم تا شب که هومن اینا اومدن . اینبار موقع شام رسیدن .
- سلام کامران . - سلام به به چه بویی راه انداختی؟ هومن تا وارد خونه شد یه ذره به دور و اطراف نگاه کرد و گفت: اخ جون فسنجون داریم.
با لبخندی نظاره گرش بودم گفتم: هومن جان سلام.
- اااااا سلام ندیده بودمت .
کامران هم گفت: بوی فسنجون به دماغش خورده تورو از یاد برد .
و بعد کامران کتشو انداخت روی مبل و گفت: اینقدر خسته و گرسنه هستم که الان مثلا هومنو از این مرغ های سرخ شده می بینم.
زدم زیر خنده و گفتم: کامران اون کتتو بده به من.
کامران به دور و برش نگاه کرد و گفت: چه همه جا تمیزه.
هومن هم یه ذره به من نگاه کرد و خودشو انداخت رو کاناپه و گفت: منم وقتی چشمم به سوگند می افته یاد همبرگر می افتم. هردوشون شروع کردن به خندیدن .
رو به هومن گفتم: دستت درد نکنه اقا هومن حالا من شدم همبرگر.
رفتم داخل اشپزخونه .
هومن داد زد: سوگند میز غذارو سریع بچین که همین الانه بیام تورو به جای همون همبرگری که گفتم بخورم.
توی دلم خندیدم و گفتم: از دست تو .
میز دیگه چیده شده بود صداشون کردم . هردو لباساشونو عوض کرده بودن و یه مقدار خسته هم بودن . البته هومن همون هومن بود .
من که هیچ اشتهایی برای غذا خوردن نداشتم فقط نگاشون می کردم .
هومن همونجور که در حال غذا خوردن بود داشت از اتفاق های اون روز می گفت و اینکه شب بعد مهمونی دعوت هستن.
- هومن تو چرا اینقدر غذا می خوری؟ کامران خندید و گفت: ازش نپرس این داداش من عادتشه پرخوری زیاد می کنه. تا خواست دوباره برای خودش برنج بکشه دیس برنجو برداشتم هومن نگام کرد و خندید . کامرانم گفت: هومن جان بسته ادم سر شبی نباید زیاد غذا بخوره. منم رو به هومن گفتم: هومن میگم می خوای بیا منم بخور؟ هومن خندید و گفت: لازم باشه تورم می خورم. کامران بلند شد و ظرفارو جمع کرد . دیگه نزاشتم کاری انجام بده و خودم ظرفارو شستم .
وقتی به هال برگشتم فقط هومن نشسته بود روی مبل .- مثل اینکه تو خیال خوابیدن نداری؟- درست حدس زدی . کنارش نشستم و گفتم: شما واقعا خسته میشین ولی نمی دونم این همه انرژی رو تو از کجا میاری؟- همین تو یه نگاه به سرتا پات بنداز خودت یکی از عامل های انرژی زا هستی.
خنده م گرفته بود گفتم: دیوونه.- من دیوونه نبودم تو اومدی دیوونه م کردی.- عاشق بدبخت.- من هیچم بدبخت نیستم خیلی هم خوشبختم که تورو دارم.
هر چی می گفتم یه جواب داشت برام .
روز بعد دوباره تنها شدم تا غروب که اونا می اومدن . یه جوری خودمو سرگرم کردم تا اونا رسیدن . شقایق هم باهاشون بود .
برای رفتن به مهمونی اماده بودن . شقایق به من که داشتم مجله می خوندم رو کرد و گفت: سوگند چرا هنوز حاضر نشدی؟- مگه قراره من با شما بیام؟ هومن که داشت رو به روی اینه موهاشو شونه می کرد برگشت و یه نگاه بهم انداخت و گفت: پاشو برو لباس بپوش.- مزاحم نمیشم.- بلند شو برو لباستو بپوش بلند نشی خودم میام بلندت می کنماااا.
اومد دستمو گرفت و منو برد تو اتاقش و منو به زور نشوند روی تخت و گفت: لباستو بپوشیاااااااا.- چشم.
اون شب وقتی از مهمونی برگشتیم هر کدوممون خیلی خسته بودیم و رفتیم توی اتاقامونو خوابیدیم .
روز بعد کامران و هومن توی خونه موندند .
داشتیم فیلم نگاه می کردیم مثلا ..... من که هیچی از فیلم نفهمیدم چون همه ش هومن در گوشم حرف می زد .
- سوگند میشه یه سوالی ازت بپرسم؟- تو دو تا سوال بپرس. - وقتی حلقه رو دست علیرضا انداختی چه احساسی داشتی؟
اهی کشیدم و گفتم: گفتنی نیست من با خودم عهد کرده بودم به عشقت پایبند باشم اما نشد اون موقع ها اونقدر گریه می کردم یه ترس احمقانه منو نابود کرد من بی رحمانه دلتو شکسته بودم اما اون لحظه ای که تورو کنار سحر دیدم بدترین لحظه ی عمرم بود زمانی که حلقه رو بهت پس دادم دیدی چه جور به پات افتاده بودم واقعا دردناک بود چه کارا که نمی کردم.
- بهترین لحظه ی عمرت کی بود؟
کمی فکر کردم و گفتم: تا حالا اون لحظه ی بهترین برام نرسیده اما هر زمانی که کنار تو باشم خوشبختم و اون لحظه بهترین ثانیه های عمرم هست تو چی؟
- هر لحظه ای که به من لبخند بزنی.
شبش با هومن رفتم بیرون هومن باز هم هدیه برام خرید یه دستبند بود . مناسبتی هم نداشت به قول خودش همینجوری بود .
شام تو یه رستورانی خوردیم پشت میز نشسته بودم هومن هم زل زده بود بهم یهو گفت:سوگند من هم مثل تو بعضی اوقات می ترسم که تورو از دست بدم اخه هنوز که برای من نشدی.
- بله فعلا که در اختیار شما هستم.
- کی میری؟-هنوز خیلی مونده تا من برم راستی خود تو کی میای اونجا؟- شاید تا عید.
روز بعد موقع ناهار بود همه داشتند تلویزیون نگاه می کردند من داخل اشپزخونه شدم هومن گفت:چیه؟ چی شده؟
- امروز ناهار با من.
کامران یهو نگام کرد و گفت: تو از وقتی اومدی همه ش توی اشپزخونه هستی نمی خواد خودم میام الان یه چیزی درست می کنم.
- نه کامران من نمی زارم کار کنین.
هومن هم لبخند با معنایی زد و گفت: اره کامران هنوز خسته ایم بشین.
کامران: هومن تو فقط بلدی از زیر کار در بری. هومن: خب وقتی سوگند هست واسه چی من به خودم زحمت بدم .
رو به هومن گفتم: اگه اینجوریه اقا هومن بدو بیا اینجا.
- بیام چیکار؟
- من دستم نمی رسه کاسه رو بردارم
.- خب صندلی بزار بردار.
کامران یه نگاه به هومن انداخت و بعد رو به من گفت: نمی دونم هومن چرا اینقدر فرق کرده.
بعد رو به خود هومن کرد و گفت: هومن میشه بدونم چته؟
هومن هم گفت: هیچی داداش کامران.
کامران: سوگند تو اگه تا فردا صبح هم بخوای ازش بیاد و کمکت کنه نمیاد.
ظرفارو برداشتم و به هومن گفتم: نمی خواد تو از جات تکون بخوری همونجا بشین.
کامران سر جاش نشست و گفت: باشه سوگند ولی فقط همین امروزااااا از فردا کارا با هومن.
و رو به من یه چشمک هم زد .
هومن هم گفت: باشه بابا فردا شب من براتون غذا درست می کنم.
کامران گفت: بله دیگه وقتی نوبت جنابعالی میشه یه زنگ می زنی از بیرون غذا بیارن.
هومن: خب چیکار کنم پس؟
رو به کامران گفتم: کامران ولش کن هومن تو حرف زدن کم نمیاره.
هومن هم خندید و نگاهشو به من دوخت .
چند دقیقه ای گذشت ولی من و هومن هنوز داشتیم به هم نگاه می کردیم .
کامران هم دوباره یه نگاهی به من انداخت وقتی دید من و اون بدون توجه به اطرافمون به هم زل زدیم لبخندی زد وگفت: فکر کنم من اینجا اضافی باشم بزارین من برم شما به کارتون برسین. کامران از روی مبل بلند شد از دوباره من و هومنو نگاه کرد و بعد یهو شیرجه رفت روی پای هومن . من یهو به خودم اومدم هومنم یه مرتبه از جاش پرید من و کامران هم با هم خندیدیم هومن با عصبانیت به کامران نگاه کرد و گفت: یه بلایی سرت بیارم.
کامران دوید هومن هم دنبالش .
من هم فقط می خندیدم و از پنجره نگاشون می کردم در حالی که اونا اصلا متوجه ی من نشده بودند اون دو تا تا حیاط رفتند هومن شلنگ اب رو باز کرد کامران هم بی خیال روی زمین نشست هومن در حالی که داشت می خندید کامرانو کاملا خیس اب کرد هردوشون می خندیدند من هم بهشون نگاه می کردم اخ که چقدر این دو تا برادر همدیگه رو دوست دارن .
هومن گفت: اخه من به تو چی بگم وقتی اونجوری پریدی روی پام احساس کردم قلبم داره از دهنم میاد بیرون.
کامران هم خندید و گفت:اخه یه جوری به هم زل زده بودین که من احساس کردم یه موجود اضافی هستم قدرشو بدون دختر خوبیه از گل هم پاک تره معلومه که خیلی دوست داره.
بعد از دقایقی هر دو وارد خونه شدند کامران گفت: باشه اقا هومن بزار یه حال درست و حسابی بهت میدم بعدا.
هر دوشون خندیدند کامران به طرف حموم رفت و گفت: من برم یه دوش بگیرم حالا یه مهمونی چیزی میاد منو اینجوری می بینه سکته می کنه.
خلاصه اون ناهار کلی خندیدیم و خوش گذشت.
روز بعد هر چقدر که هومن اصرار کرد که باهاشون برم قبول نکردم اخه یه کمی خودمو بین اون جمع غریبه می دونستم اینجوری بهتر هم بود دیگه مزاحم هومن نمی شدم هر وقتی می رفتم استدیو اون بیچاره هم مجبور بود همه ش کنار من بمونه و منو تنها نزاره و نمی تونست به کار خودش هم برسه .
به مارال زنگ زدم یه کم از اموزشگاه و ونکوور گفت وقتی تماس قطع شد با خودم فکر کردم چه جوری مشغول بشم ؟
تا شب تو خیابون های شهر پرسه می زدم وقتی به خودم اومدم که ساعت حدود 10 شب بود سریع با تاکسی برگشتم خونه . خوشبختانه هنوز برنگشته بودن .
منم اونقدر خسته بودم که لباسامو عوض نکرده خوابم برد .
با صدای باز شدن در ورودی منم بیدار شدم .
ماشالله اقا هومن نصف شبم بی خیال نمی شد همون که در خونه باز شد شروع کرد به صدا زدن من .
کامران هم گفت: اخخخخخخ بدبخت سوگند روز و شب و هر ثانیه و هر لحظه مجبور به تحمل این هومن هست. هومن : چه دلشم بخواد.- داداش گلم قربون اون شکل ماهت برم یه کم اروم تر صداش کن شاید اصلا خواب باشه.- باید بیدار بشه.- چرااااااا؟ فکر کردی همه مثل تو خواب و زندگی ندارن؟- خب وقتی من میگم باید بیدار بشه یعنی باید بیدار بشه.- خدایا خودت به این سوگند بدبخت رحم کن .
توی همین لحظه هومن در اتاقو باز کرد منم که تازه روی تخت نشسته بودم . سرم روی پاهام بود .
- به سلام سوگند خانم.- سلام . سرمو اروم بردم بالا یه کم چشامو مالیدم هنوز تار می دیدم اثار خستگی توی صورتم پیدا بود ولی هومن انگار نه انگار که از صبح تا حالا در حال دوندگی و جنب و جوش بود .
- پاشو سوگند پاشو می خواییم بریم.- کجا ؟ این نصف شبی ؟- بیرون.- من نمیام تنهایی برو.- تنهایی برم؟ خب گفتی که نمیای؟ بهش نگاه کردم به دور و برش نگاه می کرد . گفتم: ها؟ چیه؟ - دارم دنبال یه چیزی می گردم.- چی؟- یه چیزی که بتونم باهاش بکوبونم تو سرت که حالت جا بیاد . بعدم رفت به طرف گلدون . یه لبخند پیروزمندانه زد و به گلدون اشاره کرد و گفت: پیداش کردم.- هومننننننن اگه با این بزنی تو سرم که درجا می میرم.- خب بمیری میرم سراغ یکی دیگه.- باشه بی وفا.- نمیای بریم سوگند؟- اههههه هومننننننن اینقدر حرف زدی که خواب از سرم پرید.- خب خوب شد پاشو اماده شو.- چشم شما برو بیرون من میام . گونه مو بوسید و گفت: من می میرم واسه دخترهای حرف گوش کن و خوب .
بالشو پرت کردم طرفش و گفتم: تو منو نکشی که ول کن نیستی.
اونم خندید و و بالشو دوباره پرت کرد طرفم .
از اتاق رفتم بیرون یه ابی به دست و صورتم زدم . هومن هم روی مبل نشسته بود . پالتومو پرت کردم طرفش. اونم دنبالم دوید منم به حالت دو از خونه زدم بیرون .
بی سر و صدا قدم می زدیم و هر کدوممون به نوعی در افکار خودمون بودیم که من گفتم: هومن فقط واسه همین اومدیم بیرون ؟ توی این سرمااااااااا...- می خوای بریم رستورانی ؟ جایی ؟- بد فکری هم نیست.
یه ربع بعد به رستوران مورد نظر هومن رسیدیم .
میزی که کنار شومینه بود رو انتخاب کردیم . یه موزیک خیلی ملایم گذاشته شده بود و توی رستوران به جز ما فقط 6 نفر دیگه به چشم می خوردن که اونا هم اکثرا دختر و پسر های جوون بودند .
- هومن.- جان دلم.- به نظر تو اون دو نفری که اون گوشه نشستن و اونقدر خوشحالن و دارن شادی می کنن و لذت می برن عاشق هم هستن؟ به اون سمتی که اشاره کردم برگشت . یه کم به اون دختر و پسر نگاه کرد مشغول حرف زدن بودن و پی در پی می خندیدن . اما مسیر نگاه هومن یهو عوض شد .
میز رو به رویی ما هم یه دختر و پسر جوون نشسته بودن . دختره داشت اشک می ریخت و دست پسره رو گرفته بود و انگار می خواست مانع رفتنش بشه .
کم کم توجه همه اطرافیان بهشون جلب شد . اینقدر دلم براش سوخته بود که اشک تو چشام حلقه زد . یاد خودم افتادم زمانی که داشتم اون حرفارو به هومن می زدم ....... اه که چقدر تلخ بود .
یه لحظه دختره که اسمش مونا بود بلند شد و اینبار با تمام وجودش خورد شد .
چون اون پسره پرتش کرد یه طرف دیگه .
یهو هم گارسونی که در حال گذر از اون سمت بود به طرفش رفت و هم هومن .
پسره خیلی عصبانی بود و اون دختره هم روی زمین نشسته بود هی گریه می کرد و یه چیزایی می گفت که نا مفهوم بود .
هومن رفت طرف پسره و به انگلیسی بهش گفت: what s matter? اما پسره با نفرت نگاش کرد و اخمی کرد که نگاهش روی من موند .
لبخندی زد اما من محلی نگذاشتم به سمت اون دختره رفتم خم شدم روی زمین و گفت: چی شده؟ مونا نگام کرد و شدید تر از قبل گریه کرد . دستشو گرفتم و خواستم بلندش کنم و که من کنار زد و از اونجا دوید بیرون.
هومن اشاره داد که دنبالش برم .
اما تا رسیدم بیرون سوار یه تاکسی شد و رفت . پسره هم از رستوران اومد بیرون و سوار ماشینش شد و رفت .
هومن هم از رستوران خارج شد .
بهش یه نیم نگاهی انداختم گفت: رفت؟- اره رفت.- خدا بهش رحم کنه توی این شهر پر از گرگه.- هومن دلم خیلی براش سوخت.- من بیشتر.- تو که نمی تونی مثل من درکش کنی خیلی سخته هومن.- چی سخته؟- اینکه یه عاشق بخواد معشوقشو تنها بزاره.- به نظرت این دو تا عاشق بودن؟- فکر نمی کنم اما به نظر تو چی باعث شده بود که دختره اونجوری به پای اون بیفته؟- نمی دونم.- هومن چرا توی دنیای ما اینقدر ادمای بد وجود دارن........ بیچاره اون دختره.- فکر کنم فرانسوی بود.- حتما کسی رو اینجا نداشته.- ای کاش صبر می کرد شاید می تونستیم کمکش کنیم.- هومن اونم رفت سراغ بدبختی ....... هومن سکوت کرد .
منم توی دلم برای اون دختر بیچاره که معلوم نبود قراره چه بلایی سرش بیاد دعا کردم .
دیر وقت بود که از رستوران خارج شدیم .
اما من و اون که خسته نمی شدیم .
یاد اون جمله ی سامان افتادم ........ از بودن با تو سیر نمیشم .
ولی چقدر بین اون بودن و این بودن فاصله وجود داشت .
اون بودن رو می شد با وجود شخص دیگه ای هم پر کرد اما این بودن رو نه ......
دست در دست هم شونه به شونه ی هم توی اون هوای تقریبا سرد قدم می زدیم .
بیشتر سکوت می کردیم و این برای من غیرقابل باور بود که هومن یه مرتبه ساکت بشه می دونستم که به خاطر اون جریان تو رستوران خیلی ناراحت و غمگین شده .
- سوگند وقتی اون اتفاق ها پیش اومد و من و تو از هم جدا شدیم برای من تحمل زندگی خیلی سخت بود بدون تو معنا نداشت من بدون تو هیچم سوگند.- من همینطور هومن.- داشتم می گفتم وقتی هم اومدیم لس انجلس که دیگه بدتر شد هر روز می گذشت من بیشتر بهت علاقه مند می شدم یه بار نشد من شبا بدون فکر به تو بخوابم
حتما باید فکر می کردم که تو کنارمی واگرنه خوابم نمی برد و اینقدر اوقات تلخی می کردم که حد نداشت بعضی روزها با کامران شاید بیشتر از 10 بار جر و بحث داشتم یه شب نشستم برای کامران کلی حرف زدم خلاصه اینطور بگم که بی تو من این دنیا رو پوچ و بیهوده می بینم. اروم لبخند زدم هومن موهامو از جلوی صورتم کنار زد و گفت:
اگه عشق من تو نیستی چرا می میرم برات ؟ چرا من زنده میشم واسه دیدن چشات؟
-هومن یکی باید این شعرو واسه خودت بخونه. اروم خندید و گفت: یه پارک همین نزدیکی ها هست من که هر وقت دلم میگیره میرم اونجا.- بریم اونجا.- نه دیگه دیروقته.- هومننننننننن؟ حالا چی میشه یه بار حرف منو گوش کنی؟- باشه اینبار واسه خاطر تو.
رو به روی هومن واستادم و گفتم : هر لحظه و هر ثانیه و هر دقیقه خدارو شکر می کنم که تورو به من داد.
وارد پارک مورد نظر هومن شدیم .
واقعا هم جای قشنگی بود .
تقریبا خیلی هم شلوغ بود رو به هومن گفتم: من از جاهای خلوت بیشتر خوشم میاد.- ولی اینجا به شلوغیش می ارزه.- اره .- می دونی من چه اسمی واسه این پارک گذاشتم؟- چی؟- پارک عاشق ها.- چقدرم بهش میاد.
- سوگند بیا بریم یه جای خلوت پیدا کنیم.- باشه بریم.
دستشو انداخت دور کمرم و به ارومی شروع کردیم به راه رفتن .
اون پارک خیلی خیلی بزرگ بود و سرتاسرش درخت و گل و گیاه بود . یه رستوران هم بود توش که الاچیقاش لا به لای درخت ها بود . ما هم یه الاچیق رو که یه گوشه بود و زیاد در معرض دید نبود انتخاب کردیم .
این الاچیق دورش همه درخت بید مجنون بود و اینقدر منظره ی قشنگی رو بوجود اورده بود .
هوا هم تاریک بود و من توی اون تاریکی فقط برق چشم های هومنو می دیدم .
- راستی کامران و شقایق بعد از عید قراره عروسی کنن.- وایییییییییی راست میگی؟- اره.- چقدر خوب مبارک باشه ....... میگم هومن فقط تو موندیاااااااا؟ بدون زن می مونیاااااااا.- نترس من رو دست مامان و بابام نمی مونم . خندیدم و اونم گفت: منظورتو فهمیدم.- منظورم؟ از چی؟- منظورت این بود که هرچه سریع تر بیام بگیرمت؟ خندیدم و گفتم: نه خیرممممم هیچم چنین منظوری نداشتم.- در کل سوگند اینو بدون که اخر سر مال خود خودم میشی.
خب دیگه باید برم به بزرگی خودتون ببخشید اگه کم بود
راستی از نظراتونم ممنون
بای
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط نیلوفر
|
سلام سلام سلام
چه عجب افتخار دادم.....
حالتون که خوبه؟ تعطیلاتم که تموم شد ......
منم بد نیستم
مثل همیشه ممنون از نظراتون
و بریم سراغ اپ امروز
- هومن تو با ورودت به زندگی من همه چیزو تغییر دادی واقعا باور کردنی نیست یه دختری تو اون وضعیت یهو تا این حد عوض بشه.- سوگند میشه از اول همه چیزو خودت با زبون خودت بهم
بگی. اینبار بر خلاف اون موقع ها دیگه اشکی نریختم و اینقدر راحت از اون موقع حرف می زدم که انگاری داشتم داستان تعریف می کردم.
- هومن- جانم.- ناراحت که نمیشی؟- من ناراحت نمیشم به شرطی که خود تو ناراحت نشی. لبخندی زدم و شروع کردم به حرف زدن ......
- تو مدرسه همیشه با همه دعوا داشتم از مارال اگه بپرسی بهت میگه که سر یه دعوا با مارال دوست شدم و کم کم بهش نزدیک شدم تازه بعد از کلی بدبختی .
از مانی هم اگه بپرسی بهت میگه که سایه یه پسرو با تیر می زدم باورت نمیشه من تا چه حد از جنس مخالف بدم می اومد و متنفر بودم به سن نوجوونی که رسیدم وضعم خیلی بدتر شده بود نگاه های خیره ی اونا برام دردناک بود و وقتی یه پسری رو می دیدم مثلا داره نگام می کنه اینقدر بدخلقی می کردم که بدبخت اصلا نمی تونست بیاد طرفم کافی بود یکی پیشنهاد دوستی می داد من دیگه می پریدم به یارو خاطره های جالبی هم از اون دوران دارم چه بلاهایی که سرشون نمی اوردم هر روز زیبایی من بیشتر می شد و این منو خیلی مغرور تر می کرد مغرور بودم ولی اونقدر با وقار و با متانت بودم که امکان نداشت یکی منو ببینه و از من خوشش نیاد زیاد اهل تعریف کردن و پز دادن نیستم ولی اینو همه به من می گفتن که چشای تورو فقط میشه تو داستانا پیدا کرد .... ولی هر صفت خوبی که داشتم با یه صفت بد من کم رنگ می شد صفت بد من اخلاق بدم بود که با هر کسی نمی تونستم ارتباط بر قرار کنم در هر حال زمان می گذشت تا اینکه فریبا برای اولین بار درخواست کرد که توی مهمونیش باشم تا اون زمونا زیاد با فریبا مشکل نداشتم توی همون مهمونی بهم خیلی چیزارو یاد داد تمام اخلاق و رفتارم برگشت دیگه از اون وقار و متانت خبری نبود شده بودم یه دختر خودسر که فقط دل از همه می برد همه ارزو به دل بودن تا یه بار با من هم زبون بشن مخصوصا پسرای جوون اون مهمونی که من نیم نگاهی هم بهشون نمی انداختم دور و برم از اونا پر بود همه شون می خواستن من فقط یه جواب سلام بهشون بدم برای خودم هم خیلی شیرین بود که این همه ادم در پی جلب توجه از من باشن اما الان که فکر می کنم حس بدی پیدا می کنم هیچم شیرین نیست این حس زمونی شیرینه که برای تو باشه فقط همین. لبخند قشنگی زد و گفت: داشتی می گفتی.- اره دیگه تمام دوستای مادرم هر شب منو یه جا دعوا می کردن ولی تا اون موقع حتی با یه پسر هم دوست نشده بودم می دونی من همیشه فکر می کردم اگه کم محلی بهشون بکنم دور منو خط می کشن ولی نه همیشه و همه جا دنبالم بودن تعریف از خودم نباشه ولی توی گوشم پر بود از حرف های عاشقانه که هیچ کدومشون به دلم نمی نشست شاید بین اون همه ادم یکیشون واقعا دوستم داشت اما من به هیچکی اهمیت نمی دادم هر شب یه جا بودم ولی هنوز خلوت شبونه ی خودمو با کسی تقسیم نمی کردم هیچ کسو لایق خودم نمی دیدم خودخواه بودم اونقدر که همه ی دوستام بهم می گفتن . کم کم به سمت راهی رفتم که نابودم کرد توی اون مهمونی ها هر چیزی که بشه پیدا می شد هر کسی هم یه جایی مشغول بود واسه خودش منم هی از اینور به اونور می رفتم و خودمو سرگرم می کردم تا اینکه سامانو توی یکی از مهمونی ها دیدم واقعا خوش قیافه بود اولین پسری بود که توجه م بهش جلب شد اما همیشه سعی می کردم بی تفاوت باشم در مورد سامان نمی تونستم اینطور باشم بالاخره هم یه شب برای چندمین بار دیدمش از من در خواست رقص کرد و منم که بدم نمی اومد باهاش هم کلام بشم قبول کردم در برابر نگاه های متجعبانه همه رقصیدیم یه گوشه با هم نشستیم کلی حرف زدیم و خندیدیم . از اون شب به بعد سامان شد روز و شب من . پسر زیاد بدی هم نبود تا اون موقع نمی فهمیدم منظورش از کاراش چیه .
یک ماهی از دوستی من و اون می گذشت و هیچ اتفاق خاصی بین من و اون نیفتاده بود خوشحال بودم که ادم خوبیه ولی ..... اینش خیلی جالب بود من هنوزم یه نجابت تو وجودم بود . تا اینکه تولد من شد اون برای من یه پارتی گرفت و همه رو دعوت کرد اون بین خیلی از دخترا بودن که حسرت زندگی منو می خوردن . توی اون پارتی بود که لب به مشروب و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه زدم خودت هم که می دونی به اینجور چیزا حساسیت دارم . وسط های مهمونی بود که سامان منو برای رقص وسط برد و کلی رقصیدیم اون مست بود ولی من نه. خیلی
احمق بودم که فکر می کردم منو دوست داره .
بعد از رقص نوبت پذیرایی بود کیکو اوردیم بعدم بریدیم نوبت کادوها شده بود سامان برام ماشین خریده بود یه ماشین مدل بالا و گرون قیمت .
بعد من و سامان یه جای خلوت با هم نشسته بودیم که سامان به من مشروب تعارف کرد .
- بردار عزیزم.
نمی خواستم بردارم اما برداشتم برای اولین بار طعم مشروب برام خیلی زننده بود 2 تا بطری رو همینطوری سر کشیده بود منم که اول لب زدم حس بدی بهم دست داد و اما بعد برام عادی شد.
- می دونی سوگند چشات چقدر قشنگه. اما ای کاش چشام قشنگ نبود ......................
دستمو گرفت و من برد توی اتاقی . فکر می کردم مثل همیشه شوخیش گرفته اما این یه شوخی نبود این یه بازی جدید بود توی زندگی من بازی جدیدی که زندگی منو به اتیش کشید .... منو انداخت روی تخت .- داری چیکار می کنی سامان؟ ولی اون فقط خندید و خندید .....- دلم می خواد برای من باشی.- اما اینطوری ...... دستشو گذاشت روی دهنم و با باز شدن دگمه های بلوزم
دیگه حال خودمو هم نفهمیدم و بیهوش شدم .
نمی دونم کی بود که تازه متوجه ی وضع خودم شدم .... اما چرا ناراحت نشدم ؟ چرا دیگه برام هیچی مهم نبود ؟ چرا بلند نمی شدم نمی زدم توی گوش سامان و بهش بد و بیراه نمی گفتم .... چرا ؟؟؟ خدایا چرا ؟ تحمل محیط خفقان اور اونجا برام عذاب اور بود باید بلند می شدم می رفتم بیرون باید بلند می شدم و به سامان می گفتم چرا این کارو با من
کردی ... چرا دلت به حالم نسوخت .... چرا پشیمون نبودم ... نه پشیمون بودم نه ناراحت ... هوس دامن گیرم کرد جوری که کارم این شده بود یه بازی جدید ولی شیرین .... که بعدا فهمیدم حتی در تشخیص طعم اونم اشتباه کرده بودم . نه تنها شیرین نبود بلکه خیلی هم تلخ بود . وقتی همه چیز برای من قشنگ میشه که با عشق باشه نه با هوس .
صبح که بیدار شدم توی اغوش اون بودم . اونم بیدار بود .- سوگند بیدار شدی؟ فقط نگاش کردم . دستشو انداخت دور کمرم و منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت: دیشب چطور بود؟
جز یه احمق چه لقبی لایقش بود ........ اما من چرا خندیدم .... چرا خندیدم؟؟؟؟؟ خنده ای که بعد ها به گریه تبدیل شد ....... به من نزدیک تر شد باید می زدم توی صورتش پرتش می کردم یه طرف اما این کارو نکردم من احمق هیچی نگفتم فقط شاهد بودم شاهد نابود شدنم بودم . دستشو گذاشت روی تن عریان من و گفت: سوگند من از بودن با تو سیر نمیشم.
اما واقعا من براش مهم بودم ..... نه فقط جسمم اهمیت داشت فقط ارضا شدن اون مهم بود ... اگه من نبودم خب یه دختر دیگه جامو براش پر می کرد ...
دیگه اون سوگند همیشگی نبودم دیگه زندگی من شده بود خوشگذرونی هر لحضه با یکی هر شب با یکی ..... مارال که اصلا دیگه باهام حرف نمی زد . تا اینکه یه شب مادرم برای چند هفته رفت مسافرت . سامان هم اومده بود پیش من بمونه .
از گیتار از نقاشی کردن خاطره های بدی دارم چون سامان برام این خاطره هارو یادگار گذاشته بود .
دیگه اخرای شب بود که می خواستیم بخوابیم . تا وارد اتاق شد توجه ش به یه تابلویی که روی دیوار بود جلب شد . همون تابلوی چشمای تو .
تابلو رو از دیوار برداشت و گفت: سوگند این چیه تو کشیدی خیلی خوشم نمیاد. خواست تابلورو پرت کنه بیرون از اتاق که من مانع از کارش شدم .- سامان این چه کاریه می کنی؟ من موقع خواب اگه این چشارو نبینم خوابم نبره.
سکوت کردم و سرمو انداختم پایین . هومن اروم گفت: خب.- خلاصه دیگه خوابیدیم اون شب خوابی دیدم که باعث شد تکون سختی بخورم ..... خودمو توی یه باغ پر از دار و درخت دیدم . روی هر درختش یه پرنده نشسته بود و در حال اواز خوندن بود مثل بهشت بود اینقدر که قشنگ بود .
مات و مبهوت به اطراف نگاه می کردم که یهو چشمم به یکی افتاد خدای من چقدر اشنا بود .... خدایا من خوابم یا بیدارم .... اون که صاحب همون چشماست. ولی چرا با اخم نگام می کنه .
به سختی به طرفش رفتم . یه جمله ای گفت که منو تکون داد .- من تورو نمی خوام تو فقط یه عروسکی توی دست سامان و امثالش من اونی رو می خوام که جز من کسی رو نخواد.
دوباره سکوت کردم . هومن گفت: اون من بودم؟- اره هومن تو بودی ... همین چشم ها همین لبخند همین صدا ... دستات همینجوری داشت اتیشم می زد ... ولی اونم رویا بود تموم شد ....
و وقتی بیدار شدم سامان داشت کار خودشو می کرد .......... اروم به کنار زدمش و رفتم توی یه اتاق دیگه و خودمو اون تو زندونی کردم .
خیلی سخت بود باورش .
سامان رهام نمی کرد ول کنم نبود . داشتم دیوونه می شدم اخر سر هم شدم . هر شب با اون چشم ها حرف می زدم و به خواب می رفتم اما می دونستم صاحب اون چشم ها درد و غم منو هم نمی خواد . وقتی سامان رهام کرد دیگه سمت مشروب و سیگار و اشغال بازی نرفتم .
و سال ها گذشت و تو وارد زندگی من شدی بقیه شم که خودت می دونی .
هومن خیلی سخت توی فکر بود دستمو گذاشتم روی شونه ش و اروم گفتم: به چی داری فکر می کنی عزیزم؟- به اینکه چقدر همه چیز عجیب و غریب بود.- هومن حالا که فکر می کنم می بینم
خاطره ها وقتی شیرین هستن که تو توش باشی وقتی رویام قشنگه که با تو باشه همه چیز وقتی برام معنی عاشقونه تری پیدا می کنه که با تو باشه فقط با تو.
هومن گفت: خیلی خوبه که تونستی این همه تغییر کنی.- هومن بیا دیگه بریم الانه که مارال سر و کله ش پیدا بشه تو هم که می دونی چقدر حاضر جوابه و اذیت می کنه.
در همین لحظه ی صدای مارال اومد که داشت داد می زد: سوگند مگه کری ؟ چرا صدای منو نمی شنوی؟- حواسم به هومن بود. رو به هومن گفتم: چه حلال زاده هم هست.
- تو هم مارو کشتی با این هومن بابا پاشو بیا داره دیر میشه ها.
هومن گفت: من هنوز با سوگند کار دارم. مارال گفت: شما دوتا منو دق میدین اخر سر میشه بپرسم کاراتون که تموم میشه؟. هومن خندید و گفت: سوگند بیا بریم تا ابرو ریزی نکرده. خندیدم و گفتم: پاشو بریم.
مثلا رفتیم خونه . اما فقط رفتیم لباسامونو عوض کردیم و دوباره من و هومن زدیم بیرون .
هومن یه لحظه هم دست بردار نبود از شوخی هاش . من به یه درختی تکیه کردم و گفتم: هومن واقعا می دونم برای تو چقدر سخته که بخوای از اون موقع من بگذری خیلی صبر می خواد خیلی تحمل می خواد ..... حتی خود من هم نمی تونم فکر کنم که ...... هومن قلب تو خیلی بزرگه.- قلب تو هم خیلی بزرگه که به خاطر من خودتو عوض کردی.- از اینکه همیشه کنارمی ممنونم هومن ممنونم. لبخندی زد و گفت: سوگند اونورو نگاه کن . به یه جا اشاره کرد . منم نگام رفت اون سمت . که گلوله ی برف خورد توی صورتم .
خلاصه کلی برف بازی کردیم و برفی شدیم .
کنار هم روی برف ها نشسته بودیم و هومن داشت خاطره ی یکی از کنسرت هاشونو می گفت منم فقط گوش می کردم . تا اینکه حرفش به پایان رسید ولی من همونطوری به همون حالت قبلی هومنو نگاه می کردم و لبخند می زدم یا می خندیدم . که یهو هومن شروع کرد به خوندن :
با اون قند لباش قند لباش وقتی می خنده
با اون قند لباش قند لباش وقتی می خنده
زبونم بند میاد بند میاد
لبامو می بنده
زبونم بند بند میاد بند میادو لبامو می بنده
دوباره ساکت شد یه ذره نگام کرد و گفت: پاشو سوگند.- پاشم بریم؟- نه پاشو یه قر بده.- هومنننن از دست تو یا منو می کشی دیوونه م که کردی یا دیگه نمی دونم چه کارم می خوای بکنی .- پاشو حالا.- پامیشماااااااااا.- خب پاشو.
- پا میشم میرم پا نمیشم که برات برقصم. هومن خندید و دوباره ادامه داد به خوندن :
با اون ناز و اداش ناز و اداش
وقتی می رقصه
با اون ناز و اداش ناز و اداش
وقتی می رقصه
زبونم بند میادو دست و پام می لرزه
زبونم بند میادو دست و پام می لرزه
- هومن حالا واقعا دست و پات می لرزه؟- نمی لرزه اما قلبم تند می زنه .- اخی.- مثل الان.- دستتو بده. دستمو گذاشت روی قلبش و گفت: داره تند می زنه ای کاش ساعت ها زود بگذرن و تو هر چه سریع تر مال خود خودم بشی.- حالا چه عجله ای هست؟- من دلم می خواد هر لحظه و هر ثانیه کنارم باشی.- تو که بدتر از منی هومن. خندید و گفت: خب دیگه ولی من نمی دونم تا کی باید بلاتکلیف باشیم .- فعلا بی خیال.- سوگند یادت نره ها.- چی؟- فکر کن.- راجع به چی؟- ازدواج.- هومنننننننننن الان خیلی زوده خیلی خیلی زوده.- اما یا میام می گیرمت یا میرم یکی دیگه رو می گیرم.- خب برو یکی دیگه رو بگیر. لبخندی زد و گفت: اخه اون یکی دیگه ی منم تویی. دستمو روی پیشونیش گذاشتم و گفتم: تب نداری اما حالت زیادم خوب نیست.- سوگند من دلم می خواد تورو توی لباس عروسی ببینم.- خب حالا می بینی.- وای فکرشو بکن چقدر ماه میشی.- هومننننن یعنی امیدی به خوب شدنت هست؟ چپ چپ نگام کرد و خندیدم و گفتم: تو واقعیت باش عزیز دلم.- ولی رویا برای من توی این لحظات شیرین تره.- هومن همیشه من هر فکری می کنم تو می فهمی؟- تقریبا اره.- اخه چطوری؟- بر اساس همون حس ششم.- ولی اینکه خیلی بده شاید من بخوام یه فکری بکنم نخوام تو بدونی بعد باید چیکار کنیم؟- خب همینش جالبه.- بی مزه.- خیلی هم خوبه.- هومن شاید من نخوام تو بدونی.- اشکالی نداره مگه بدونم چه اشکالی داره حالا ؟
وقتی برگشتیم خونه دیگه غروب شده بود بچه ها کلی سر به سر من و هومن می گذاشتند البته هومن سر به سراشونو بی جواب نمی گذاشت .
بعد از شام هم رفتند بیرون به جز من . تو خونه موندم چون سر درد شدیدی داشتم . یه قرص مسکن خوردم رفتم که بخوابم .
تا چشامو روی هم گذاشتم به خواب رفتم.
با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم. نشستم روی تخت و یه ذره چشامو مالیدم و دوباره به ساعت نگاهی انداختم ببینم ساعت چنده .....
ساعت حدود 10 شب بود تقریبا نزدیک به 3 ساعت بود که خواب بودم .
رفتم داخل هال. هومن روی کاناپه ای نشسته بود مشغول تماشای تلویزیون بود. کنارش نشستم و یه ذره نگاش کردم و خمیازه ای کشیدم .
- خیلی خسته ای؟- نه زیاد ولی سرم درد می کرد رفتم مسکن خوردم اثراتش هنوز هست.
رفتم دو تا چایی برای خودمون ریختم . نشستم کنار هومن فیلمو نگاه کردم تا اینکه بچه ها اومدن .
ماهان با کامران هنوز نیومده بودند . همه متفکرانه در حال تماشای فیلم بودند . من اصلا حواسم به فیلم نبود . یهو ناخوداگاه روی مبل دراز کشیدم
و سرمو گذاشتم روی پای هومن. همینجوری زل زده بودم بهش . اونم چشمش به تلویزیون بود اما در حال ور رفتن با موهام بود. توی ذهنم نا خوداگاه اسمشو صدا زدم یهو نگام کرد.
لبخندی زدم و اونم خندید . در همه حال متوجه ی افکار توی ذهن من بود .
مارال یه ذره به ما دوتا نگاه کرد و گفت: اوی سوگند اینجا 4 تا ادم نشسته ها. همه برگشتند ما دوتا رو نگاه کردند و هومن زد زیر خنده و دست منو گرفت دوباره حرارت عجبی تو تنم پیچید. مارال گفت: عجباااا شما دو تا که اصلا از رو نمیرین بچه ها بچسبین به فیلم تلویزیون نگاه کنین منظورم این بود که هومن جان دست سوگند شکست ولش کن. همه بچه ها زدن زیر خنده منم یه چپ چپ مارالو نگاه کردم و برای اینکه بیشتر عصبانیش کنم مثل دفعه ی قبل به هومن چشم دوختم و لبخندی زدم. توی ذهنم گفتم: هومن بریم بیرون؟
یهو هومن گفت: بریم بیرون؟ بچه ها برگشتند ما دوتارو نگاه کردن هومن گفت: چیه؟ چرا نگاه می کنین؟ مارال گفت: نه اینطوری نمیشه اگه این سوگندو ول کنیم دیگه هیچی.
من و هومن بلند شدیم رفتیم بیرون .
همه جا غرق در تاریکی بود سکوت بر محیط حاکم بود.
من و هومن قدم می زدیم و ساکت بودیم هر کدوممون به نوعی در فکر بودیم . - هومن من عاشق زندگی های پر از هیاهو هستم نباید زندگی اینقدر یکنواخت باشه .- یعنی الان حوصله ت سر رفته؟- خب یه ذره اره من وقتی رفتم کالج و درسم تقریبا تموم شد اینقدر دلم می خواست برم دانشگاه.- چه رشته ای می خواستی بخونی؟- روانشناسی رو خیلی دوست داشتم ولی حیف نشد.
- الان هم دیر نشده.- منظورت اینه که الان برم دانشگاه؟- اره.- نه دیگه خیلی دیره.- مگه چند سالته؟- 23 سال و چند ماه.- چند سال فاصله ی سنی داریم؟- بزار حساب کنم.- 3 سال و شاید هم کمتر.- میگم هومن بد فکری هم نیست می تونم برم دانشگاه.- بهش فکر کن.- نه ولش کن واسه خودم یه چی گفتم .- اگه می اومدی لس انجلس پیش خودم دیگه غمی نداشتم.- اخه من تمام کار و زندگیم اینجاست تو ونکوور.- کار و زندگیت مهمه یا من؟- خب اینکه معلومه کار و زندگیم. هومن چپ چپ نگام کرد و من با خنده گفتم: معذرت می خوام تو مهم تری ولی بازم نمی تونم از ونکوور دل بکنم شوخی که نیست من 22 ساله دارم تو اینجا زندگی می کنم.- از من می تونی دل بکنی؟- نه.- خب بیا لس انجلس همونجا بمون.- بعد اموزشگاه چی میشه؟- اونجا اموزشگاه باز کن.- می دونی چقدر مجوز گرفتن سخته.- اصلا اموزشگاه باز نکن فقط ور دل من بشین همیشه و در همه حال کنارم باش من دیگه هیچی از خدا نمی خوام.- بابا چقدر منو دوست داری تا حالا نمی دونستم.
روز بعد صبح اول وقت برگشتیم ونکوور .
بعد از ظهرش هم هومن اینا برگشتند L . A.
یه هفته بعد مارال رفت مسافرت و اموزشگاه تعطیل شد . منم از موقعیت استفاده کردم و برای لس انجلس بلیط گرفتم . بدون هیچ خبر قبلی . دیروقت بود که رسیدم .
کامران اول در خونه رو باز کرد ولی من بهش اشاره دادم که ساکت باشه می خواستم هومنو اذیت کنم . کامران اروم گفت: سلام چرا بدون خبر اومدی؟- هومن کجاست؟- تازه رفت تو حموم.
چشمکی زدم و گفتم: کامران بزار من یه بار اذیتش کنم. کامران خندید و رفت کنار. وارد خونه شدم . وضع خونه بد نبود یعنی وسایل ها درهم و برهم نبود . صدای اواز خوندن هومن از تو حموم می اومد.
یه ذره تو هال نشستم بعد رفتم تو اتاق هومن . اتاق هومن خیلی شلوغ پلوغ بود . تمام لباساش روی تخت و زمین پخش و پلا بود البته همیشه خودش می گفت پسر مرتبیه .
اتاقو تمیز کردم . بعد لباسمو عوض کردم موهامو شونه کردم و ساده دورم ریختم .
بعد رفتم روی تخت نشستم .
چراغ اتاق که خاموش بود . تو همین لحظه هومن وارد اتاق شد کلید برقو زد ولی هنوز متوجه ی من نشده بود . روبه روی اینه واستاد موهاشو خشک می کرد و اواز می خوند . که یهو چشمش از توی اینه به من افتاد . یهو مثل فنر برگشت بیچاره همچین ماتش برده بود . ناباورانه نگام می کرد . زدم زیر خنده و گفتم: سلام.- س .. سلا .. سلام خودتی سوگند؟
- نه یه فرشته م از اسمون افتادم تو اتاق تو. بعدم شروع کردم به خندیدن هومن همینجوری اروم اروم جلو اومد و گفت: خواب که نیستم؟- می خوای یه دونه بزنم تو گوشت ببینی خوابی یا نه.
هومن خندید و گفت: چی شد اومدی ؟ چرا یه خبر ندادی؟- همینجوری اومدم.- شام خوردی؟- نه.- از خودم این کارارو یاد گرفتیاااااا.- بله شما استاد مایی. دوتایی زدیم زیر خنده .
اومدیم از اتاق بیرون .- مثل اینکه کامران خونه نیست؟- نه قرار بود بره خونه ی دوستش نمی دونم کی میاد نصف شب شاید بیاد.- پس با هم تنهاییم؟- اره.- وای که چقدر خسته شدم. من داشتم شام می خوردم و هومن هم داشت ظرفارو می شست .- هومن مثل اینکه به ظرف شستن علاقه ی خاصی داری. خندید و گفت: امشب نوبت من بود که ظرفارو بشورم.- به به نوبتیه.- سوگند واسه چند هفته اومدی؟- چند هفته ؟؟- پس چند روز اینجا می مونی؟- اگه مارال بزاره اگه موافقت کنه شاید 2 ماه. یهو ظرف از دست هومن سر خورد و شسکت. منم از جام پریدم یهو .
بلند شدم رفتم کنارش .- هومن داری چیکار می کنی؟ ولی اون فقط نگام کرد و گفت: دروغ میگی؟- نه بابا واقعا هستم.- شوخی می کنی؟- هومن حسابی حالت بده.- وای خدا ارزوم بر اورده شد. زدم زیر خنده و گفتم: ارزو کردی که من بیام پیشت و 2 ماه بمونم؟- اره.- ای کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودی.- ای کاش.
بعد از شام و شستن ظرف ها نشسته بودیم و حرف می زدیم . اون از 2 ماه اینده می گفت و من از عشق می گفتم .
- سوگندچقدر صدای قشنگی داری ادم محو صدات میشه.- می خوام باهات حرف بزنم .
لحظه ای بین ما سکوت برقرار شد ولی دقایقی بعد با صدای خیلی ارومی گفتم: هومن.- جانم.- من گاهی اوقات می ترسم.- از چی؟- از ادامه ی این راهی که داریم میریم می ترسم یه روزی از من دلسرد بشی یه روزی بیاد که تو دیگه منو نخوای اون وقت من چیکار کنم بی تو می میرم. هومن باز هم لبخندی زد و گفت: نمی دونم چطوری بهت بفهمونم که من هیچ وقت ازت دلسرد نمیشم تو اولین عشق و اخرین عشقم هستی من همیشه عاشقت می مونم مطمئن باش.- می دونی همه ش یه حسی بهم میگه اگه هومن بره با یکی دیگه تو چیکار می کنی؟هومن خیره شد به من و گفت:نشد سوگند همه ش از این حرفا می زنی اخه من تورو دوست دارم من تورو می خوام چه جور بهت بفهمونم با چه زبونی؟- اخه هومن چیکار کنم عاشقم دیگه. هومن گفت:سوگند یه لحظه بیا نزدیک من. کنار هومن نشستم تو چشاش زل زدم احساس کردم نفسم بند نمیاد چشای سیاهش زبون ادمو بند می اورد . سرمو پایین انداختم هومن گفت:چت شد؟ دوباره تو چشاش زل زدم و گفتم: تسلیم کم اوردم. هومن خندید و گفت:دستتو بده به من. هومن دست منو روی قلبش گذاشت و گفت: نگاه کن این تنها مدرک برای منه به خدا عاشقتم این قلب فقط برای تو می زنه اگه تو نباشی این قلب هم نمی زنه چون تنها دلیل برای زنده موندنم هستی. من یهو گفتم:هومن خیلی خسته هستم. کنارش دراز کشیدم منو در اغوش گرفت . اصلا نفهمیدم کی خوابیدم؟
اون رفت یا نه؟ اما هر وقتی که گرمی نفس هاشو روی پوست صورتم احساس می کردم دوست داشتم همیشه توی خواب بمونم . دلم نمی خواست شب تموم بشه دلم می خواست همیشه به همون حالت بمونم هیچ چیزی برای شیرین تر از این نبود که هومن کنارم باشه .
صبحش که بلند شدم هومن مقابل اینه ایستاده بود داشت موهاشو درست می کرد من هم بین خواب و بیداری قربون صدقه ش می رفتم اخ که چقدر این پسر ماه بود.
روی تخت نشستم و چشامو مالیدم و گفتم:صبح به خیر.هومن نگام کرد لبخندی زد و گفت:صبح شما هم به خیر خوب خوابیدی دیشب؟- بد نبود. تمام دست و پام درد می کرد نمی تونستم تکون بخورم انگار هنوزم خستگی راه توی تنم بود . دلم می خواست بازم بخوابم . اما باید بیدار می شدم . چشامو به زور باز نگه داشتم . هومن یه لحظه نگام کرد و گفت: سرما خوردی؟- نه فکر نکنم فقط خسته م.- بگیر بخواب.
- نه دیگه باید بلند بشم. روی تخت نشستم و کش و قوسی به تنم دادم . هومن کنارم نشست و گفت: می خوای ببرمت دکتر؟- نه بابا من چیزیم نیست الان میرم یه دوش می گیرم درست میشم.
- سوگند تنهایی حوصله ت سر میره با ما بیا.- کجا بیام؟- استادیو.- نه تو برو با کامران باشه برای فردا.- خیابونای اینجا رو بلدی؟- ای تقریبا.- خب پس می تونی بری بیرون؟- اره.
- باشه.- تو نگران من نباش. لبخندی زد و خم شد و گونه مو بوسید و گفت: کاری که نداری؟- تیپ زدیااااااا. خندید و گفت: خب دیگه باید به خودم برسم یه کم.- کی میای؟- شب یعنی نصف شب تنهایی نمی ترسی که؟- نه بابا .- خدافظ.
کامران و هومن از خونه رفتن بیرون . من هم بلند شدم صبحونه خوردم بعد دوش گرفتم و به سر و وضع خونه رسیدم و بعدم رفتم داخل شهر یه کم گشتم ناهارم بیرون خوردم ساعت حدود 8 شب بود که اومدم خونه .
شامو درست کردم بعد از شام نشستم فیلم نگاه کردم نمی کردم که خوابم برد .
با ورود اونا من هم بیدار شدم یعنی بین خواب و بیداری بودم کامران رفت تو اتاقش بعدش هومن تا منو دید به سمتم اومد و روبه روم نشست همه چیزو احساس می کردم . وقتی دستشو گذاشت روی دستم دیگه مطمئن شدم بیدارم و هومن واقعا کنارم نشسته . هنوز چشام بسته بود هومن خم شد پیشونیمو بوسید بعدش کنترل تلویزیون رو که تو دستم بود بیرون کشید بعدش تا خواست منو بغل کنه و ببره به داخل اتاق . چشم باز کردم و گفتم:اخه تو که نمی تونی منو بلند کنی؟- اااااااااا تو که بیداری؟- نه الان بیدار شدم.- حالت خوبه؟- اره.- چیکار کردی امروز؟- تا شب بیرون بودم.- پس خوش گذشته؟ خندیدم و گفتم: بدون تو نه . بلند شدم و به اتاقش رفتم اونم پشت سرم وارد شد . روی تخت نشستم و به هومن زل زدم . روی تخت خوابیدم پنجره ی کنار اتاق کاملا باز بود باد سردی هم می وزید . من هم یه لباس کاملا نیمه باز . خلاصه سردم شده بود اما از جام تکون نمی خوردم برم پنجره رو ببندم به هومن نگاه می کردم اون منو برانداز کرد و گفت: این چه لباسیه پوشیدی تو این سرما بعد اونوقت پنجره هم باز بعد میگی واسه چی سرما می خورم . هومن خم شد روی من پنجره رو بست بعدش هم باهام حرف زد راجع به خودش و من و زندگی . منم اصلا نمی دونم کی خوابم برد .
صبح با صدای هومن بیدار شدم .- سوگند سوگند سوگند سوگند.- ها هااااااااااااا بله چیه؟چرا نمیزاری بخوابم اخه. چشامو باز کردم هومن گفت: پاشو دیگه.- مگه ساعت چنده؟- الان 7 صبح.- واسه چی الان باید بلند بشم؟- می خوایم بریم پیاده روی تو نمیای؟- باشه الان میام. خلاصه رفتیم وقتی هم برگشتیم ساعت 9 صبح بود از دوباره اونا رفتند و من دیگه واقعا حوصله م داشت سر می رفت .
موقع ناهار بود که به هومن زنگ زدم . بعد از چند بوق پی در پی گوشی رو برداشت .- سلام هومن جان.- سلام سوگند.- هومن حوصله م سر رفته.- اخیییی یعنی بیام دنبالت؟- اگه بتونی.
- تو جون بخواه . خندیدم و گفتم: کی میای؟ خودت میای دنبالم؟- اره خودم میام 1 ساعت دیگه جلوی در اماده باش.- باشه منتظرما.
سریع یه کم به سر و وضع خودم رسیدم و تا چشم روی هم گذاشتم 1 ساعت هم به پایان رسید .
جلوی در ایستاده بودم که ماشینش جلوی پام رو ترمز زد. داخل ماشین شدم .
- سلام اقا هومن.- سلام عزیزم.- ببخشید که مزاحمت شدم .- چه مزاحمتی اتفاقا اینجوری بهتره بریم با همه اشنا بشی همه منتظرن ببیننت همه می خوان بدونن اخه این کیه که قلب منو دزدیده. لبخندی زدم و گفتم: از من زیاد براشون تعریف کردی؟- عکستو دیدن همه شونم خیلی خوب تورو می شناسن اینقدر که من سوگند سوگند میگم. خندیدم و گفتم: به به.
بالاخره هم به محل مورد نظر رسیدیم . تقریبا استقبال گرمی از من کردند . بچه های خوبی هم بودند و خیلی زود باهاشون گرم گرفتم. دیگه هومن هم کنارم بود بهتر از این نمی شد .
اصلا متوجه نشدم کی شب شد . ساعت حوالی نه بود که برگشتیم خونه شقایق هم به جمع ما اضافه شده بود .
شام از بیرون گرفته بودیم موقع شام کلی هومن شقایق و کامرانو اذیت کرد دیگه شقایق بیچاره کلافه شده بود . منم فقط نظاره گر بودم و می خندیدم و هومنو همراهی می کردم .
بعد از شام هومن داشت از توی اشپزخونه با من حرف می زد .- سوگند من سرم همیشه شلوغه چرا تو به من زنگ نمی زنی؟- به خاطر اینکه من سرم با سفارشام گرمه.- سفارش چی؟
- نقاشی.-اه یادم رفته بود.- هومن با این کنسرت ها و این همه برو و بیا خیلی خسته میشی نه؟- اره ولی وقتی تورو می بینم خستگی فراموشم میشه. به اشپزخونه رفتم و دستکشو از دستاش در اوردم و گفتم: چرا از وقتی من اومدم همه ش نوبت ظرف شستن تو میشه؟ هومن خندید و گفت: اخه از وقتی اومدیم لس انجلس همه ش کامران داره ظرفارو می شوره و غذا درست می کنه و به خونه می رسه.- به به من اصلا از مردای تنبل خوشم نمیادااا.-ولی من تنبل نیستم.- تو یه ذره بشین من کار می کنم.- تو کار کردنم بلدی؟- اگه کار کردن بلد نباشم به چه دردی می خورم؟- تو فقط افریده شدی منو دیوونه و عاشق کنی خب غذا درست کردن هم که بلدی؟- اره اصلا من فردا شب براتون شام فسنجون درست می کنم با اینکه اصلا دوست ندارم.- اه گفتی فسنجون هوس کردم چرا بدت میاد؟ غذای به اون خوشمزگی .- همینجوری .- نمی خواد غذا درست کنی که بعدش بریم بیمارستان.- هومن تو که دستپخت منو خوردی کجاش بد بود؟ - اخه هر وقت غذا درست می کردی موقع غذا خوردن تو رو به روی من نشسته بودی بعد غذا از گلوم پایین نمی رفت.- هومننننن خیلی بی مزه ای. به حالت قهر البته به شوخی رومو برگردوندم . هومن گفت: سوگندددد. هیچی نگفتم اون دوباره گفت: با من قهری؟ ساکت موندم . گفت: با من قهر کردی؟ با یه صدای بچه گونه ای اینو گفت این هومنم واقعا می دونست چه جوری منو راضی به هر کاری کنه . ناخوداگاه برگشتم چشمم بهش افتاد که داشت موزیانه می خندید . منم یه اخم کردم و چشمم افتاد به بشقاب کثیفی که روی میز بود اونو برداشتم و مثلا مشغول شستنش شدم . هومن هم بلند شد پشت سر من ایستاد و شروع کرد به خوندن :
وقتی اون ناز می کنه نازش دوست داشتنیه
اخماشو وا می کنه خیلی دوست داشتنیه
داد و دعوا می کنه بازم دوست داشتنیه
عشوه اغاز می کنه بازم دوست اشتنیه
وقتی ساکت شد یهو دستشو گذاشت روی موهام دیگه نتونستم طاقت بیارم یه نفس عمیق کشیدم و اروم گفتم: وای هومن تو منو کشتی. یهو زد زیر خنده و گفت: دیدی سریع باهام اشتی کردی.
- قهر نبودم باهات.- خب سوگند واقعا هم راستشو بهت گفتم وقتی تو پیش من هستی من فقط دلم می خواد بشینم کنارت و نگات کنم نه غذا بخورم نه از خونه خارج بشم فقط بشینم و نگات کنم.
- عاشقی دیگه.
فقط خندید .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط نیلوفر
|
سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممم
خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ اول از همه معذرت بابت اینکه خیلی دیر اومدم دلیلشم این بود :
اول از همه که درس ها سخت بود بعدش اسباب کشی داشتیم که تا تلفنمون وصل شد طول کشید خلاصه ببخشید
اول از همه جواب نظرارو بدم راستی ممنون که اینقدر هوامو دارین دستتون درد نکنه داستان من این همه هم تعریف نداره .
زحمت قالب خوشگلمو که غزاله ی ماه کشیده که بابت اون ازش توی همینجا کلی تشکر می کنم
شادی جون پیشنهاد خیلی خوبی دادی حتما یه کاریش می کنم
اتوسا جونم این شعر واقعا خیلی قشنگه.
اما اون اصلا حرکتی نکرد به بیرون نگاه می کرد منم سرم گیج رفت به این فکر می کردم که ایا من به هومن می رسم ........ به اینکه اون هنوزم منو همونقدر دوست داره ...... به اینکه عشقش واقعی هست ..... درست شده بودم اون سوگند قدیمی ..... از همه چیز می ترسیدم من جواب تمام اون سوال هایی که توی ذهنم بودو می دونستم اما همچنان فکرمو مشغول کرده بود ..... سوگند بسته تو دیگه اون دختر بی عرضه و بیچاره نیستی حالا می تونی بهش بگی ....... توی همون افکار بودم که بی اختیار اسمشو گفتم ..... برگشت ...... وقتی چشمم بهش افتاد نفسم بند اومد درست مثل اون زمونا ......... حتی خیلی خیلی بیشتر از قبل دوسش داشتم . هر دو سکوت کرده بودیم حالا دیگه می تونستم بهش همه چیزو بگم همه چیزو ....... پس چرا حرفی نمی زدم ..... پس چرا این سکوت لعنتی از بین نمی رفت .... اخه تا کی ............. ؟؟؟ نمی تونستم حرف بزنم نمی تونستم بهش بگم که دوسش دارم ولی اون می دونست اون می دونست توی دلم چه خبره ........ دوباره سرم گیج رفت ...... ولی اینبار قبل از اینکه خودمو کنترل کنم از حال رفتم .
انگار یکی داشت صدام می کرد صدای کی بود ؟؟؟ صدای هومن بود ...... چقدر صداش قشنگ بود خواستم چشامو باز کنم اما نمی تونستم چقدر اشتباه کرده بودم . اونم همچنان منو صدا می کرد.
- سوگند چشاتو باز کن دیگه سوگند ....... خب اینجوری که بلند نمیشی ........
بدجور گریه م گرفته بود چقدر مهربون بود هنوزم همونجوری حرف می زد و همونجوری منو صدا می کرد و همونجوری شیطون بود ........- برات بخونم چشاتو باز می کنی؟ چرا حرف نمی زنی؟سوگند. فقط یه لحظه بود باید چشامو باز می کردم باید همونی می شدم که هومن می خواست ...........- هومن. یهو از سر جاش پرید و وقتی منو دید که روی تخت نشستم گفت: سوگند خودتی ؟ باورم نمیشه. اروم به طرفم قدم برداشت خیلی شمرده و اروم .......... توی چشاش فقط مهربونی موج می زد مثل اون موقع ها نگام می کرد حرف می زد ...... بغض شدیدی گلومو می فشرد اما نخواستم گریه کنم چون دیگه هومنو داشتم چون ..... چون دیگه نمی خواستم ناراحتش کنم .- سوگند باور کنم؟ فقط نگاش کردم حتما هم مثل همیشه متوجه ی افکار توی مغزم بود . گفت: سوگند. اینقدر صداش قشنگ بود اینقدر قشنگ بود که ......... سرمو پایین بردم . اونم دیگه هیچی نگفت روی صندلی کنارم نشست و سرشو بین دستاش گرفت انگاری داشت فکر می کرد ...... یه مرتبه بریده بریده گفتم: همه ش اشتباه پشت اشتباه .... سرشو اورد بالا و فقط همون یه نگاهش کافی بود . سرمو برگردوندم هر لحظه حالم بدتر می شد و همه ش فکرهایی به ذهنم هجوم می اورد ......... هومن بلند شد دستامو گرفت و گفت: سوگند یه لحظه نگام کن. اما من مثل اون دفعه ی اول نمی تونستم نگاش کنم چون واقعا شرمم می شد چشمم بهش بیفته هومنو خیلی اذیت کرده بودم احمقانه تصمیم گرفته و عمل کرده بودم .- سوگند گفتم نگام کن. اما اینبار بر خلافه دفعه ی قبل باید سرمو بالا می بردم ..... اما توی همون لحظه مجبور شدم روی تخت دراز بکشم چون پرستار برای تعویض سرم اومد تو اتاق . هومن هم رفت بیرون . وقتی هم برگشت مثل اون موقع ها بود شوخی می کرد می گفت و می خندید . تا می خواستم حرفی بزنم اجازه نمی داد .....
با نگاهش به من فهموند که بهتره یه چند مدت ساکت باشم ..
- سحر چطوره حالش؟- بد نیست دکترا گفتن شاید تا اخر هفته مرخص بشه راستی علیرضا هنوزم اینجا مونده میگه می خواد با هر دومون حرف بزنه .- من باهاش حرفی ندارم .- سوگند.- جونم. سرمو برگردوندم طرفش مثل بیشتر مواقع لبخندی روی لباش بود گفت: از تکیه کلامای منم که استقاده می کنی. فقط لبخند زدم دلم می خواست برای هومن همه چیزو می گفتم اما ........
- میگم خیلی بد میشه اگه با علیرضا حرف نزنی. اشک چشامو پر کرده بود گفتم: هومن تو خیلی مهربونی انگار نه انگار دیروز اون همه حرف بارت کرده بود اون همه منو اذیت کرده بود همه یادت رفته.- ببین سوگند گذشته ها گذشته.- اره ولی من نمی تونم از این گذشته دست بکشم چون قسمتی از زندگی من شدن.- سوگند.- هومن اینجوری صدام نکن.- سوگند. خیلی قشنگ صدام می زد .......- بفرمایید بگو.- به خاطر من. می دونست چه جوری دل من به رحم میاد اصلا چه جوری من راضی میشم.- باشه فقط به خاطر اینکه تو گفتی.- پس بمون من برم صداش کنم سوگند فقط یادت باشه خوب باهاش حرف بزنیاااااااا.- چشم. بعد از گذشت چند دقیقه علیرضا اومد پیشم . خیلی باهام حرف زد تقریبا دیگه نزدیکیای صبح شده بود ولی هم من بیدار بودم و هم علیرضا و هم هومن . - سوگند می دونم که اشتباه کردم حالا فقط یه جوری می تونم جبرانش کنم میرم کنار نمی دونم چه جوری باید معذرت خواهی کنم.- چه جوری می خوای جبران کنی؟-من و تو به هم تعلقی نداریم تو برای هومن بوجود اومدی تو برای اونی نه من . بغض راه گلومو بسته بود من و هومن سکوت کرده بودیم اون گفت و گفت .......... علیرضا هم از همه ی زندگیم خبر داشت . دست هومنو گرفت و گذاشت توی دستم ............ حرارت عجیبی توی تموم تنم پیچید ....
نمی تونستم حرف بزنم اه خدایا علیرضا ..... سرمو اول پایین اوردم و بعد به زمین چشم دوختم نتونستم خودمو کنترل کنم قطره اشکی از چشام سرازیر شد حالا خوب شد که به هق هق نیفتادم علیرضا سرمو بالا اورد و گفت: حالا هم میرم.- نه نرو . به هومن اشاره ای کردم که یعنی ما دوتارو تنها بزاره . هومن از اتاق بیرون رفت رو به علیرضا گفتم: علیرضا من هم مقصر بودم که ..... گریه فرصت حرف زدن به من نداد علیرضا هم خندید و گفت: پاشم برم دختر تو بزرگ شدی چرا هر چی میشه گریه می کنی اگه تو مقصر باشی من هم به اندازه ی تو گناهکار بودم اینم تنها کاریه که می تونم انجام بدم. علیرضا هم رفت دیگه همه چیز داشت به خیر و خوشی تموم می شد .....
منم همون روز صبح از تخت پایین اومدم البته دکتر بهم گفت که زیاد خودمو اذیت نکنم و به خودم فشار نیارم . سحر هم چند روز بعدش مرخص می شد هر کاری کردم قبول نکرد پیشش بمونم اخر سر هم بهم گفت که بهتره این اخرین دیدارمون باشه ........... ولی من قبول نکردم دلم نمی اومد تنهاش بزارم به همین خاطر قرار شده بود چند شبو من برم پیشش.
من و هومن از بیمارستان خارج شدیم وقتی داخل ماشین شدیم من دوباره سرم درد گرفته بود دکتر هم گفته بود که باید استراحت داشته باشم .... ولی چشامو بستم و فکرمو متمرکز کردم به هومن فکر کردم ارامش خاصی تموم وجودمو فراگرفته بود . تا اینکه ماشین متوقف شد چشامو باز کردم مقابل اپارتمان من بودیم .- خب من دیگه میرم ببخشید که مزاحم شدم. هومن هم برگشت نگام کرد یه ذره و بعد گفت: شما همیشه مزاحمین. چپ چپ نگاش کردم گفت: ببخشید می خواستم بگم شما همیشه مراحمین.- باشه .
ازش خدافظی کردم و از ماشین خارج شدم دیگه برنگشتم ببینم رفت یا نه ...... کلید رو توی در ورودی به پارکینگ چرخوندم که صدام زد ........ صداش توی گوشم پیچید دوباره سرم گیچ رفت .
برگشتم ...... توی نگاش پاکی فریاد می زد به در تکیه کردم واگرنه نقش بر زمین شده بودم .- بله.- بیا این کتت. کتمو جا گذاشته بودم .... از دستش گرفتم ولی اون همینجوری زل زده بود بهم . - چیزی شده هومن؟- نه . یه ذره بهم نزدیک شد گفتم: اتفاقی افتاده؟- نه. گفتم: هومن من برم دیگه.- باشه بریم. یه لحظه بهش نگاه کردم دیدم داره می خنده گفتم: بریم؟ کجا بریم؟- خونه دیگه.- هومن.- الکی هومن هومن نکن هر چی من میگم همون. - اخه....... تو .... - اخه نداره. هومن درو باز کرد اول منو فرستاد داخل بعدم خودش اومد . دقیقا اون شبی که ........ تموم حرفامون هم همون بود فقط تنها فرقمون این بود که حالا هردومون بیشتر به هم وابسته بودیم . تمام حرفاش و طرز صحبتش و کاراش و نگاهاش منو به این فکر می انداخت که .... سوگند هومن تورو بخشیده مطمئن باش .
وقتی در اپارتمان رو باز کردم خواستم برق رو روشن کنم .... هومن دستمو گرفت و گفت: نه برق رو روشن نکن. به هومن چشم دوختم و گفتم:هومن مشکوک می زنیاااااااا. هومن هم خندید و درو پشت سرش بست و بعد من رفتم نشستم روی یه مبل ..... هومن هم اومد کنارم نشست ....- سوگند می دونی که الان یاد چه شبی افتادم؟ لبخندی زدم از یاداوری اون دوران .
- اره.- همون شبی که نامه رو خوندی.- اره اون شبی که نامه رو خوندم.- به نظرت چقدر با اون زمونها فرق کردیم.- هردومون عاقل تر و عاشق تر شدیم.- عاشق تر؟ نگاش کردم اونم خندید و سریع بحثو عوض کرد ....
وقتی دیدم حریفش نمیشم تصمیم گرفتم تا خودش چیزی نگفته منم حرفی نزنم . در مورد هر موضوعی صحبت می کرد به جز خودش و من .... دیگه داشت حرصمو در اورد . از هر موضوعی که بشه می گفت به جز عشق و عاشقی . حتی یه بار بهش گفتم هومن منو دوست داری برگشت در مورد یه چیز دیگه از من سوال پرسید .
- هومن جان.- بله بفرما. یه ذره خیره نگاش کردم صدامو بچه گونه کردم و سرمو بردم جلوتر و گفتم: دیگه بهم نمیگی جونم. ولی اون فقط ساکت شد اون لحظه خیلی ترسیدم که نکنه یه وقتی منو قبول نکنه اما ........
بعدش ناهار خوردیم اون رفت خونه ی خودشون منم رفتم خونه ی مارال اینا تا شب هم اونجا موندم قرار شده بود که اونجا موندنی بشم ولی ......
ساعت 2 نصف شب بود همه هم خواب بودند ..... موبایلم صدا خورد . سریع جواب دادم تا کسی بیدار نشده .- بفرمایید. جوابی نشنیدم . چند بار الو الو کردم که بالاخره ...... صدای نفس هاش خیلی اشنا بود ....... مطمئن شده بودم هومن هست .- هومن تا کی به این کارات ادامه میدی پیش خودت نمیگی اخه من خوابم؟- اااااااا تو از کجا فهمیدی من هومنم؟- من اگه نفهمم اسمم دیگه سوگند نیست. صدای خنده ش بلند شد خیلی اروم حرف می زد و خیلی هم اروم و بی صدا می خندید ....- سوگند.- جونم.- من خوابم نمیاد.- خب من چیکار می تونم برات بکنم؟- می تونی بیای از خونه بیرون؟- نه تورو خدا بی خیال.- سوگندددددددد. دلم می لرزید گفتم: باشه میام تو الان کجا هستی؟- پرده رو بکش کنار و پنجره رو باز کن می تونی منو ببینی.- باشه منتظر باش.
یادم رفته بود که یه مدت با هومن اصلا حرف نمی زدم از یاد برده بودم که یه روزی می خواستم فراموشش کنم ........... فقط این فکر توی ذهنم بود اینکه اون الان کنارمه اینکه اون الان می خواد با من باشه .
- سلام. جوابمو نداد شاید هم صدامو نشنید ..... دستمو جلوی صورتش تکون دادم کلی هم صداش کردم ولی اصلا حواسش نبود .- هومنننننننننننننننننننننن.- هاااا بلههههه؟- کجایی تو؟- پیش تو تمام هوش و حواسم پیش تویه همه ش هم دارم به تو فکر می کنم. لبخندی زدم رو به روش ایستادم . یه حال خاصی داشتم می شد گفت ارامش و یه اعتماد به نفس خاصی باهام بود وقتی می خواستم با هومن حرف بزنم . که قبل ها چنین احساسی نداشتم .
دستشو انداخت دور کمرم و شروع کردیم به قدم زدن . هر دو ساکت بودیم من از این موقعیت استفاده کردم و سعی کردم بیشتر به این اتفاق هایی که طی اون یک سال برام افتاده بود فکر کنم .
تا اینکه هومن گفت: وقتی بهت میگم بدجوری عاشقت شدم درکم می کنی؟ سرمو تکون دادم اونم ادامه داد: به همه چیز فکر کردم به تو به خودم به این احساسی که بین ما دو تا وجود داره حتی بعد از گذشت 1 سال بعد از اون همه اتفاق های ناگوار چه جوری همدیگه رو از یاد نبردیم جز عشق چیز دیگه ای نمی تونه باشه. ساکت بودم منتظر بودم باید حرف اصلیشو می گفت ....
- سوگند از این حرف ها خیلی برای هم زدیم در هر حال برای من که تکراری نیست حرف من چیز دیگه ای هست.- بگو من اینجا هستم که حرفاتو بشنوم. سرشو تکون داد .- ببین سوگند من ...... من هنوزم که هنوزه تورو دوست دارم نمی تونی تصور کنی چقدر چه جوری ولی دوست دارم اینو دیگه مطمئنم هر کاری کردم از ذهنم از یادم بیرون نرفتی هر کاری. اول فکر کردم الانه که گریه م بگیره ولی فقط نگاش کردم و خندیدم .... هومن اینجور می خواست ....... اون سوگندی رو که با غم و غصه هاش زندگی کنه رو دوست نداشت .
اونم محو تماشای من شده بود گفتم: منم بیشتر از اونچه که فکرشو بکنی دوست دارم اصلا کار من از دوست داشتن گذشته . اونم لبخندی زد دیگه منتظر چی بودیم یه رستورانی بود اون اطراف باز بود توش هم پر از دختر و پسر بود .- هومن بیا بریم اونجا.- باشه بریم. رفتیم یه گوشه نشستیم . چون هوا هم سرد بود قهوه و کیک سفارش دادیم . خودم باید شروع می کردم خودم ......- هومن من باید خیلی وقت پیشا از این چیزارو برات تعریف می کردم ولی حالا میگم.
اینبار با اون موقع ها فرق داشت من اون موقع یه ادم دیگه ای بودم ولی حالا ...... اون موقع همه ش به خودم تلقین می کردم که ابراز عشق نمی تونم بکنم اما الان چرا ....... اون بار نمی خواستم اما الان می خواستم ....... اینبار با جرئت و شهامت سرمو بالا بردم اشکام سریع می ریختند بغضمو قورت دادم و اونم خیره شد به من . منتظر بود ........ من باید شروع می کردم و از اول حرف می زدم و همه چیزو می گفتم یا هومن قبول می کرد و یا قبول نمی کرد ...... با پشت دست اشکامو پاک کردم و اروم گفتم: از اول میگم از همون اولی که چشامو باز کردم و خودمو تنها دیدم باید زندگی می کردم اما به چه امیدی هر کسی یه هدف یا یه امیدی باید داشته باشه اما من گاهی اوقات اصلا دلم می خواست می مردم ولی وجود نداشتم با یه زنی که مثلا مادرم بود زندگی می کردم مادری که هیچ وقت توی خونه ندیدمش بعدها وقتی 10 یا 11 سالم شد فهمیدم که توی چه محیطی بزرگ شدم از بچگی کمبود محبت و عشق و علاقه رو حس می کردم به همه حسودیم می شد با بقیه هم به خوبی نمی تونستم رابطه برقرار کنم حتی با مارال هم با دعوا دوست شدم از همه بدم می اومد اهل معاشره با بقیه نبودم یه دختر خودخواه و مغرور ..... هر ویژگی بدی که یه ادم نادرست داره رو من داشتم به ندرت به یه کسی خیلی نزدیک می شدم توی نوجوونی تازه متوجه ی وضع زندگی خودم شدم تا اینکه .....
یهویی ساکت شدم سرمو بلند کردم اونم فقط نگام می کرد حتما منتظر بقیه ی حرفام بود .- فریبا باعث بدبختی هام بود فریبا مقصر اصلی بود یه راهی رو نشونم داد نمی دونستم باید چیکار کنم و عاقبت تصمیم گرفتم تصمیمی که هنوزم که هنوزه وقتی بهش فکر می کنم تنم می لرزه . به هومن چشم دوختم گفت: خب.- خیلی زود شدم یکی مثل فریبا ولی با این تفاوت که برای من بیشتر ارزش قائل بودن این شده بود کار روز و شبم 1 سال به همین ترتیب گذشت تازه وارد 16 سالگی شده بودم که با سامان اشنا شدم تازه از ایتالیا اومده بود خودت که دیگه باهاش اشنا بودی شب و روزم با اون بودم اون منو خیلی تغییر داد خیلی ........ وقتی دیدمش ازش خیلی خوشم اومد پسر خوشتیپی بود دور و برم خیلی می چرخید اما من زیاد بهش محل نمی گذاشتم تا اینکه اون شب رسید شبی که باعث شد من به این روز بیفتم شبی که باعث شد باز هم به کارای احمقانه م ادامه بدم ........ دوباره ساکت شدم ..... سوگند بگو تا کی می خوای این حرفارو تو خودت تلنبار کنی بگو و خودتو راحت کن .
- اون شب من توی خونه تنها بودم مادرم که مسافرت بود منم بی حوصله تر از همیشه نشسته بودم داشتم کتاب می خوندم که زنگ درو زدند سامان بود از دیدنش چندان ناراحت هم نشدم گاهی اوقات فکر می کردم دوسش دارم اما من اون موقع هیچی حالیم نبود یه ادم احمق نفهم و بی شعور .......
نخواستم بیشتر از اون حرف بزنم هومن خودش می فهمید.... عکس هامو و هر چی از اون زمونا داشتم همرام بود توی یه پلاستیک بود و یه نامه هم واسه هومن نوشته بودم اونارو گذاشتم روی میز بلند شدم .- اااااااا کجا میری سوگند؟ اشکام همینجوری می ریختند به سختی گفتم: هومن فکر کن راجع به همه چیز درست فکر کن توی این پلاستیک یه نامه هست و تمام عکس ها و فیلم ها . یه نگاه بهش انداختم شاید این نگاه اخر بود ....... صدام لرزید گفتم: راجع به همه چیز خوب فکر کن.
از اون رستوران هم بیرون اومدم و برگشتم خونه . دیگه هیچی اهمیتی نداشت اینجوری بهتر بود ...... هر چقدر پیش خودم فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم ....... روز بعد هم با مارال اینا رفتیم بیرون . خبری از هومن نشد من و پانیز هم شب برگشتیم خونه . روزهای بعد هم اومدند و رفتند ولی هومن سراغی از من نمی گرفت .
سوگند حتما دیگه فراموشت کرد حتما دیگه ازت متنفر شده .........
کلید ویلای مارال اینارو گرفتم و رفتم اونجا . یه ویلای دیگه بود کنار دریا .
پانیز هم پیش مارال مونده بود می خواستم یه خرده تغییر اب و هوا بدم ولی توی هر ثانیه فقط به این فکر می کردم که یهو هومن چی شد ......... و با این فکر که از من بیزار شده باشه می مردم و زنده می شدم .
وقتی به اونجا رسیدم اول از همه تصمیم گرفتم استراحت کنم بعد از یه دوش اب سرد رفتم تک تک اتاق هارو بررسی کردم خلاصه توی یکی از اتاق ها رفتم و خوابیدم وقتی بیدار شدم شب شده بود بلند شدم و رفتم لب ساحل اتیش درست کردم دستامو گرم می کردم و به دریا چشم دوخته بودم داشتم فکر می کردم تو افکار خودم غوطه ور بودم که یهو صدای پانیزو شنیدم که گفت:خاله جون.
پانیز ؟ اینجا چیکار می کرد؟
سرمو بر گردوندم . بله پانیز رو دیدم که داشت به سمتم می دوید و کمی دورتر از اون هومن در حال حرکت به سمت ما بود........ نفسم بالا نمی اومد بعد از اون شب یه بار هم ندیده بودمش خدا خدا می کردم که نظرش راجع به من برنگشته باشه ....... بارون هم می بارید اتیش خاموش شد همه جا تاریک تاریک شده بود من نفس نفس می زدم پانیزو بغل کردم و بعد به سمت هومن رفتم .- سلام تو اینجا چیکار می کنی؟ هومن که معلوم بود سردش شده دستاشو به هم مالید و گفت: سلام اه چقدر هوا سرد شده . نگام کرد و خندید نمی دونستم منظورش از این خنده چیه؟ گفتم: اینجا چیکار می کنی؟- اینجا؟ مارال ادرسشو بهم داد. - خب بیا بریم داخل ویلا هوا اینجا خیلی سرده. پانیز بهم گفت: خاله جون با عمو اشتی کردی؟ لبخندی زدم به هومن نگام کردم اونم به من خیره شد بعدش به پانیز چشم دوختم هیچی نگفتم اما هومن گفت : نه پانیز جون هنوز قهریم میشه تو منو با این خانم نازنازی اشتی بدی. خنده م گرفته بود گفتم: من با کسی قهر نبودم . پانیز دست هومنو گرفت گفت : عمو چرا خاله ی منو اذیت می کنی؟ هومن گفت : من اذیتش نکردم خودش خودشو اذیت کرد . پانیزم به من نگاه کرد و گفت: خاله با عموی من اشتی نمی کنی؟ من خندیدم و گفتم: من با عموی جنابعالی قهر نیستم که . پانیز دوباره به هومن نگاه کرد هومن گفت: قهره هاااااااا حرفشو باور نکن این همینجوری نازنازییییییییه .
- عمو بیا این خاله ی منو ببوس ازش معذرت خواهی کن دیگه. به هومن نگاه کردم وای خدایا همون عشق تو چشماش بود همون شیطنت همون برق نگاهش ...... قلبم بدجور می زد هومن داشت می اومد کنارم بشینه من بلند شدم رفتم تو اشپزخونه . از همونجا صدای هومنو شنیدم که گفت: دیدی از من فرار می کنه . براشون چایی ریختم و بردم گذاشتم روی میز . بعد کنار هومن نشستم پانیز گفت: شما هنوز با هم قهرین؟
نمی دونم چرا اما نمی تونستم حرف بزنم .
خلاصه بعد از شام بدون اینکه هومن حرفی بزنه یا من ... به اتاقی رفتم و پانیزو روی تخت گذاشتم بعد خودم پایین تخت دراز کشیدم حالا اصلا خوابم نمی گرفت رفتم پایین هومن همونجا روی مبل خوابیده بود یه پتو روش کشیدم و بعد کنار دریا رفتم . روی ماسه ها نشسته بودم با خودم فکر می کردم باید هومن حرف می زد ..... وای خدا خودم چقدر حرف برای گفتن داشتم؟
تو همین فکرها بودم که دستی روی شونه م گذاشته شد هومن بود برگشتم نگاش کردم بدون اینکه حرفی بزنه اومد کنارم نشست ناخوداگاه سرمو گذاشتم روی شونه ش و گفتم : هومن . مثل اون موقع هااااا گفت: جانم.- تو منو بخشیدی؟- من؟تورو ببخشم؟ برای چی؟ ما هر دومون مقصر بودیم ولی اولش تو خیلی اشتباه کردی بعدشم من .....- اما من خیلی در حقت بدی کردم.- از این حرفا نزن.- هومن دلم می خواد برات حرف بزنم.- خب بگو من گوش می کنم.- اول تو بگو این تویی که باید بگی نظرت راجع به من چیه؟ هومن سرشو برد پایین ولی سریع گفت: ببین سوگند مگه خودت اون وقت ها نمی گفتی عشق از ما دوتا ادمای دیگه ای ساخته . سرمو به نشونه ی اره تکون دادم اونم گفت: وقتی دو نفر با هم اشنا میشن عاشق هم میشن و برای ادامه ی زندگیشون تصمیم می گیرن این وسط خیلی چیزا مهمه مثل اخلاق و رفتار دو طرف و زندگی قبلیشون و خانواده شون ... ببین نمی خوام بگم گذشته ی تو برام اهمیتی نداره ولی زیاد هم مهم نیست می دونی چرا ... چون تو فرق کردی این سوگندی که الان رو به روی من نشسته با اون سوگند 16 ساله تفاوت داره بار ها امتحانت کردم همیشه بدون اینکه خودت بخوای بهم گفتی که دوستم داری همیشه .... تو .... تو همونی هستی که دلم می خواد. فکر می کردم حتما الان اشکم در میاد اما من فقط با نگاهم باهاش حرف می زدم . هومن یهو بلند شد از توی کتش یه عکسی رو در اورد . عکس خودم بود ..... همون عکس هایی که داده بودم به هومن ببینه ...... منتظر بودم که ببینم چیکار می کنه .... عکسو جلوی چشام پاره کرد فقط یه لبخند زدم این یعنی تموم شد ..... یعنی به پایان رسید ...... دیگه تموم شد .... فقط یه لحظه بود باید با یه کلمه یا یه جمله تموم حرفامو بهش می گفتم باید متوجه می شد که توی این مدت چقدر عذاب کشیدم ولی هومن که تقصیری نداشت مقصر خودم بودم ...... دهنمو باز کردم تا یه حرفی بزنم ولی نتونستم سکوت کردم و اینبار بر خلاف اون اوایل از شادی اشک نریختم فقط یه لبخند تمام شادی منو نشون می داد نگام پر حرف بود و این برای هومن کافی بود ......
- اینقدر نگو منو ببخش و من مقصرم و از این حرفا ..... من هم اشتباه کردم .
- یعنی تموم شد؟ هومن گفت: چیزی تموم نشده برای من و تو همه چیز داره شروع میشه. لبخندی زدم گفتم: من و تو....... چقدر دلم برات تنگ شده بود فکر می کنم خوابم.- ولی این خواب نیست.- واقعیته.- نمی خوای حرف بزنی؟- از چی بگم ؟ تو باید دیگه خودت بدونی من چی کشیدم.- دلم می خواد از زبون خودت بشنوم.- هومن مگه همیشه خودت نمی گفتی که اون سوگند قبلی برات مهم نیست.- اره می گفتم.- حتی الان هم میگی... خب پس چرا با من به هم زدی؟- راستش تنها دلیل من برای این جدایی این بود که تو خودت اومدی گفتی منو نمی خوای خب چه کاری از دست من ساخته بود به نظر تو؟- اره خب من اشتباه کردم اگه از اول بهت می گفتم ...... خیلی بهتر بود ولی واقعا نمی تونستم.- خواستم فراموشت کنم نشد یعنی اصلا هم نمی شد تا اینکه با سحر اشنا شدم بهش نزدیک شدم سعی کردم یه جوری فکرتو از ذهنم بیرون کنم اما من به جای سحر فقط تورو می دیدم .- منم زجر کشیدم.- اره می دونم ولی وقتی با علیرضا نامزد کردی دیگه نمی خواستم تو روت نگاه کنم همون روزها بود که دوباره خواستم به طرفت بیام ولی تو همه چیزو به هم زدی.- هومن من فکر می کردم با این کارم دیگه تو راحت میشی؟- یعنی چی؟- منظورم اینه که برای همیشه از زندگی من می رفتی بیرون و دیگه سامان هم ....... نمی تونست بلایی سرت بیاره.- کار درست این بود که از اول همه چیزو به من می گفتی.- اره می دونم.- فاصله بین ما بیشتر می شد نمی خواستم ازت دور باشم نمی خواستم اما از هم دور شدیم گاهی اوقات با فکر اینکه یه موقعی من واقعا از یادت برم دیوونه می شدم.- هومن دیگه از اون موقع ها حرف نزن باشه برای بعد.- باشه عزیزم.- راستی سحر چی شد؟- کتی پیشش مونده. اون شب خیلی با هم صحبت کردیم تا نزدیکیای صبح کنار دریا بودیم .
صبح وقتی بیدار شدم ساعت در حدود 10 بود صورتمو شستم لباسمو عوض کردم و بعد از ویلا بیرون اومدم . پانیز با هومن بازی می کرد به کنارشون رفتم روی ماسه ها نشستم و گفتم:خوب برای خودتون سرگرم هستینااااااا. پانیز اومد بغلم و گفت: سلام خاله جون.- سلام عزیزم صبحت به خیر . هومن هم اومد کنارمون نشست دستشو انداخت دور کمرم و به من زل زد من هم مشغول حرف زدن با پانیز شدم. بعدش که ناهار خوردیم خیلی دلم می خواست با هومن حرف بزنم من هنوز خیلی حرفا برای گفتن داشتم . بعد از ناهار از ویلا بیرون نرفتیم بارون می بارید من و هومن در کنار شومینه نشستیم سکوت کرده بودیم چشامو بسته بودم و به اتفاقات اخیر فکر می کردم که هومن یهو گفت: سوگند.- بله.- به نظر تو من لایقت هستم؟ با تعجب به هومن نگاه کردم و گفتم:هومن این چه سوالیه؟- نمی دونم یهو گفتم. شب به اصرار پانیز رفتیم بیرون بعد هومن با پانیز حرف می زد هی اینو می بوسید من هم فقط نگاشون می کردم راستش حسودی می کردم بهش خیلی خنده دار بود اما واقعا دلم می خواست هومن پانیزو بزاره زمین . بعد یه دفعه همینجوری که به اونا نگاه می کردم ناخوداگاه گفتم: هومن حسابی منو یادت رفته. هومن با تعجب منو نگاه کرد و گفت: می خوای بیام تورو هم بغل کنم. وقتی دیدم هومن جدی جدی داره حرف می زنه خندیدم و گفتم: نه ببخشید. اینجور موقع ها که هومن شیطنتش گل می کرد منو اذیت می کرد هومن رو به پانیز گفت: تو یه لحظه اینجا بشین. پانیز به من و هومن نگاه کرد من دویدم هومن هم دنبالم هومن همونطور که داشت دنبالم می دوید گفت:صبر کن بابا باهات کاری ندارم. می خندید و دنبالم می دوید پانیزم هومنو تشویق می کرد و می خندید اخر سر هم از پشت لباس منو گرفت و منو کشوند تو بغلش .
روز بعد صبح خیلی زود به طرف ونکوور رفتیم هومن اینا هم چون کنسرت داشتند رفتند تورنتو . در هر حال ازش دور می شدم . اون روز با هومن بودم شب هم اونا بلیط داشتند ولی دیگه از اشک های من خبری نبود فقط با یه لبخند بدرقه ش کردم قول داده بود که 3 روز بعدش بیاد ونکوور . اون 3 روز هم خیلی زود گذشت در طول روز شاید بیشتر از 3 بار با هومن حرف می زدم یعنی هر وقت که بیکار می شد من بهش زنگ می زدم هر لحظه دلم براش تنگ می شد وقتی هم که صداشو می شنیدم زیر و رو می شدم با هر حرفش منو به اینده امیدوارتر می کرد . اون روز هم برای استقبال از اونا رفتم فرودگاه . تا غروب که خونه ی اونا بودم بعدشم که هومن منو رسوند خونه . به پیشنهاد من اون شب قرار شد هومن بره خونه ی خودشون . دم در خونه رسیده بودیم هومن یهو از من پرسید: سوگند تو واسه چی عاشق من شدی؟ نگاش کردم واقعا برای چی؟ ناخوداگاه گفتم:من از همه ی مردا بدم می اومد اما با ورود تو به زندگی من همه چیز از این رو به اون رو شد. هومن هم گفت: منم به دنبال یکی بودم که تک باشه. دیگه باید ازش خداحافظی می کردم در حالی که دستام میون دستای پر مهر و با عطوفتش بود گفت:دوست دارم سوگند.- می دونم عزیزم. هومن به من چشم دوخت و گفت:باور نمی کنم تو ......... تو مال من باشی. لبخندی زدم و در پاسخ گفتم:ولی هستم. هومن بعد از بوسه ای بر انگشتام گفت:مواظب خودت باش.- تو هم همینطور. خدافظی کردم و از ماشین بیرون اومدم اما یهو هومن گفت:سوگند. برگشتم و گفتم:بله؟- هیچی.- پس چرا صدام کردی؟- می خواستم چشاتو یه بار دیگه ببینم. اخم کردم و گفتم:ای خدا نجاتم بده. هومن دستشو به طرفم اورد و گفت:اخی یه دفعه دیگه اخم کن. اینبار گفتم:هومنننننننننن .- جونممممم. حرف منو که گوش نمی کرد ..... یهو یاد سحر افتادم گفتم: هومن بهتر نیست بریم دنبال سحر؟- نمی دونم شاید.- فکر کنم دیگه الان مرخص شده باشه.- بهش زنگ بزن.- اره حتما می زنم.- حالا قصدت از این کارا چیه؟- می خوام کمکش کنم. دلم پر شادی بود دلم می خواست با صدای بلند می خندیدم خوشبختی در دو قدمی من بود همه چیز درست شده بود . لبخندی زدم اروم گفتم: دیگه وقت رفتنه.- تا فردا صبح خدافظ. با خنده گفتم: شاید هم تا نصف شب.- چرا نصف شب؟- از تو بعید نیست یهو دیدی ساعت 2 پاشدی اومدی خونه مون.- اره درست میگی از من بعید نیست این کارها. هر دو با خوشحالی و شوخی و خنده از هم خدافظی کردیم . همون لحظه زنگ زدم به سحر . بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت .- سلام سحر خوبی؟- سلام ممنون.- کجایی؟ یهو زد زیر گریه .- الووووووو سحر چرا داری گریه می کنی؟ الوو سحر .... وسط گریه به سختی گفت: سوگند نجاتم بده دارم غرق میشم دارم دست و پا می زنم سوگند کمکم کن.- الووو الان کجایی؟ چیزی نگفت گفتم: هر جا هستی سریع میای پیش من فهمیدی؟- نه اونجا نمیام.- یعنی چی نمیای؟- نمی دونم.- سحر می خوای کمکت کنم یا نه؟- می خوام.- پس پاشو بیا اینجا.- باشه میام.
یک ساعت بعد سحر رسید . خیلی عوض شده بود همه ش عصبانی بود همه ش داد می زد وضع روحیش خیلی خراب بود دقیقا حال منو داشت من هم قبل از اشنایی با هومن اونجوری بودم . اون شب حتی یه ثانیه هم نخوابید با هم خیلی حرف زدیم سرگذشت اون از سرگذشت من هم تلخ تر بود . نزدیک های صبح خوابش برد من هم روش یه ملافه کشیدم خودم هم یه چند ساعتی استراحت کردم .
صبح وقتی چشم باز کردم سحر بیدار بود . بعد از صرف صبحانه هومن اومد اونجا . سحر عاشق هومن نبود .....
کامران و هومن یک هفته تو ونکوور موندنی شدن . توی اون یک هفته شاید سر جمع 20 ساعت با هومن تنها شده بودم چون همیشه سحر پیشمون بود زیاد از بودن سحر خوشحال نبودم اما خودم مراقبت از اونو قبول کرده بودم تا اینکه اون شب رسید . هومن هم سعی می کرد زیاد به من نزدیک نباشه سحر ناراحت می شد ... خانواده ی هومن اینا دعوت بودند اونجا . غذا اماده بود فقط باید خودم لباسامو عوض می کردم و اماده می شدم . جلوی اینه نشسته بودم داشتم موهامو می بستم که سحر صدام زد. روی تخت نشسته بود و نگام می کرد.- بله.- سوگند من ... من خیلی هومنو دوست دارم. برگشتم نگاش کردم هم عصبانیم کرده بود و هم دلم براش می سوخت .- خب.- سوگند اون نمی دونه باید باهاش حرف بزنم.- برو سر اصل مطلب.- از تو ... از تو می خوام که کمکم کنی.- چه جوری؟- سوگند تنهامون بزار سوگند من خیلی دوسش دارم من عاشقشم به خدا تا حالا چند بار خواستم خودکشی کنم اما نشد سوگند اون نامه ای رو که برات نوشته بودمو که خوندی .... ببین من نمی تونم از هومن بگذرم من اونو می خوام سوگند فقط تو می تونی کمکم کنی. چیزی نگفتم ..... یعنی چی باید می گفتم ؟؟؟ سحر از من چی می خواست ؟؟؟- سوگند نجاتم بده فقط هومن توی قلب منه نشد یه شبی براش گریه نکنم نشد یه شب ..... بلند شدم از اتاق رفتم بیرون ولی سحر تا ساعتی بعد فقط باهام حرف زد .... اخه من باید چیکار می کردم ؟؟؟ من دیگه اون سوگند احمق و ترسو نبودم .... ولی قلبم بهم می گفت با هومن حرف بزنم .
اون شب همه ش توی خودم بودم .- سوگند. برگشتم هومن بود .- جانم.- یه اتفاقی افتاده؟- اره باید باهات حرف بزنم.- چه خوب.- کجاش خوبه؟- اینکه می خوای برام حرف بزنی. لبخندی زدم و گفتم: باید هم بهت بگم.- بگو.- در مورد سحر هست.- خب.- قبل از اینکه شما بیایین باهام کلی حرف زد ببین به نظر تو اون واقعا عاشقته؟- اگه راستشو بخوای نه.- چرا ؟- اگه عاشق من بود اون شب حاضر نمی شد با ما بیاد منظورمو می فهمی؟- بیشتر توضیح بده.- سوگند خودتو بزار جای سحر.- خب.- یه عاشق چه ارزوهایی برای معشوقش داره؟- ارزوی خوشبختی یه زندگی خوب.- یعنی تویی که عاشق منی برات خوشبختی من مهمه؟- اره.- پس زیاد هم مهم نیست با هرکی که باشم.- خب اگه اون شخص لایقت باشه ... نه.- پس سحر هم باید مارو تنها می گذاشت.
- این کاملا مشخصه که واقعا عاشقت نیست.- نتیجه ؟- هومن جان من میگم باید باهاش حرف بزنیم باید کمکش کنیم من توی این یه هفته هر وقت خواستم باهاش حرف بزنم از تو گفت و از اینکه من شما دوتارو تنها بزارم خواستم این کارو بکنم ولی دیدم اول این بهتره که با تو حرف بزنم میگم سحرو با خودت ببر امریکا.- پیشنهاد خوبیه.- هومن امتحانش کن شاید در موردش اشتباه فکر کرده باشیم باهاش حرف بزن .- توی همین فکرم.
کامران و هومن به همراه سحر روز بعد به امریکا رفتند . این تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم .
نزدیک به 2 هفته ای هم اصلا با هومن ارتباطی نداشتم اینجوری بهتر بود .
به همین ترتیب 1 ماه گذشت خیلی وقت بود با هومن حرف نمی زدم سرشون که شلوغ بود از اونور سحر هم به مشکلاتشون اضافه شده بود . توی اون مدت خیلی دلم برای هومن تنگ می شد اما اینقدر سرگرم بودم که کمتر به اینجور چیزا فکر می کردم. بیشتر روزها و شب ها هم پیش ماهان بودم واقعا در حق من برادری می کرد . علیرضا هم برای همیشه رفت ایران . با ماهان درد و دل می کردم و یه بار سوالی ازش پرسیدم .- ماهان تو برای چی توی ایران از من خواستگاری کردی؟- می خواستم بیشتر بشناسمت خواستم امتحانت کنم.
تا اینکه یه روز کتی بهم خبر داد هومن و سحر تا 1 ساعت دیگه توی ونکوور هستند . منم شوکه شده بودم .
وقتی سحرو دیدم از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم اصلا انگار یکی دیگه بود .
از قیافه ش بهتره چیزی نگم چون واقعا تغییر قیافه داده بود اخلاقش .... هومن هم کنارش بود .... لبخندی زد توی دلم گفتم ..... هومن ببین چیکار کردی با این دلم .... اونم سرشو اروم تکون داد متوجه ی حرفام شده بود ... اما سحر ماتش برده بود . هومن چمدونو از دستش گرفت اونم یهو پرید توی بغل من و زد زیر گریه . میون گریه خندید و گفت: سوگند منو ببخش خیلی بهت بد کردم خیلی .......... هومن اروم به طرف ما قدم برداشت و رو به سحر گفت: سحر جان بسته اشکاتو نگه دار بعدا هم بهش احتیاج پیدا می کنی. سحر خندید اروم برگشت دست هومنو گرفت و مقابل پای من زانو زد و گفت: همه ی زندگیمو مدیونم به شماها اگه شماها نبودین ..... نتونست حرف بزنه .
خم شدم دستشو گرفتم بلندش کردم و گفتم: سحر همه دارن نگامون می کنن بیا بریم عزیزم بیا بریم. خلاصه یه کمی اروم شد . خیلی فرق کرده بود . دیگه باهاش در مورد اون موقع ها حرفی نزدم . فقط هومن در یه جمله همه چیزو توضیح داد .- سحر مثل کتی برای منه. این ارومم می کرد و این خیلی خوب بود که سحر در مدت یک ماه تونسته بود اینقدر تغییر کنه .
توی اون مدتی که تو لس انجلس بود با یه پسری هم اشنا شده بود ایرانی بود و توی یه شرکت واردات و صادرات کار می کرد . قرار نامزدیشون برای یک ماه بعد بود . اینم از سحر .
همه چیز رو به راه شده بود . شهروز پسر خوبی بود سحر انتخاب درستی کرده بود . از لس انجلس به ونکوور منتقل شد . از اونور ماهان هم تصمیم به ازدواج گرفت . اونم با کی .......
وقتی خبرش بهم رسید برای چند دقیقه شوکه شده بودم . ماهان از مارال خواستگاری کرده بود از خوشحالی یهو یه جیغ کشیدم و اینقدر اون روز مارالو که ساکت شده بود اذیت کردم که بیچاره از دستم کلافه شد .
جشن نامزدی مارال و ماهان و سحر و شهروز دقیقا توی یه روز بود . توی یه باغ هم مهمونی گرفتن . اون شب اینقدر مارالو اذیت کردم که دیگه اخر سر گریه ش داشت در می اومد . کامران و شقایق هم برای دو ماه بعد قرار بود عروسی کنن . اون شب اصلا یه سوگند دیگه بودم خوشحال و شوخ . همون کسی که هومن می خواست .
اینبار به جای هومن این من بودم که هی از رویای با هم بودنمون می گفتم البته اونم ادامه شو می گفت و دیگه همه از دست من و هومن یه لحظه هم ارامش نداشتند . هومن یه شوخی می کرد منم ادامه ش می دادم . خاله فریده خیلی اصرار داشت که من و هومن هم سر و سامون بگیریم ولی اقا هومن گوش نمی کرد .- هومن مادرت راست میگه بهتر نیست ما هم نامزد بشیم؟- چی چی بشیم؟- نامزد.- هاااااا..... دیدم داره اذیتم می کنه .- گوشت نمی شنوه؟- نه.- اااا چطور الان شنید؟- خب یه بار دیگه بگو.- نمی خواد بگم اصلا ولش کن. اونم خندید و شروع کرد به اواز خوندن . منم خندیدم و اروم گفتم: خدایا خودت کمکم کن. وقتی از مهمونی برگشتیم من رفتم خونه ی خودم و اینقدر خسته بودم که مثل جسد روی تخت افتادم و خوابم برد .
اما صبح ........ خواب بودم که کسی منو تکون داد و من با بی حوصلگی پتو روی سرم کشیدم و گفتم: مارال بزار بخوابم خیلی خسته م. اصلا حواسم نبود که مارال شب قبل جشن نامزدیش بود و دیگه اون روز اموزشگاه بسته ست .... حواسم نبود . دوباره منو تکون داد و اینبار با صدای بلندی گفتم:مارال.- جونم. چشامو باز کردم و هومنو دیدم بالای سرم . چشامو مالیدم و گفتم:سلام.- سلام خانم خوشگله. در حالی که به خنده افتاده بودم گفتم:هومن من از دست تو یه خواب اروم هم ندارم- بلند شو ساعت 11.- ای وای چرا اینقدر دیر؟
خلاصه بلند شدم دست و صورتمو شستم و لباسمو عوض کردم و مقابل هومن نشستم . دیدم حرف نمی زنه و زل زده به من . گفتم: بله چته؟چرا اینجوری منو نگاه می کنی؟- دلم می خواد برای خودمی هرجور دلم بخواد نگات می کنم.- چه زود صمیمی میشی. نگاش کردم چقدر دوسش داشتم؟ - بابا چته؟چرا ماتت برده؟ هومن نگام می کرد و لبخند می زد از دستش کلافه شده بودم با هر لبخندش من دیوونه تر می شدم .- هومن می خواستی منو بیدار کنی چرا اونجوری بیدارم کردی؟- چه جوری؟- با مشت و لگد نه یعنی اینکه این شونه م داغون شد اینقدر تکونم دادی.- دلم خواست.- می دونم از اینجوری بیدار شدنا در اینده خیلی دارم. زد زیر خنده .
- سوگند 3 روز دیگه کریسمسه یه جا دعوتیم.- کجا؟- میای یا نه؟- تولده ؟ چی هست؟- مناسبت خاصی نداره یکی از نزدیک ترین دوست های من و کامران.- حالا تا اون موقع خیلی مونده.
یک شب قبل از کریسمس بود ماری یکی از دوست های نزدیک کامران و هومن بود . اونجا همه دوست بودند و من یه کم باهاشون غریب بودم بین اون همه ادم سر جمع فقط 10 نفرشون ایرانی بودن یه دختری هم بود به نام ملیکا که من باهاش صمیمی شده بودم . یه موزیک ملایمی گذاشته بودن و همه در حال حرف زدن بودن . من هم با ملیکا حرف می زدم که یهو صدای هومنو شنیدم . همه برگشتیم .... هومن بالای میز رفته بود و هی داد می زد .- گوش کنین بچه ها یه خبر مهم براتون دارم. و اینقدر این جمله رو تکرار کرد که توجه همه جلب شد .....
یکی از بچه ها گفت: معلوم نیست هومن چه نقشه ای کشیده. یکی دیگه گفت: حالا چی هست؟ هومن یه نگاه به من انداخت و خندید . حتما به من مربوط می شد .. اما چی ؟؟؟ هومن پی در پی شوخی می کرد و دیگه کفر بچه هارو در اورده بود .- هومن مارو گیر اوردی بگو دیگه. ولی هومن گوش نکرد و شروع کرد به تعریف کردن جک بعدی .... ملیکا گفت: هومن باز تو شروع کردی اینقدر اذیت نکن. من هم گفتم: خبر مهم تو این بود ......
هومن یه اشاره کرد به من .... منم هاج و واج نگاش می کردم که گفت: سوگند بیا اینجا. منم بلند شدم رفتم کنارش . هومن اومده بود پایین بچه ها هم دورش جمع شده بودن .
- خب بچه ها این خبر من مربوط میشه به سوگند و خودم. همه یا دست می زدند یا شوخی می کردند . - خب ساکت باشین بقیه شو بگم. یه نگاه پر از شیطنتی به من انداخت و گفت: امشب می خوام نامزدی خودم و سوگندو رسما اعلام کنم. یهو بچه ها جیغ کشیدند ... منم مثل دیوونه ها فقط به هومن زل زده بودم که می خندید . بچه ها بهمون تبریک گفتن و بعد هومن از جیب کتش یه جعبه ی کوچیک در اورد .... همیشه منو غافلگیر می کرد و حالا ...... حلقه رو انداخت توی انگشتم بچه ها شروع کردن به خوندن اهنگ من تورو می خوام .... حتی امریکایی که اونجا بودن هم من تورو می خوام رو می خوندن ..... هومن گونه مو بوسید و زیر گوشم گفت:دیگه هرگز تورو از دست نمیدم تو مال منی ..... بیا بریم بیرون . بعد هم سرشو برد عقب تر ... خنده م گرفته بود . اروم گفتم: اخه چه جوری؟- یه لحظه بیا توی حیاط .... باشه؟-باشه. بچه ها یه لحظه هم تنهامون نمی گذاشتن بالاخره هم یه جوری در رفتیم . من و اون به حیاط رفتیم کنار درختی ایستادم و گفتم: من هنوزم باور نمی کنم که نامزد تو باشم. هومن نگاهش رو از حلقه برگرفت و به من چشم دوخت و گفت: برای چی؟- بعد از اون همه اتفاق هرگز فکر نمی کردم که یه روزی بیاد که ما دو تا دوباره کنار هم باشیم. سرمو به طرفش برگردوندم هومن گفت:می بینی که واقعیته البته من هم دست کمی از تو ندارم.- ولی هومن من خیلی می ترسم که تورو ...... دوباره تورو از دست بدم. اشک تو چشمام حلقه زد هومن که پشت سر من ایستاده بود دستاشو به دور کمرم حلقه زد و منو تقریبا به خودش چسبوند و موهامو نوازش کرد و گفت:اخه حیف نیست چشمای به اون قشنگی بارونی بشه به خاطر من اشکاتو پاک کن نمی خوام از این شب خاطره ی بدی داشته باشیم. اشکامو پاک کردم و به همراه اون که نیمی از وجودم بود به داخل سالن بازگشتیم . مهمونی تموم شد من هم به خونه مون رفتم اخرای شب بود لباسامو عوض کردم و از خستگی روی تخت افتادم که یهو تلفن اتاقم یه صدا در اومد . یعنی این وقت شب کی می تونه باشه؟ داشتم با خودم فکر می کردم که بلافاصله صداشو شنیدم که گفت: دوست دارم. گفتم: من بیشتر. هومن بود.- رسیدی خونه؟- هومن عجب سوالایی می پرسی خوبه به تلفن اتاقم زنگ زدی.- راست میگی تو پاک حواسمو بردی از وقتی رفتی انگار یه چیزی گم کردم.- هومن همچین میگی از وقتی رفتی هر کی ندونه فکر می کنه ما 8 ساله همدیگرو ندیدیم.- همین 1 ساعت هم برای من هفت هشت ساله. - کاری داشتی زنگ زدی؟- می خواستم صداتو بشنوم.- خب حرف بزن.- چی بگم؟- پس اگه حرفی نداری بزار صدای این نفس هارو بشنوم. هومن با صدایی خیلی شاد گفت: یکی بیاد ما دو تارو کنترل کنه.- واقعا ما مثل لیلی و مجنون هستیم.- نه تا اونجایی که من می دونم مجنون به لیلی نرسید. من با صدایی که از شدت هیجان می لرزید گفتم:لیلی هم به مجنونش نرسید.- پس ما مثل اونا نیستیم.- اقا هومن من خیلی خسته هستم مثل جسد افتادم روی تخت نمی خوای قطع کنی؟- چرا شبت به خیر راستی فردا بعد از ظهر حرکت می کنیم.- ما هم با دیگران هستیم؟- اره فقط ماشینا جداست.- باشه پس تا فردا بای . تماس قطع شد .
روز بعد قرار بود بریم مسافرت . وقتی بیدار شدم اول دست و صورتمو شستم بعد رفتم پانیزو بیدار کردم با هم صبحونه خوردیم بعد هم وسایلو واسه مسافرت اماده کردم . که یهو پانیز صدام زد .
- خالههههههههههه.- چی شد؟ چرا داد می زنی؟- برف باریده همه جا سفیده بدو بیا. رفتم توی بالکن ..... همه جا غرق در برف بود ... سفید سفید ... اینقدر قشنگ بود ولی سریع اومدیم تو که سرما نخوریم .
خلاصه به راه افتادیم و به ویلا هم رسیدیم . وسط یه جنگل...... منظره ی زیبایی بود اونروز تا خود شب در حال شادی و جشن بودیم کریسمس بود ... بیشتر بچه ها کادو خریده بودن برای هم من هم برای هومن یه انگشتر به مناسبت نامزدی و یه عطر هم خریده بودم هومن هم یه بلوز و شلوار خریده بود البته وقتی کادوشو داد بهم اروم در گوشش گفتم: من بهترین کادورو ازت گرفتم.- چی؟- عشقت.
به ساعت نگاهی انداختم ساعت 2 نیمه شب رو نشون می داد خوابم نمی برد خدایا چی کار کنم؟ بلند شدم رفتم بیرون . به به هومن رو دیدم زیر یه درخت صندلی گذاشته بود نشسته بود برف همینجور داشت می اومد . نگاش کردم خندید خودم هم خنده م گرفته بود اون خوابش نمی برد منم خوابم نمی اومد . رفتم کنارش نشستم گفت: تو هم مثل من بی خوابی به سرت زده؟- بدجور.- اشکال نداره بیا یه کاری انجام بدیم حوصله مون سر نره .- مثلا چه کاری؟- نمی دونم. نگاش کردم و گفتم:کار به این مهمی همینجور نگات می کنم خوبه؟- برو بابا.- خب چیکار کنیم؟- نمی دونم. یهو خمیازه کشیدم هومن گفت:خوابت میاد؟-نه.- اگه خوابت میاد برو تو ویلا خب.- نه نمی خوام. بلند شدم راه می رفتم و گاهی برمی گشتم به هومن زل می زدم که به درختی تکیه داده بود دست به سینه ایستاده بود وقتی نگاهش می کردم لبخند می زد خودش هم خوب می دونست که با این کاراش من بیشتر دیوونه میشم همینجور راه می رفتم تازه برگشته بودم مثل دفعه ی قبل نگاش کنم که یه گلوله برف مستقیم خورد تو صورتم . از سرما به خودم لرزیدم به هومن گفتم: یه وقت خجالت نکشیااااا.- مطمئن باش من اهل خجالت نیستم.- اخه چرا اینقدر منو اذیت می کنی؟- دلم می خواد همچین خوشم میاد از این کار لذت می برم چی بهش میگن مردم ازاری.- الان یه مردم ازاری بهت نشون بدم. دنبالش دویدم و گفتم: من اگه حال تورو نگیرم ادم نیستم.- بیا ببینم می خوای چه جوری حال منو بگیری. گلوله دوم گلوله سوم همینجور پرتاب می کرد و می خندید نشونه گیری من هم که در حد صفر بود وقتی دیدم حریفش نمیشم بلند شدم رفتم به سمتش مقابلش ایستادم دستامو به دور کمرم حلقه کردم و گفتم: تو از جون من چی میخوای خیلی منو اذیت می کنیااااااا . هومن با شیطنت خندید و گفت:هیچی. لحظه ای هردومون سکوت کردیم دستام یخ کرده بود اخه دستکش هم با خودم نیاورده بودم هومن هم که اونقدر به من دقت می کرد متوجه ی هر چیزی می شد دستامو گرفت تو دستاش بعدش هم منو چسبوند به درخت دستامو گرفت جلوی لبش بوسید . لبخندی زدم و گفتم: بله من اینجوری گرم میشم. هومن نگام کرد و خندید دیدم باز مثل اون دفعه تو خیابون اونجا کنار اون دیوار . داره بدجور نگام می کنه نگاهش یه حالتی بود من هم یه حالی می شدم به هومن گفتم:چرا اینقدر اذیتم می کنی؟- دلم می خواد.- من از همین کارات خوشم میاد دیگه .- بله می دونم.- هومن نمی دونم چرا؟اما باز هم ازت خواهش می کنم اینجور به من زل نزن اصلا انگار میرم تو یه دنیای دیگه.هومن باز هم خندید و گفت:گفته بودم که فقط کافیه نقظه ی ضعف یه کسی رو بدونم.- تو خوابت نمیاد؟- نه من می خوام تا صبح بیدار بمونم.- من باید برم.- اااااااا سوگند نرو دیگه.- میگم خوابم میادااااااا. اما تا قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنم دستمو گرفت و منو کشوند توی بغلش . روی زمین نشسته بود روی برف ها توی هوای به اون سردی .....البته اون قسمت از زمین سبزه بود و کاملا پوشیده از برف نبود ..... منم انداخت روی پاش...- هومن من همینجا بخوابم؟ لبخندی زد و گفت: باشه بخواب. هوای به اون سردی اما تن هومن همونجوری داغ بود .... چشامو بسته بودم داشتم می سوختم .. خیلی گرمم بود توی هوای به اون سردی من گرمم بود . هومن سرشو به من نزدیک و نزدیک تر کرد اروم حرف می زد که یهو در ورودی ویلا باز شد . هم اون سرشو برد عقب تر و هم من از روی پای هومن بلند شدم.... مارال بود .- اهههههههههه ای کاش یه کم دیرتر رسیده بودم.- مرض خروس بی محل. من اینو بهش گفتم . اونم اومد طرفمون و گفت: واقعا معذرت می خوام خلوت شاعرتونو بهم زدم. هومن خندید و گفت: ما که نمی بخشیمت.گفتم: تو همیشه مزاحمی.- سوگند هیچی بهت نمیگماااا .- مارال خوب می دونی که من الان پا میشم میام می زنمت.- وای من برم. هر سه تامون خندیدیم مارال گفت: بچه ها پاشیم بریم بگردیم.- مارال میشه مارو تنها بزاری.مارال نگام کرد و گفت: نه عزیزم نمیشه.- من می خوام با هومن تنها باشم.- خب من گوشامو می گیرم شما هر حرفی می خواین به هم بزنین. یه لبخند موزیانه ای زد منم گوله ی برفو پرت کردم سمتش . هومن هم فقط ما دوتارو نگاه می کرد و می خندید .- سوگند من که با شما کاری ندارم خب هم گوشامو می گیرم هم چشامو می بندم. این گلوله دیگه تو صورتش خورد از سرما به خودش لرزید و تا خواست حرفی بزنه هومن گلوله ی دوم رو پرت کرد طرفش . خلاصه کلی شوخی کردیم و گفتیم و خندیدیم .
صبح وقتی بیدار شدم همه خواب بودند هومن هم ....... از دست این هومن بابا اصلا عین خیالش هم نبود اومده بود تو اتاق من بعد کنارم خوابیده بود . همچین دستشم انداخته بود دور کمرم انگار می خوام فرار بکنم . بیدار هم بود زل زده بود به من . روی تخت نشستم و گفتم:خوش می گذره؟ هومن فقط نگام کرد و خندید و گفت: بد نیست .- عجبااااااا.... هومن.- جانم.- ساعت چند اومدی اینجا؟- همین الان.- به من هم دروغ میگی .- دروغ چرا ... اخه تا همین 5 دقیقه پیش من زیر برف بودم.- ای وای سرما می خوریاااااااااااا.- نه بابا.- نخوابیدی یعنی؟- نه.- اخه چیکار کردی پس؟- خب خوابم نمی اومد قدم زدم فکر کردم به خودم به تو به اینده ای که در انتظارمونه به همه چیز.- اهان پس من برم تو یه کم بخواب.- باشه. ولی تا خواستم از روی تخت بلند بشم دستمو گرفت و من افتادم روی تخت .... چشامو بستم و گفتم: خدایا من از دست این بنده ی عاشقت کجا فرار کنم .... هومن خندید .... یهو پریدم از روی تخت و فرار کردم بیرون ... اونم دنبال سرم دوید بیرون . همه توی سالن نشسته بودند . منم نفس نفس می زدم . کنار مارال نشستم . مارال یه نگاه به صورتم انداخت و با خنده گفت: داشتی با هومن جونت گرگم به هوا بازی می کردی . خندیدم .
ساعت 11:30 بود که رفتیم تو جنگل بگردیم . هرکس خاطره ای تعریف می کرد من هم به یاد 15 سال قبل افتادم که دختر بچه ای بودم و با مانی دعوا کرده بودم ناگهان رو به همه گفتم: بچه ها من 6 سالم بود مانی اون موقع 12 یا 13 سالش بود بعدش یه روز به خاطر یه چی دعوا گرفته بودیم ...... به خاطر چی بود مانی؟ مانی رو به همه گفت:هیچی یه ماشین اسباب بازی. کامران گفت:اصولا بیشتر دخترا عاشق عروسک هستن اما تو .. مثل اینکه با همه فرق داری. با خنده گفتم:مانی ماشینو بهم نداد من هم زدم پاشو شکوندم.همه یهو با هم گفتند:نه....... مانی گفت:بله البته پام که نشکست ولی خب ....... بعضی اوقات پام درد می گیره. کامران گفت: به به. مانی گفت:ببخشیدا سوگند خودش هم زخمی کشید دستش کار مارال بود. هومن گفت:با این نامزد بیچاره ی من چیکار کردی؟مانی گفت:خانم منو هل داد تو یه استخر یک متری قبل از اینکه خودمو کنترل کنم با مخ رفتم توی کف استخر.همه به خنده افتادند. مانی گفت: پام نشکست ولی خب تا یه هفته درد می کرد.
من و هومن از بقیه جدا شدیم . تقریبا هم ازشون دور بودیم . روی زمین کنار هم دراز کشیده بودیم و سکوت بود . خورشید وسط اسمون می درخشید برف ها هم در حال اب شدن بودند .
یهو یاد کریسمس سال قبل افتادم که چقدر تلخ بود . .- هومن.- بله.- هیچ وقت اون دفعه ای رو که زدی تو گوشم یادم نمیره. یه دستی کشیدم اون قسمت صورت . هومن یهو گفت: سوگند می خوای دل منو بسوزونی .... اشکالی نداره حقت بود. بعد هم خندید .- هومنننننن یعنی چی؟- خب حقت بود تو باشی که دیگه از این کارا نکنی.- یعنی واقعا باید اونجوری منو می زدی؟ هومن صورتمو بین دستاش گرفت و گفت: یادت باشه که من اون سیلی رو به خاطر این نزدم که لباست باز بود تو خودت هم می دونی که اصلا اون لباس ها مناسب تو نیست برای این زدم که به خودت بیای فقط همین.- یعنی بازم منو می زنی؟- اگه هوس کنم چرا که نه..... شروع کرد به خندیدن .- اگه اینبار دست روی من بلند کنی منم یه بلایی سرت میارم که تا عمر داری از یادت نره اون موقع من خنگ بودم نمی فهمیدم ولی الان چی ....
خم شد روی من . از قصد یه جوری منو نگاه کرد که من طاقتشو نداشتم . ولی اینبار طاقت اوردم . و یه لبخند پیروزمندانه هم زدم .
و گفتم: دیگه هیچ ترسی ندارم از هیچی نمی ترسم از هیچی.- از گربه چی؟- از گربه هم نمی ترسم.- اااااا چه بد.- هومن خیلی بی مزه ای. گلوله ی برفو پرت کردم طرفش . مستقیم خورد توی صورتش . اینقدر هم قیافه ش با مزه شده بود ... شروع کردم به خندیدن و گفتم: هومن اعتراف کن و بگو که اون سوگند قبلی رو بیشتر دوست داشتی.- نه من اونی رو می خوام که الان رو به رومه.
قربون همگیتون من رفتم تا یه اپ دیگه بای
بایییییییییییی
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط نیلوفر
|
بچه ها جونم سلام حالتون چطوره ؟ منم خوبم البته اگه این سوگند توی داستان بزاره ..... خب می بینم که نظر میدین .......
دست همه تون درد نکنه .
مانا جون اگه از اول داستانو بخونی متوجه میشی که من منظورم از شخصیت سوگند توی داستان چی بوده ... ببین خب شماها بیشترتون می دونین که توی خارج از ایران اینجور رابطه ها ازاده و سوگند هم یکی از اون دخترهایی بود که براش مهم نبود و دست به هر کاری می زد و اگر مارال و مادر فریبا( همون زنی که سوگند باهاش زندگی می کرد) نبود سوگند هم تبدیل می شد به یکی مثل فریبا . سوگند زمانی که با سامان بود یا با هر کس دیگه ای بود اصلا به این چیزا فکر نمی کرد یعنی براش اهمیت نداشت و کم کم به خودش اومد و اون حال و روزش شد هر شب کابوس می دید و می رفت دکتر و کم کم خوب شد دیگه از همه ی مردا هم متنفر بود. سوگند گذشته ی خوبی نداشته گذشته ای که با فکر بهش حالش بد می شده و از این حرف ها ....... یعنی در کل ادم خوبی نبود و همون طور که خودتون می دونین توی داستان بار ها این حرف بین سوگند و هومن گفته شده که .... هومن گفته که من اون سوگند قبلو کاری ندارم من این سوگند الانو می خوام . بار ها این توی داستان گفته شده در نتیجه هومن زیاد هم نباید با دیدن اون عکس ها عصبانی و ناراحت می شد سوگند اشتباه که زیاد کرد می تونست راحت با هومن حرف بزنه و در مورد گذشته ش بگه اما نگفت و از هومن جدا شد و به نظر هومن بیشترین دلیلش برای این جدایی این بود که سوگند گفته بود دیگه هومنو نمی خواد . و هومن بعد از سوگند دنبال یکی مثل سوگند بود رابطه ی هومن با سحر هم خیلی ساده بود باید داستانو دنبال کنین تا متوجه ی این رابطه بشین .
سوگند فقط با یه عشق پاک می تونست خودشو نجات بده عشقی که توسط یه گل پسری مثل هومن تقدیم شد بهش. حتی خودتون می دونین که هومن هم به کمک این عشق خیلی تغییر کرد هم هومن و هم سوگند به وسیله ی عشق ادم های دیگه ای شده بودند اگه مانا جون منظورمو نفهمیدی بهم بگو بهت توضیح بدم .اون عکس ها هم واقعی بودند و راستش اگه سوگند این کارارو نمی کرد مطمئن باشین سامان یه بلایی سر هومن می اورد .
المیرا جون ببخشید من سرم خیلی شلوغ بود حتما به وبتون میام ولی المیرا جون می خوام فقط ببینم به خاطر چی شخصیت کامران و هومنو اینقدر پایین اوردین توی داستانتون؟ ناراحت نشینااااااااا . منم 14 سالمه و 7 ابان امسال میرم توی 15 سال . المیرای نازم من نمی تونم حدس بزنم اما امیدوارم پایان خوبی داشته باشه داستانتون.
اخر داستان من هم خیلی خوب تموم میشه .
ببین ارامیس جون من تا اونجایی که می تونم نقش کامران جونو پر رنگ کردم .
روز بعد یه روز دیگه بود مثل همه ی روزها بدون هومن و خسته کننده تر از همیشه . کامران و هومن هم برگشته بودند لس انجلس و من هم سرگرم کارهای خودم بودم تا اینکه اون شب ....... مارال خیلی اصرار کرد که منو برسونه خونه اما من دلم می خواست قدم بزنم دلم برای وجود هومن و شیطنتاش لک زده بود ........ دیروقت بود داشتم قدم می زدم که یهو صدای کسی رو شنیدم سامان بود ........ وقتی سامانو دیدم هیح حسی نداشتم در حالی که اگه هومن باهام بود همه ش می ترسیدم یه بلایی سر هومن بیاره ولی حالا اصلا خودم مهم نبودم .
به طرفم اومد و گفت: سلام. اما من با یه نگاه خیلی سردی فقط نگاش کردم . دوباره گفت: مثل اینکه گفتم سلام. اروم به طرفم قدم برداشت اما من هیچی نگفتم .- خب جواب نده مهم نیست. توی چشام برق انتقام بود ....... یهو منو کشوند توی ماشین اصلا خودم هم نفهمیدم چی شد قبل از اینکه کاری بکنم این اتفاق افتاد ........
تا به خودم اومدم توی ماشین سامان بودم و اونم با سرعت حرکت می کرد .... گفتم: همینجا نگه دار. اما اون زد زیر خنده ......... با عصبانیت داد زدم: گفتم همینجا نگه دار. اما یهو یه ماشینی پیچید جلومون ...... شانس با ما یار بود واگرنه رفته بودیم توی دل و روده ی اون ماشین ....... خدای من اون ماشین کی بود ....... اصلا باورم نمی شد ماشین ماهان بود ماهان و علیرضا هم توش بودن ........ انگار خواب بودم مثل یه رویا بود چه جوری منو پیدا کرده بودن ......؟؟؟؟؟
ماهان و علیرضا از ماشین خارج شدند سامان هم رفت بیرون من هم مثل اون 3 تا ........ از شدت ترس زبونم بند اومده بود . رو به اون دوتا گفتم: شماها اینجا چیکار می کنین؟ علیرضا با عصبانیت نگام کرد اما من به اون توجهی نکردم دوباره گفتم: شماها اینجا چیکار می کنین؟ یهو علیرضا داد زد: برو تو ماشین. من نگاهم به ماهان بود و حرکتی نکردم اما اینبار علیرضا خیلی وحشتناک فریاد کشید: گفتم برو توی ماشین.
داخل ماشین رفتم سرم گیج می رفت ماهان داشت با سامان حرف می زد علیرضا هم گاهی یه چیزایی می پروند اما من متوجه ی هیچ کدوم از حرفاشون نبودم ...... سوگند تو عقلتو از دست دادی ..... الان اون دوتا راجع به تو چه فکری می کنند ؟؟؟ یعنی شانسی اینجا بودند ...... نه سوگند بی عقل و خنگ ماهان و علیرضا حتما دنبالت کردن ...... خدا چقدر شانس اوردم واگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد . بعد از گذشت دقایقی اون دوتا داخل ماشین اومدند هیچ کدوممون حرف نمی زدیم ..........
همه ش منتظر بودم یه کدومشون ازم بپرسه اون وقت شب چیکار می کردی .... با یه پسر توی ماشین ..........
اما بر خلاف انتظارم علیرضا گفت: سوگند مارال نمی تونست تورو برسونه؟- خودم خواستم پیاده برم خونه بزارین براتون توضیح بدم ........ ماهان گفت: چیزی نمی خواد بگی ما که همه چیزو می دونیم حالا هم دنبالت بودیم وقتی اونجا تورو دیدیم توی خیابون و سامان هم تورو انداخت توی ماشین ما از یه خیابون دیگه اومدیم و جلوی شمارو گرفتیم همین. پس حدسم درست بود .........
علیرضا همه ش می خواست حرص منو در بیاره .........- اینو هم می دونیم که خیلی هومنو دوست داری عاشقشی بعد هم سامان تورو تهدید کرد تو هم به خاطر خود هومن ازش جدا شدی ولی اقا هومن چی .... سکوت کرد گفتم: هومن چی؟-هومنی که ادعا می کرد دیوونه ی تو شده هیچی عین خیالش هم نیست و رفته با یکی دیگه دوست شده از اول هم معلوم بود هومن تورو واسه ...... عصبانی شدم داد زدم: این چیزا به تو دیگه ربطی نداره.- جای دستت درد نکنه ست نه؟ حالا خودت قضاوت کن من بیشتر دوست دارم یا هومن ؟ زدم زیر گریه ماهان هم عصبی شد رو به علیرضا گفت : بسته دیگه علیرضا تمومش کن.- ماهان نگه دار می خوام پیاده شم. ماهان گفت: سوگند بسته.- ماهان نگه دار واگرنه درو باز می کنم و خودمو از ماشین پرت می کنم بیرون. ماهان ماشینو متوقف کرد . نزدیک های خونه بود وارد اپارتمان شدم ......
پانیز خونه بود خواب هم بود بدون اینکه غذا بخوره خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم و نشستم فکر کردم یه ذره ....... چند ماهی می گذشت در حدود 5 ماه بود که من از هومن جدا شده بودم .
ماه اردیبهشت می شد ....... حتی بدون اینکه بفهمم عید هم گذشته بود ....... دلم خیلی گرفته بود گیتارمو اوردم و شروع کردم به زدن و خوندن این اهنگو خودم برای هومن ساخته بودم شعرشو هم از یه جایی پیدا کرده بودم خیلی قشنگ بود .
خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته
آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته
از ماه مي پرسم عاشقي يه قفسه يا نفسه
انگار که اين چشماي خيس هر چي ديده ديگه بسه
وقتي که گريه مي کنم سرم رو شونه ي شبه
ستاره ها رو ميشمرم نگام توخونه ي شبه
مي خوام که باد از تو بگه که از همه دنيا سري
بياي و مثل آرزو بموني از پيشم نري
تو رو بهونه مي کنم ترانه هام جون بگيره
رگاي خشک زندگيم با عشق تو خون بگيره
خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته
آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته
1 هفته هم گذشت بی هدف تر از همیشه بودم از علیرضا خبری نداشتم اما با ماهان تلفنی حرف می زدم . تا اینکه بهم خبر رسید افسون داره برای همیشه میاد کانادا .
البته می گفتن 1 سال پیش قرار بوده بیاد اما کاراش درست نشده بود ولی حالا ویزاش اماده بود باورم نمی شد خیلی دلم می خواست بیاد و پیش من زندگی کنه ..... اما یه ذره ناراضی بودم تنهایی برام بهتر بود منی که همه ش در حال گریه کردن و حرف زدن با هومن رویاها بودم تنهایی برام خیلی بهتر بودش .
اون روز قرار بود من هم همراه ماهان و علیرضا برم استقبال افسون ....... ماهان و علیرضا توی هال نشسته بودند من هم داشتم اماده می شدم که در اتاقم باز شد علیرضا بود ... اما بهش توجهی نکردم .
- سلام. به سردی جوابشو دادم اون گفت: سوگند واقعا معذرت می خوام منو ببخش اون شب عصبانی بودم دست خودم نبود. ناخوداگاه زدم زیر گریه گفتم: علیرضا چرا تو ؟ چرا دلمو شکوندی؟ همه که دارن اذیتم می کنن تو چرا با من اون رفتارو کردی؟ درکم کن منم عاشقم نمی تونم عشقمو فراموش کنم نمی تونم چرا نمی فهمی.
هر روز به هومن وابسته تر می شد گاهی شب ها اونقدر با عکسش صحبت می کردم که سر درد می گرفتم اخه من می گفتم اما اون هیچی نمی گفت ........ وضع به همین ترتیب ادامه پیدا کرد افسون هم همچین بیکار نبود یه جایی کار می کرد مهندسی خونده بود و توی یه شرکت ایرانی که برای دوست پدرش بود کار می کرد تابستون هم از راه رسید ولی من همون سوگند بودم بدبخت بیچاره دیوونه .......
تا اینکه مانی از افسون خواستگاری کرد و در نتیجه جشن نامزدی اونا شد من حالم خیلی بهتر شده بود حداقل در برابر دیگران می تونستم خودمو شاد نشون بدم ولی توی خلوت خودم نمی تونستم کسی رو به جای هومن جایگزین کنم ....... 28 تیر جشن نامزدی مانی و افسون بود برای جشن نامزدی اونا کسی از ایران نیومد حتی پدر و مادر افسون اما همه با این ازدواج موافق بودند . از چند روز قبلش من و مارال در پی لباس خریدن بودیم بالاخره هم لباس مورد علاقه مو خریدم کم کم با پانیز هم بهتر شدم اخه یه مدت بود که خیلی از هم دور شده بودیم در کل یه ذره زندگیم رو به راه تر از قبل شده بود . خونه ی مارال اینا بودم اون روز توی اتاق مارال داشتم اماده می شدم ..... لباسمو پوشیدم بعد مقابل اینه چرخی زدم بد نشده بودم مارال یهو اومد توی اتاق. یه ذره منو نگاه کرد بعد گفت: سوگند شدی یه تیکه ماه خیلی ناز شدی.- میگم مارال موهامو باز بزارم یا ببندم؟- نه باز بزار خیلی ناز شدیااااااااااا. یهو یاد هومن افتادم اونم بیشتر خوشش می اومد من موهامو دورم بریزم .... در نتیجه موهامو سشوار کشیدم خلاصه اماده شدم .- مارال چطورم؟- بی نظیر امشب توی مهمونی تکی به خدا من نمی تونم ازت چشم بردارم چه برسه به پسراااااااا.- مارال تو می دونی من کنترلم دست خودم نیست یهو دیدی رفتم شل و پلشون کردم. مارال گفت: ولی شدی شبیه ماه.- ممنون. مهمونی توی ویلای مارال اینا بود اون شب مهمونا هم ایرانی بودند و هم خارجی . فکر نمی کردم سامان هم باشه خب اگه هومن اومده که سحر همراهشه ولی چرا سامانم باهاشون هست ...... بابا عجب رویی داشت .
درست کنار خانواده ی هومن اینا بودم خاله فریده کلی از من گله کرد که دیگه چرا بهشون سر نمی زنم و منم کار زیادو بهونه می کردم ...... تا نگام به هومن می افتاد اتیش می گرفتم هنوزم نگاش یه حرارت خاصی داشت پانیز که دیگه کامران و هومنو دیده بود اصلا من از یادش رفته بودم . بعد پایکوبی و رقص و شادی و دادن حلقه ها همه اصرار داشتند کامران و هومن بخونند از قبل برنامه ریزی شده بود انگار اما من می ترسیدم که مثل دفعه ی قبل دیوونه بشم به یه بهونه ای به ساختمون توی باز رفتم و بعد از اینکه اونی که می خواستم تموم شد اومدم بیرون اما گریه مو کردم . حالا دیگه تصمیم با خودشون بود کامران همه ش از هومن می خواست تا اهنگو انتخاب کنه . هومن به جمعیتی که مقابلشون ایستاده بود نگاه کرد انگار دنبال یه کسی بود شاید سحر ........ اما به من چشم دوخت و گفت :فدای سرت.
نفسم بند اومد و به سرفه افتادم بچه ها داد و فریاد راه انداختند هومن یهویی بلند از پشت میکروفون گفت: ما این اهنگ رو تقدیم می کنیم به همه ی بی وفاهاااااا.
خدایا منظورش منم ........
نمی تونستم بار این عشقو به دوش بکشم واقعا عذاب اوره ادم عشقشو کنار یکی دیگه ببینه ....
همه می خوندند و من فقط چشمم به هومن بود قلبم توی دهنم بود وقتی داشت نگام می کرد . بعد از اینکه این اهنگ هم تموم شد همه دست زدند و هورا کشیدند حتی اونجا خارجی ها هم کامران و هومنو می شناختن و عاشق صداشون بودن .
به هومن زل زدم اونم به من نگاه می کرد خدایا باید چیکار می کردم ؟؟؟؟ دستام می لرزیدند من بدون هومن یه مرده بودم نفسام کند بودند خب نفس می کشیدم اما این نفس کشیدنم به معنای زنده بودنم نبود . دلم می خواست فقط یک ثانیه با هومن تنها می شدم بهش می گفتم هنوز قد یه دنیا دوسش دارم هنوز هم عاشقشم مثل قبل ها شاید هم بیشتر . اون باید می فهمید من چه جوری دارم پای این عشق می سوزم می دونستم که سامان نقشه ها برام داره اینجوری از طریق هومن و سحر زجرم می داد و از یه طرف دیگه حالم ازش به هم می خورد .
همه اصرار می کردند اگه عشق من تو نیستی خونده بشه کامران و هومن هم گفتند که این دیگه اخرین اهنگه . هومن با نگاهش خیلی چیزارو به من می فهموند وقتی به من زل زده بود این جمله رو ادا کرد البته کسی متوجه نشد : اگه عشق من تو نیستی چرا می لرزه تنم چرا از نبودنت خیلی ساده می شکنم اگه عشق من تو نیستی چرا می میرم برات من چرا زنده میشم واسه دیدن چشات ؟
عشق بدترین درد توی عالمه هیچ کس متوجه ی حال و هوای درونی من نبود هیچ کس ...... سوگند عقل از سرت پریده نه ؟ شاید هومن الان اصلا به تو نگاه نکنه شاید تو اینجوری خیال می کنی ؟؟؟؟ سوگند همه ی پسرا بی وفا هستن اما کمی بعد گفتم : همه به جز هومن . توی همین فکرها بودم که صداش دلمو لرزوند: اگه عشق من تو نیستی چرا طاقت میارم چرا من نمی تونم دست از سر تو بردارم؟
اهنگ که تموم شد همه ریخته بودن روی سر کامران و هومن و هی ازشون سوال می پرسیدند . یکی از دوست های مانی که یه دختر ایرانی بود برگشت از هومن پرسید: ببخشید هومن جون.
هومن هم گفت: جانم. وای جانم ............. تا اینو گفت دلم هوای اغوش گرمشو کرد ای خدا ای کاش زمان به عقب بر می گشت .- شما که اینقدر صداتون لطیفه انگاری داری برای یکی می خونی این درسته؟ هومن لبخندی قشنگی زد لبخندی چند ماه بود حسرت دیدنشو داشتم گفت: شاید. یکی دیگه پرسید: عاشق شدی هومن جون؟هومن گفت: هر کسی یه عشقی داره. بعد یکی دیگه همین سوالو از کامران پرسید ولی من دیگه صبر نکردم از اون محل دور شدم و پیش خودم فکر کردم: هومن عاشق کیه ؟ عاشق من؟ یااااا ...... سحر .......؟؟؟؟
خدایا یعنی این صبرهای من نتیجه ای هم داره ....... ؟؟؟
روزها از پی هم می امدند و می رفتند و من دیوونه تر می شدم و هر روز عاشق تر از قبل می شدم 2 مرداد هم خیلی زود رسید حوصله ی تولد گرفتن نداشتم هر کسی یه هدیه ای داد
هومن از طریق کتی هدیه شو به من داد اون شب هم مثل بقیه ی شب ها زود به اتاقم رفتم که ببینم هدیه ی هومن چی می تونه باشه...... در اتاقمو از پشت قفل کردم بعد روی تخت نشستم در جعبه رو باز کردم یه انگشتر نقره بود که روش حرف H حک شده بود اینقدر از این انگشتر خوشم اومده بود که حد نداشت خیلی زیبا بود تو انگشتم انداختمش این کارش چه معنی میده؟یعنی مثل قبل دوستم داره؟از اون روز به بعد دیگه اون انگشتر دستم بود هفته ها گذشتند ماه شهریور هم از راه رسید دیگه عشق هومن برام یه عادت شده بود اگه یه شب براش گریه نمی کردم می مردم . مادر مارال یه مهمونی برگزار کرد می خواست همه رو با هم اشنا کنه روز عروسی مانی و افسون هم 22 شهریور بود . خانواده ی افسون به عنوان مهمان اومدند کانادا ولی فامیلاشون هیچ کدوم نیومدند و در عوض مارال اینا اینقدر فامیل داشتند که ...... من و پانیز هر دو اماده بودیم این مهمونی خونه ی مارال اینا بود .
پریا هم اومده بود بچه ی دختر عمه ی مارال اینا . بیشتر فامیل های مارال اینا توی امریکا و کانادا بودند . وارد خونه شون شدم هومن اینا هم اومده بودند سحر هم بود اما سامان نبود .
پریا و پانیز وقتی هومنو دیدند پریدند بغلش. هومن عاشق بچه ها بود همیشه اینو به من می گفت . پانیز پیش کامران بود پریا هم روی پای هومن نشسته بود و همینجور حرف می زد منم خیلی ساکت بودم و به حرف های هومن و پریا گوش می کردم . طرز نگاه هومن به من خیلی تغییر کرده بود دلم می خواست اون برق عشقو توش چشاش ببینم اما اون خیلی تغییر کرده بود اما اینم بگم که بعضی اوقات مات و مبهوت به من خیره می شد یه دفعه داشتم با کتی حرف می زدم احساس کردم نگاهش به منه سریع برگشتم یه لحظه باز همون عشق و شیطنت رو دیدم نزدیک بود سکته رو بزنم اما یهویی طرز نگاهش عوض شد .
همینجور که پریا حرف می زد سکوت کرد و منو نگاه کرد منم یه لبخندی زدم براش اما یهو برگشت به هومن گفت: عمو هومن شما هنوز خاله سوگندو دوست داری؟
نمی تونم بگم چه حالی داشتم چون واقعا داشتم می مردم یعنی هومن چی میگه .... بی اختیار بدون اینکه خودم بخوام سرم برگشت طرف هومن...... اونم منو نگاه می کرد نفسم بالا نمی اومد هومن زیر لب گفت: سوگند. اما من سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم خدایا برق نگاه هومن همون بود ...... پریا هم متوجه شده بود که انگار سوال خوبی نپرسیده . پیش خودم فکر می کردم که اگه من و هومن با هم نامزد بودیم باز شروع می کرد به اذیت کردن من و از اینده می گفت و از بچه هامون ......... ناخوداگاه لبخندی زدم بچه ... من و هومن ؟؟؟ بابا هومن و مامان سوگند . ولی توی همون لحظه انگاری یه کسی داشت بهم می گفت : سوگند دیوونه ای به خدا هومن نگاتم نمی کنه اما تو داری اینجوری فکر می کنی. هومن باز هم بهم زل زده بود از این طرز نگاه کردنش خیلی خوشم می اومد اما مجبور بودم نگامو بدزدم اخه اینقدر هل کرده بودم نزدیک بود برگردم برم هومنو بغل کنم بهش همه چیزو بگم.
اون شب من اصلا حواسم سر جاش نبود تازه به عمق عشقی که نسبت به هومن داشتم پی بردم که هنوز بعد از گذشت ماه ها فراموشش نکرده بودم . اون شب هومن زیاد هم به سحر محل نمی گذاشت کاملا از رفتارهای سحر مشخص بود که یه جوری می خواد خودشو به هومن نزدیک کنه اما موفق نمی شد و اون کارای نفرت انگیزشم سامان بهش یاد داده بود .
سامان قصدش فقط اذیت و ازار من بود اون منو خیلی خوب می شناخت تمام نقطه ظعف های من و اخلاقم دستش بود اون می دونست من یه ادم خیلی ترسویی هستم اگه ترسو نبودم راحت با هومن حرف می زدم و بعد هم از سامان شکایت می کردیم یه ترس بی مورد و بیخود ...... اما یه جورایی حقو به خودم هم می دادم چون سامان فقط یه وحشی بود هر کاری هم ازش بر می اومد اگه از هومن جدا نمی شدم حتما زبونم لال هومنو می ......
در مورد سحر هم خیلی حساس بودم سحر هم از قصد همه جا همراه هومن بود .
اون شب توی اون پارک هم فقط کنار هم نشسته بودند و هومن داشت حرف می زد و می گفت و می خندید ولی اون حرفایی که هومن اون لحظه به سحر گفت یه دنیا با حرفایی که به من می گفت فاصله داشت حرف های من و هومن بوی عشق می داد اما حرف های سحر و هومن خیلی ساده بود البته اینم بود که سحر از قصد جلوی من هی خودشو به هومن نزدیک تر می کرد و سعی می کرد یه جورایی رابطه ی خودشو با هومن خیلی بهتر نشون بده از همه ی اینا خبر داشتم و چیزی به کسی نمی گفتم .
ولی باز هم ناراحت بودم غم عظیمی سینه ی منو به درد اورده بود اخه من چرا باید اینقدر رنج می کشیدم؟به اتاقی رفتم روبه روی اینه ایستادم به صورتم نگاه کردم خود به خود قطره اشکی از گوشه ی چشمانم جاری شد در بالکن رو باز کردم و به بیرون رفتم به اسمان خیره شدم اسمان پر از ستارگان چشمک زن بود یهو صدای سحرو شنیدم اه خدای من سحر در کنار او شانه به شانه ی او در تاریکی شب ایستاده بود زود به اتاق بازگشتم حالم بد شده بود من چقدر می تونم صبر داشته باشم؟چقدر تحمل داشته باشم؟چقدر اخه چقدر؟ ولی زود به خودم گفتم : سوگند چرا بیخودی خودتو ناراحت می کنی الان که تو چیزی ندیدی فقط اونا کنار هم ایستاده بودند همین ........
اون شب هم به سلامتی گذشت یک هفته هم گذشت و 22 شهریور هم فرا رسید من به همراه پانیز به محلی که جشن در اونجا برگزار می شد رفتم تقریبا نصف مهمونا اومده بودند مارال منو با همه شون اشنا کرد هومن اینا هم اومده بودند پانیز تا هومنو دید همچین دوید بغلش که من حسودیم شد . دیوونه بودم به یه بچه هم حسودیم می شد . مادر مارال این عروسی رو درست مثل عروسی های ایرانی برگزار کرد فوق العاده هم قشنگ بود جشن تازه گرم شده بود بعد از گذشت نیم ساعت در کنار کتی بودم با هم حرف می زدیم کلی هم رقصیدیم و خوش گذشت . داخل ساختمان شام می دادن موقع شام پانیز گیر داده بود بریم پیش هومن اینا . مجبور شدم ببرمش پیش اونا اما حالا می گفت منم باید کنارش باشم . بدبختی منم این بود که سحر و سامان همونجا کنار کامران و هومن نشسته بودند دلم نمی خواست چشمم به سامان بیفته رفتارش خیلی بد بود اون نگاه های خیره و حرفاش و کاراش اصلا وقتی می دیدمش دلم می خواست بمیرم ولی اونو نبینم .
- پانیز جون شما اینجا بشین من میرم پیش مارال خب؟ اما پانیز ول کن نبود هی اون اصرار می کرد من می گفتم نه . اخر سر هم هومن یه نگاه به من انداخت و بلند شد دست پانیزو گرفت و بعد رو به من گفت: چرا با بچه اینجوری رفتار می کنی. حرفی نزدم ولی از یه بابت دلم خنک شده بود سحر خانم کنف شده بود یه نگاه پیروزمندانه هم به سامان انداختم به همراه پانیز و هومن رفتیم به سمت یه میز خالی سه نفره .
هومن همونجور که غذای خودشو می خورد با پانیز حرف می زد و به اونم غذا می داد منم مشغول غذا خوردن بودم که یه دفعه بی اختیار البته مثل همیشه چشمم به هومن افتاد اونم ماتش برده بود و زل زده بود به من . قلبم بدجور می زد دستام می لرزیدند یهویی قاشق افتاد از دستم پایین اما باز هم ماتم برده بود نگاهش ....... چشماش یه جوری بودند احساس می کردم هنوزم دوستم داره.
هومن هم سرشو انداخت پایین و لبخند زد لبخندی که باعث شد دیگه نتونم به غذا خوردن ادامه بدم گلوم گرفته بود به سرفه افتادم . هومن هم یهو خندید با همدیگه توی یه زمان سرمونو بلند کردیم توصیف کردنی نیست چه حالی داشتم فقط اینو می تونم بگم که نفسم بند اومده بود پانیز هم به ما دو تا چشم دوخت و بعد از چند باری که گفت عمو هومن عمو هومن . تازه هومن متوجه ی موقعیت شد من و اون دیگه اون سوگند و هومن قبلی نبودیم .
همینجوری با غذا بازی می کردم هومن هم به بشقاب غذام نگاه کرد همه ش احساس می کردم هومن یه جوری شده به نظرم انگاری از یه چیزی از یه موضوعی ناراحت بود اما اون شوخی و اذیت های همیشگی خودشو داشت مانی داماد بود ولی انگار نه انگار هی هم منو اذیت می کرد هی می گفت دیدی من زن گرفتم تو بی شوهر موندی خلاصه ماجراها داشتیم با هم .
این هم از شام ........ بعد از شام دوباره رقص و پایکوبی شروع شد من نمی دونم چرا؟اما بدجور دلم گرفته بود رفتم داخل ساختمون . تمام چراغا خاموش بود دوست نداشتم چراغارو روشن کنم رفتم تو اشپزخونه بعد روی صندلی نشستم اصلا واسه چی اومدم اینجا؟همه اونجا دارن شادی می کنن اونوقت سوگند خانم غم گرفتدش اه دیگه خسته شدم تو همین افکار بودم که چراغ سالن روشن شد به در ورودی نگاه کردم مارال بود که یهو داد زد: سوگند. من گفتم:بابا چه خبرته؟- وای سوگند بگو چی شده؟- چی شده؟- سوگند من و کتی سر یه میزی نشسته بودیم که خیلی به میز سامان و ارین نزدیک بود ( ارین توی اون مهمونی با سامان دوست شد واقعا هم برای دوستی با هم مناسب بودند ) نگو داشتند در مورد تو حرف می زدند.- در مورد من؟- اره.- دیگه این سامان داره عصبانیم می کنه.- حالا بمون بهت بگم چی شده ... بعد این سامان گفته:حیف که این سوگند رام نمیشه واگرنه خوب مالی بود. بعد ارین هم گفت: می خوای من ادمش کنم.
نگو هومن هم همه ی این حرفارو شنیده بعد هومن رفت کنار میز سامان بعدش هم رو به سامان گفت:میشه این حرفایی رو که چند دقیقه قبل گفتی تکرار کنی. تا سامان دهنشو باز کرد حرف بزنه هومن زد رو شونه ش و گفت:بار اخرت باشه که از این حرفا زدی.وای اگه قیافه ی هومنو می دیدی اون لحظه تو نمی دونی چقدر دوست داره اون لحظه دوست داشتم از خوشحالی جیغ بکشم معنی این کارش اینه که هنوز هم تورو دوست داره.وای خدای من هومن ... اما خودمو کنترل کردم و گفتم:حالا تو چرا اینقدر خوشحالی؟- دیوونه ای سوگند هومن به خاطر تو نزدیک بود با اون پسره ی علاف دعوا بگیره حالا تو بابا به خدا دیوونه ای هومن خیلی دوست داره.باید خودمو بی خیال نشون می دادم شاید با این کارام حداقل می تونستم یه ذره عشقشو از قلبم بیرون کنم اما دیگه نمی تونستم دلم می خواست جیغ بکشم اما نمی شد با بی خیالی گفتم:چیکار کنم حالا؟- خیلی بی مزه ای منو باش که فکر کردم اگه این خبرو بهت بدم تصمیم بگیری رفتارتو با هومن عوض کنی اخه این چه اخلاقیه تو داری؟دختر تمام پسرای این مهمونی دلشون می خواد تو یه نیم نگاه بهشون بندازی ولی همه شون خودخواهن حالا هومن اینقدر راحت داره با تمام وجودش عشق تورو فریاد می زنه. رومو برگردوندم و گفتم:به من چه؟ خدایا دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم با یه ترس بیخود خودمو بدبخت کردم دیگه صبرم تموم شده بود اما کاری هم نتونستم انجام بدم .- مارال کسی که نفهمیده؟- کسی ؟؟؟ اره هیچ کس نفهمید البته به جز من و کتی و کامران و علیرضا و ماهان و مانی و افسون و تمام فک و فامیل های شما هیچ کی دیگه نفهمید. زد زیر خنده اما من حتی نمی تونستم بخندم خوشحال بودم اما فقط باید گریه می کردم به مارال گفتم بره بیرون . منم افتادم روی یه مبل سرمو بین دستام گرفتم و با خودم گفتم: خدایا چیکار کنم؟ تو به من بگو چیکار کنم؟ اما در همین لحظه صدای باز شدن در اومد سرمو که بالا بردم سامانو دیدم با نفرت بهش چشم دوختم و گفتم:خب اخر سر کار خودتو کردی؟راحت شدی؟سامان حرفی نزد من هم گفتم:اخه تو از جون من چی میخوای؟برای بار صدم بهت میگم من نیستم من اون کسی نیستم که جنابعالی می خوایین.وای باز سامان شروع کرد به چرت و پرت گفتن:تو اگه بخوای حاضرم دنیارو به پات بریزم ببین من تورو می خوام حالا به هر قیمتی شده به دستت میارم اخه تو مثلا عاشق هومن شدی که چی بشه؟عاشق مهربونیاش؟پوزخندی زد و ادامه داد:از این حرفا نزن که حالمو به هم کی زنه همه پسرا فکر می کنی تورو واسه چی می خوایین؟همه ش واسه جسمت تو تا جوان هستی باید استفاده کنی اخه وقتی 40 سالت شد هومن تورو می خواد چیکار کنه این علیرضا و هومن فقط تا یکی دو سال دیگه برات هستم مخصوصا اقا هومنت تو این یکی 2 سال فقط یه چیزی می شنوی دوست دارم برات می میرم صد تا از این حرفا دارم من برات تا اخر عمر یک بار دیگه دارم بهت میگم تو اگه با من باشی از هرچی عشق و پوله بی نیاز میشی و اینو بدون که اگه من چیزی رو بخوام بدستش میارم. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم دلم می خواست اون لحظه هر چی فحش و بد و بیراه بلدم نثار سامان کنم اخه من چه جوری به این احمق بفهمونم من اهلش نیستم . تا دهن باز کردم یه چیزی بهش بگم یهو چشمم به هومن افتاد ............. ماتم برده بود اون اینجا چیکار می کرد یعنی تمام حرف های مارو شنیده بود ........ هومن گفت: ولش کن سوگند اینجور ادما ارزش حرف زدن ندارن.اما نتونستم خودمو کنترل کنم و فریاد زدم : تو فکر کردی کی هستی؟هرچی دلت میخواد میگی؟حالم از پسرایی مثل تو به هم می خوره گمشو از جلوی چشمام دور شو برو بیرون. سامان نگاهم کرد خندید از رو نمی رفت و گفت:پس مواظب خودت باش. سامان از ساختمان رفت بیرون من هم در حالی که زیر لب هرچی فحش بلد بودم به سامان گفتم:پسره ی احمق فکر کرده همه ی دخترا مثل خواهر بی شعورشه.اصلا حواسم نبود هومن هم اونجا هست اما هومن همه ی حرفای منو شنیده بود اومد از کنارم گذشت و نگاه خیره ای به من انداخت انگار عصبانی بود حتما ناراحت شده اینهمه به سحرجونش فحش دادم اصلا حقش بود اون که می گفت فقط منو می خواد چرا حالا رفته با یه دخترهرزه ی اشغال دوست شده؟روبه روی اینه ایستادم به خودم زل زدم و گفتم:سوگند تو هم داری بیخود خودتو گول می زنی؟نمی تونی تا اخر عمر به انتظار هومن بمونی؟اون در کمال بی رحمی تورو به یه دختر عوضی فروخت تو هم همین کارو انجام بده اره منم دلشو می سوزونم. لبخندی زدم اره منم با این چشم و ابرو و این هیکل و قد و بالا می تونم دل خیلی از پسرا رو بدست بیارم چه اشکالی داره بزار فقط دلم خنک بشه این هومن هم بفهمه فقط خودش نیست که منو........ اون موقع ها واقعا احمقانه تصمیم گرفتم از دست هومن ناراحت بودم اونو مقصر می دونستم اما ته دلم می دونستم مقصر اصلی خودم بودم با یه ترس الکی خودمو به این روز انداختم در هر حال کاری بود که شده نمی شد کاریش کرد . اخر شب وقتی مهمونی تموم شد می خواستیم بریم پانیز کلی گریه کرد که با هومن بره شب پیش اون باشه . من که اول اجازه بهش ندادم اما دیگه وقتی دیدم هومن هم راضیه چیزی نگفتم در نتیجه اون شب توی خونه تنها می شدم ماهان و علیرضا منو رسوندند خونه . خانواده ی علیرضا اینا هم با یه ماشین دیگه اومدند که اونا هم می رفتند خونه ی ماهان . من و علیرضا و ماهان تو ماشین تنها بودیم . ماهان از جریان اون شب کلی حرف زد و کلی هم از هومن تعریف کرد اما علیرضا گه گاهی یه متلکی می پروند خیلی پر رو بود دلم می خواست حالشو می گرفتم .
روز بعد من خونه بودم تا شب پانیز نیومد یعنی نزدیکیای ساعت 8 شب بود که اومدن . من لباس پوشیده بودم و دم در منتظر بودم که پانیز از راه برسه . یه ربع بعدش بود که ماشین هومن مقابل پام ترمز زد و پانیز هم از ماشین بیرون اومد و پرید توی بغلم . گفت: سلام خاله جون.- سلام قربونت برم خوش گذشت؟ هومن از ماشین پیاده شده بود و بالا سر ما ایستاده بود من خم شده بودم و پانیزو بغل کرده بودم بعد سرمو بلند کردم به هومن نگاه کردم دلم نمی خواست ببینمش می خواستم فراموشش کنم اما اما با همین یه نگاهش......... برخاستم و گفتم:اذییت که نکرد؟- نه اتفاقا خیلی دختر خوبی بود. پانیز گفت: خاله میای بریم بیرون با عمو؟ به هومن چشم دوختم انگار می دونست از دستش عصبانیم اعصابم به هم ریخته بود اخه داشت با ماشینش ور می رفت و لبخند می زد لبخندایی که منو یه روز از پا انداخته بود اما در هر حال گفتم:نه پانیز جون شاید عمو کار داشته باشه.هومن گفت:نه فردا صبح برای لس انجلس بلیط داریم الان بیکار هستم. یعنی باید قبول می کردم برخلاف میلم گفتم:پانیز من کلی سفارش گرفتم باید اماده شون کنم.هومن هم که خوب بلد بود منو راضی کنه گفت: پانیز بیا بریم دنبال سحر. تا اسم سحرو شنیدم یهو گفتم:الان میام.هومن برگشت منو نگاه کرد خندید خدایا چقدر من دیوونه بودم بیخود و بی جهت ازش جدا شدم حالا باید چیکار می کردم؟اینقدر راحت منو راضی کرد ؟
من هم از خدا خواسته رفتم پایین دیگه. اما راستش هم دوست داشتم با هومن تنها بشم هم دوست نداشتم تنها بشم . دوست داشتم چون دلم برای محبتای بی موردش تنگ شده بود برای لبخنداش برای کاراش اصلا برای خودش دلنتگ بودم دوست نداشتم باهاش تها بشم چون می ترسیدم یهو دلمو به دریا بزنم و همه چیزو بهش بگم چون دیگه مطمئن بودم سامان ادم نیست وحشیه ممکن بود یه بایی سر هومن بیاره اگه من نمی ...... رفتم تو ماشین بعد هومن هنوز ماشینو روشن نکرده بود دیدم به من زل زده سرمو انداختم پایین چون هر لحظه فکر می کردم اگه نگام به نگاش بیفته همه چیزو اعتراف می کنم خلاصه که اینطور همونجور زل زد بهم من هم هیچی نگفتم پانیز یه ذره منو نگاه کرد بعد به هومن چشم دوخت گفت:عمو پس چرا نمیریم؟هومن تازه به خودش اومد و گفت: ببخشید . و به راه افتاد اصلا به هومن نگاه نمی کردم پانیز هم روی پای من نشسته بود یه حالی می شدم وقتی نگام می کرد حتی دلم نمی خواست دستام با دستاش برخورد بکنه . رفتیم به یه پارک خیلی خیلی بزرگ پانیز با هومن بازی می کرد منم روی نیمکتی نشسته بودم. دلم می خواست همین الان هومن بیاد بشینه کنارم همون هومن قبلی خودم باشه. اما این فقط یه رویا بود . به پانیز نگاه کردم با بچه های دیگه سرگرم شده بود و هومن داشت به سمت من می اومد . در کنارم نشست هردو سکوت کرده بودیم اخ که چقدر دلم می خواست سرمو بزارم رو شونه هاش براش حرف بزنم اخه تا کی سکوت کنم؟تا اخر عمر که نمیشه لال بمونم؟میشه؟نه باید لب باز کنم باید یه حرفی بزنم . اما گرمای دست هومن منو به خودم اورد دلم می خواست سرش داد بزنم اخه تو که منو دوست داری واسه چی دل منو شکوندی؟واسه چی رفتی با یه دختر ...... اما دیگه چیزی نگفتم سرم درد می کرد پاهام می لرزید می خواستم گریه کنم عجیب این بود به جای اینکه دستمو بکشم کنار دست من رفت روی دست هومن ... قلبم تند می زد قطره اشکی از گوشه ی چشمم جاری شد نمی خواستم هومن اشک منو ببینه اما دید .... بلند شد از کنارم رفت . اه که با خودم چیکار کرده بودم؟هومن ...... تورو خدا بیا کنارم بشین من تورو می خوام. تا اینو توی دلم گفتم یهو هومن برگشت نگام کرد نگاهی که تمام وجودمو لرزوند بازم فکرمو خونده بود چشاش برق می زد بیشتر از همیشه و زیبا تر از همیشه . منم نتونستم خودمو کنترل کنم و قطرات اشک با سرعت بیشتری از چشام سرازیر شدن .
سرمو انداختم پایین یه حسی بهم می گفت هومن همه چیزو می دونه نمی دونم چرا ..... اما خب یه چنین حسی داشتم .
هومن رفت با پانیز بستنی خریدند اومدند کنارم نشستند پانیز وسطمون بود حرف می زد ولی نه من حواسم بود و نه هومن . هردومون حواسمون یه جای دیگه بود پانیز به من چشم دوخته بود چند بار هم صدام کرد .- خاله جون چیزی شده؟ چشام از اشک خیس بود خودم هم نمی دونستم به چی فکر کردم اشکم سرازیر شده؟هومن گفت:سرت درد می کنه؟لبخندی زدم دستی روی سر پانیز کشیدم و به هومن چشم دوختم و گفتم:نه خوبم . پانیز ادامه داد به حرف زدنش دستم روی کمر پانیز بود که یهو دست هومن ...... ای کاش اصلا باهاش نیومده بودم اخه مگه اون نمی دونست با این کاراش منو دیوونه می کنه . نفسم در نمی اومد اخ گرمای دستش منو اروم می کرد . خیلی وقت بود در حسرت چنین دقیقه ای بودم ولی ای کاش می شد مثل اون موقع ها بغلم کنه و من براش گریه کنم و حرف بزنم .
پانیز دلش می خواست با هم عکس بگیریم ارزوش هم بر اورده شد عکاس پیری اون اطراف قدم می زد از ما عکس گرفت فرداییش اماده می شد تقریبا ساعت در حدود 12 شب بود که هومن منو خونه رسوند پانیز به ارومی توی بغل من خوابیده بود . هومن ماشینو جلوی در متوقف کرد و سرشو خیلی اروم برگردوند طرف من . سر درد عجیبی داشتم سرم یه مقدار گیج می رفت هومن هم همراه من از ماشین پیاده شد رو به روم ایستاده بود وای خدا من چیکار کنم از دست این پسر منو نکشه خوبه این حرفارو همه ش توی دلم می گفتم . سرمو بالا بردم و یه لحظه مات شدم به چشم های هومن . واقعا دلم طاقت نیاورد یه ذره اونجا بیشتر مونده بودم غش می کردم اخه هومن با یه حالتی نگام می کرد که اصلا قلبم می لرزید . به نظر من نگاش معنی داشت که من متوجه ی معنیش هم نبودم . سرم داشت گیج می رفت اگه هومن دستمو نگرفته بود افتاده بودم پایین هنوزم تنش همونطوری داغ بود . هردومون توی فکر بودیم من به این جدایی غم انگیز فکر می کردم و هومنو هم نمی دونستم . هومن گفت: پانیزو بده به من من میارمش بالا.- نه دیگه بیشتر از این مزاحمت نمیشم. هومن برگشت نگام کرد یعنی راضی شدم .
در خونه رو باز کردم هومن پانیزو برد توی اتاقش خوابوند و بعد اومد بیرون من هم تازه لباسامو عوض کرده بودم یه ذره در و دیوار خونه رو نگاه کرد و چشمش افتاد به قاب عکسمون که هنوز هم روی دیوار بود . بعد هم یه نگاه به من انداخت و گفت: من میرم خدافظ. ناخوداگاه رفتم طرفش و دستشو گرفتم و گفتم: هومن. وای خدایا چیکار کرده بودم ؟؟؟ چرا اینجوری شدم من؟
هومن هم گفت: جانم. من دیگه واقعا لال شدم . فقط به چشم های همدیگه نگاه می کردیم می دونستم هومن می دونه من هنوزم عاشقشم .
اون شب هم تا خود صبح بیدار موندم یه متنی توی یه مجله ی ایرانی که چاپ ایران بود و افسون با خودش اورده بود و اونبار اونو توی خونه ی من جا گذاشته بود پیدا کردم . یه متن خیلی قشنگ که مناسب حال و روز من بود .
منو دوست داشته باش
مثل همون لحظه ی اول عاشقیمون مثل همون نیمه شب عشق
منو دوست داشته باش
مثل لحظه ی دیدارمون که منو در اغوش می کشیدی و گونه مو می بوسیدی منو دوست داشته باش
عزیزم منو مثل ان لحظه که برای شنیدن صدام و دیدن اون چشم های سیاهم بی قرار بود دوست داشته باش
منو دوست داشته باش مثل اون لحظه که در زیر بارون قدم می زدی و به یاد من ترانه ی عاشقی رو زیر لب زمزمه می کردی
اون لحظه هایی که دستامو می گرفتی و با هم در کوچه های شهر عشق قدم می زدیم
منو مثل اون لحظه دوست داشته باش که گل های باغ زندگی رو دسته دسته می چیدی و به من هدیه می کردی
عزیزم منو مثل اون لحظه که از من دور بودی و می گفتی زندگی برات بدون من هیچ معنایی نداره دوست داشته باش
مثل اون لحظه ای که هنگام غروب دلتنگت می شدم منو دوست داشته باش
مثل لحظه ای که من برات اشک می ریختم و تو با صدات به من ارامش می دادی با همان ارامش عاشقانه ت منو دوست داشته باش
منو دوست داشته باش عزیزم چون تو توی این دنیای بزرگ تنها کسی هستی که منو دوست داری
عزیزم بیا و تو هم تنها کسی باش که من تورو دوست می دارم
توی اتاقم نشسته بودم و طبق عادتم با عکس های هومن صحبت می کردم که پانیز وارد اتاقم شد بیچاره از خواب بیدار شده بود .- ااااااا چی شد؟ ببخشید که بیدارت کردم.- اشکالی نداره.
اومد کنارم نشست اول یه نگاه به عکس ها و بعدم به من چشم دوخت گفت: خاله جون شما هنوز عمو هومنو فراموش نکردی؟ هر کسی این سوال رو می پرسید من می گفتم: چطور مگه .
ولی اینبار گفتم: راستش نه.- خاله اونم شما رو هنوز دوست داره نگاه کنین این گل رز رو برای شما از پارک چید. یه گل رز رو به من داد گلو روی تختم گذاشتم و گفتم:پانیز.- بله.- چیزی نگفت؟- فقط گفت این گلو به شما بدم همین. داشتم می مردم یعنی منو فراموش نکرده ....... خدایا چیکار کنم ؟؟؟ چیکار نکنم؟؟؟ اون شب یه لحظه هم نخوابیدم . اون روزها من و هومن هر ثانیه به هم نزدیک تر می شدیم نیروی عشق بود که مارو به طرف هم می کشوند . کامران و هومن برگشتند امریکا . 1 هفته تا برگشتن خانواده ی علیرضا اینا به ایران مونده بود .
توی همون هفته بود که یه شب ماهان منو دعوت کرد خونه ش و اونجا مادر علیرضا منو دوباره خواستگاری کرد . بهشون گفتم که بعدا جواب میدم جوابم از همون موقع معلوم بود من با کسی جز هومن نمی تونستم زندگی کنم . توی همون روزها بود که دوباره سامان شروع کرد به اذیت کردن من . راجع به هومن و سحر چرت و پرت می گفت منم باهاش یه دعوای حسابی گرفتم .
بعد از روزها فکر اون شب قرار شده بود با علیرضا صحبت کنم با هم شام رفتیم بیرون .رفتیم داخل یه رستوران رو به روی هم نشستیم من خیلی فکر کرده بودم اما به نتیجه ای نرسیده بودم فقط می دونستم که اگه من با اون ازدواج کنم خوشبخت نمیشم اون منو واقعا دوست نداشت خودم که دیگه بدتر بودم چطور می تونستم هومنو فراموش کنم؟علیرضا برام حرف زد از خودش گفت اصلا اخلاق علیرضا برام مهم نبود چه خوب بود چه بد بود برای من مهم نبود مهم این بود که با بدبختی فقط 1 قدم فاصله داشتم ........ اون در پایان حرفاش گفت:من همه ی این حرفا رو یک دفعه بهت گفتم نظرت چیه در مورد من؟ اره یا نه؟ لب گشودم: ببین علیرضا همونطور که من قبلا بهت گفتم ......علیرضا گفت:اره یا نه؟نمی دونم چی شد؟نمی دونم ؟انگار یکی داشت بهم می گفت:بگو اره اره هومن تورو نمی خواد ببین تو برای اون ارزش نداشتی که گذاشت رفت با یه دختر هرزه دوست شد اره اون تورو نمی حتی اگه علیرضا رو دوست نداری باید بهش بگی اره باید ...... باید دل هومنو بسوزونی باید از زندگی نا امیدش کنی باید زجرش بدی باید باید........... نفهمیدم اول چی گفتم اخر چی گفتم فقط این یادمه که با بغض به علیرضا نگاه کردم و گفتم:من تورو دوست دارم. این یعنی چی؟این یعنی اره؟علیرضا گفت:باور نمی کنم راست میگی؟تازه به خودم اومدم چیکار داری می کنی با خودت سوگند؟با خودت؟با عشقت؟با هومن؟اما جرئت نداشتم بگم نمی خوامت گفتم:اره باور کن.علیرضا خوشحال شده بود حرف می زد اما من متوجه نبودم مثل دیوونه ها به نقطه ای نا معلوم خیره شده بودم من باید تسلیم سرنوشت می شدم یعنی سرنوشت من اینگونه رقم خورده بود . یهو گفتم:فقط علیرضا خواهش می کنم 1 ماه صبر کن.- برای چی؟- مراسم نامزدی رو اگه شد ماه ابان می گیریم تو این یه ماه با هم بیشتر اشنا میشیم.- تو جون بخواه اصلا هرچی تو بگی.من زودتر از او داخل ماشین شدم به اینه نگاه کردم ایا من همون سوگند یک سال قبل بودم که حاضر بود برای هومن بمیره؟نه من اون دختر شاد و پر شر و شور نبودم هومن با خودش روح و جان منو برده بود علیرضا به داخل ماشین اومد و گفت:نمی دونی چقدر تو این یک سال سختی کشیدم تو منو کشتی دختر حالا مه بدستت اوردم هرگر از دستت نمیدم.علیرضا با هر حرفی که میزد منو یاد هومن می انداخت حتی وقتی به علیرضا نگاه می کردم هومنو به جاش می دیدم . روز بعد رضایتم در مورد این خواستگاری رو در برابر همه بیان کردم هم دست می زدند شادی می کردند اما من ..... چرا باید عهدو می شکستم؟مگه من به خودم قول ندادم هومنو فراموش نکنم؟ داشتم از خودم انتقام می گرفتم ؟ از کی ؟ از خودم ؟؟؟ از هومن ؟؟؟اخه برای چی ؟مگه هومن چیکار کرده؟رفته با یکی دوست شده . خب دوستی که چیز مهمی نیست؟هست؟نه ولی تو چیکار کردی سوگند؟ایا می تونی علیرضا رووووووو..... اه خدایا کمکم کن . همه ش سردرد حالت تهوع . به پزشک مراجعه کردم اما دلیل این حال بدم فقط این بود از اعصابه. دیگه هیچی نگفتم فقط سکوت می کردم و به نقطه ای خیره می شدم و با خودم می گفتم سرنوشت منم حتما اینطور رقم خورده .
روز نامزدی رسید رسید رسید.............. پدر و مادر مارال به عنوان پدر و مادر خودم توی خونه ی خودشون جشن گرفتن البته به کسی نگفتن جشن نامزدیه می خواستن بقیه سورپرایز بشن .
دیگه علیرضا و جونش هم برام مهم نبود خود علیرضا منو انتخاب کرد از زندگی قبلیم هم می دونست پس دیگه مشکلی نبود فقط این بود که من عاشق هومن بودم و ......... وقتی به این موضوع فکر می کردم که چی شد به علیرضا گفتم اره ...................... جوابی نداشتم . نمی دونمممممممممممممممممممممممممممممممم .............
جلوی اینه نشسته بودم و به خودم نگاه می کردم خدای من یعنی من...... من تا چند ساعت دیگه نامزد... نامزد علیرضا می شدم؟ای خدااااااا اخه مگه من به خودم قول نداده بودم اسیر و پایبند هومن بمونم پس چی شد؟حالا چه جوری می خوام باهاش رو به رو بشم؟مارال وارد اتاقم شد و گفت:ااااااااا سوگند بلندشو تو هنوز لباسم نپوشیدی بابا بلند شو سریع ارایش صورتت هنوز مونده بلند شو دیگه . اصلا انگار نه انگار مارال باهام حرف می زد تمام ذهن و فکرم هومن بود خدایا چرا؟چند بار ارزوی مرگ بکنم؟اصلا منو واسه چی بوجود اوردی؟چرا عاشق شدم؟ای کاش می تونستم فراموشش کنم ای کاش .. ناگهان به خودم اومدم مارال مقابلم ایستاده بود گفت: د پاشو دیگه 2 دقیقه دیگه میام لباستو عوض کرده باشی پاشو بجنب الان مهمونا سر می رسند. مارال رفت من هم همونجا نشسته بودم مثل دیوونه ها به اینه زل زده بودم بلند شدم پرده را کشیدم پنجره رو باز کردم باد سردی پوست صورتمو نوازش داد پاییز اومده بود یهو مارال اومد تو اتاق با دیدن من گفت:اخه دختر تو چته چرا اینکارارو می کنی؟مهمونا نیم ساعت دیگه میان ولی هنوز تو اماده نشدی پاشو لباساتو عوض کن دیگه این پنجره رو ببند سرما می خوری . خلاصه لباسمو عوض کردم موقع ارایش هم گریه کردم.مارال گفت:بابا تو دیوونه ای چرا گریه می کنی؟اشکاتو پاک کن خل و چل. بریده بریده گفتم:مارال من علیرضارو نمی خوام. مارال با تعجب گفت:چیکار کنم من برات؟- برو بهشون بگو به هومن بگو سوگند داره برات ... مارال گفت:به من ربطی نداره تو خودت با زبون خودت به علیرضا جواب مثبت دادی یعنی چی؟فکر هومن هم از سرت بیرون کن فهمیدی؟ بعد از ارایش خانواده ی علیرضا سررسیدند من داخل اتاقم بودم یهو صدای مارال و علیرضا رو شنیدم انگار علیرضا داشت از پله ها بالا می امد و مارال می گفت:بپا نیفتی عروس فرار نمی کنه اونجا به انتظارته. در همان لحظه در اتاقم باز شد علیرضا با دیدن من سلام گفت من که سرم پایین بود سرمو بالا اوردم گفتم:سلام.علیرضا ماتش برده بود به من خیره شد نا خوداگاه گفت:سوگند تو مال منی هیچ وقت از دستت نمیدم.اون منو در اغوش کشید اما یهو احساس تهوع بهم دست داد جز اغوش هومن هیچ جایی رو دوست نداشتم ....... در دلم اسم هومنو صدای می زدم :هومننننننننن منو ببخش منو ببخش من اذیتت کردم منو ببخش . علیرضا در کنار من نشست و گفت:باور نمی کنم ارزوی دیرینه ی من داره بر اورده میشه. علیرضا حرف می زد من فقط نگاهش می کردم گاهی اوقات هومنو می دیدم در حالی که منو اذیت می کرد داشت یه ماجرا رو با هیجان تعریف می کنه من هم فقط تو دلم قربون صدقه ش می رفتم. اون روز دعا کردم هومن نیاد اما از بخت بد من اومد اون هم چه امدنی؟با یه دسته گل وقتی منو دید دسته گل رو به من داد بعد نگام کرد لبخند زد دلم می خواست بمیرم اون لحظه . دسته گل رو داشتم تو گلدان می گذاشتم که ناگهان توجه م به کارت پستالش جلب شد . در گوشه ای نشستم متن داخل کارتو چند بار از نظر گذراندم هومن .... گفته بود که منو بخشیده دلش می خواست دوباره با من باشه ................ حالم به قدری بد شده بود تو اتاق بودم صدای مارال منو به خودم اورد منو صدا می کرد پشت در اتاقم بود . - بیا دیگه . پاکتو گوشه ای پرت کردم ولی به مارال گفتم:مارال برو من الان میام. به عکس هومن که توی دستم بود نگاه می کردم داشت بهم لبخند می زد اما من فقط اشک می ریختم و لعنت می کردم به این زندگی برای من دیگه هیچی مهم نبود اگه علیرضا می مرد هم مهم نبود فقط باید یه کاری می کردم که دیگه هومن توی زندگی من کلا پا نزاره یعنی دیگه اونجوری من هم راحت تر بودم و خطری هم هومنو تهدید نمی کرد . رفتم توی سالن ............................ اون شب ماهان نبود یعنی 1 هفته رفته بود تورنتو مسافرت و کلا از نامزدی من و علیرضا خبری نداشت .
نه هومن دیگه کار از کار گذشته من دیگه متعلق به تو نیستم . اما هنوز که اتفاقی نیفتاده بود قلبم تیر کشید اون می خواست منو ببخشه . سوگند تو حیوونی ببین با هومن چیکار داری می کنی؟
پدر مارال رو به بقیه ی مهمونا کرد و گفت: امشب یه خبر خیلی خوب دارم. کتی گفت: چه خبری زود بگین که ما یه خبر خیلی بهتر داریم. به هومن چشم دوختم خندید اما من اشکم در اومد و اون اشکمو دید . یهویی صورتش غمگین شد حتما اینبار هم فکر منو خونده بود ای خدااااااااااااااااااااااااااا ...................
همه دست زدند بعد پدر مارال گفت: امشب می خواستم خبر نامزدی سوگند و علیرضا رو بهتون بدم.همه جیغ می کشیدند دست می زدند ولی من من احمق به هومن زل زده بودم وای خدایا دلم براش سوخت نفسم در سینه حبس شده بود هومن هم ماتش برده بود دلم نمی خواد توصیفش کنم همه ی حرفاس تو نگاهش معلوم بود اون لحظه به نظرم تنها سوال تو ذهنش این بود:چرا؟تو فقط بگو چرا سوگند؟تو مگه دوسم نداشتی؟مگه بهم قول ندادی همیشه با هم باشیم؟تا اخر عمر؟نگو نه خودت همیشه بهم می گفتی:من فقط تورو مب خوام حالا چی شده؟پس چی شد اون همه حرف؟یعنی اون همه عشق و علاقه از بین رفت؟یعنی می خوای بگی دیگه تموم شد؟یعنی یعنی دیگه منو دوست نداری؟
یادت نره دوست دارم خیلی دلم تنگه برات
دار و ندارمو بگیر مال خودت مال چشات
خورشیدو بردارو بیار افتابی شو به خاطرم
قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم
یادت نره دوست دارم خیلی دلم تنگه برات
دار و ندارمو بگیر مال خودت مال چشات
خورشیدو برداروووووووو بیار افتابی شو به خاطرم
قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم دوست دارم یادت نره
حالم خیلی بد بود هومن که از داخل سالن بیرون رفته بود و من در میان تبریک گفتن دیگران حلقه رو تو انگشت علیرضا انداختم سرم پایین بود گریه نمی کردم اما داشتم می مردم اشکامو نگه داشتم دلم می خواست تو یه جای خلوت باشم تا راحت گریه کنم تا سرمو بلند کردم نگاه نگران مارالو دیدم یه لحظه هومنو دیدم کنارم بود جای علیرضا اما اما ...... سرم گیج رفت و روی زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم .
وقتی به هوش اومدم مارال و علیرضا بالای سرم بودند . وقتی علیرضا رو دیدم یه حالی شدم که گفتنی نیست علیرضا عین خیالش هم نبود صداش خبری از نگرانی نمی داد نگاهش و چشماش فقط هوس رو نشون می داد اون هیچوقت عاشقم نبود هیچ وقت منو مثل هومن دوست نداشت . داشت تظاهر می کرد ناراحته ولی من توی عالم رویا بودم همه ش به این فکر می کردم که اگه الان هومن پیشم بود کلی نگران بود و هزار تا فکر و خیال دیگه ..........
- مارال دلم ظعف میره برو یه چیزی برام بیار علیرضا مهمونا چی شدن؟- بیشترشون رفتن.- علیرضا میشه بری بیرون می خوام تنها باشم. توی همون روز اول نامزدیمون فهمیدم که یه ازدواج بدون عشق یعنی چی .... با علیرضا نامزد بودم اما هیچ وقت نشد حتی یه بار بخواد نشون بده که منو دوست داره . من هومنو می خواستم هیچ کسی مثل اون نمی تونست به من محبتو هدیه کنه. اونا رفتند بیرون چشامو بستم اه هومن چقدر به تو احتیاج دارم . تا چشم گشودم هومن در استانه ی در بود البته همراه کتی . هومن و کتی به داخل اومدند کتی نگاهی به من انداخت اهی کشید و در روی صندلی نشست هومن هم با همون چشمان مهربانش به من زل زده بود دستامو گرفت به زحمت گفتم:منو ببخش هومن منو ببخش . هومن سرمو بالا اورد سرمو بوسید اما تا زل زد به چشمام چشمای گستاخ سامان رو دیدم وحشت کرده بودم جیغ می کشیدم فریاد می زدم : ولم کن لجن اشغال تو منو به این روز انداختی. یه لحظه بعد یه کس دیگه ای رو می دیدم و همه ش داد می زدم که یهو هومنو دیدم ........ چند بار چشامو باز و بسته کردم خدای من یعنی من داشتم خواب می دیدم اون اینجا ......... چند بار که چشامو باز و بسته کردم تازه مطمئن شدم بیدارم.
فقط نگام می کرد نگاهی که یه عالمه حرف توش بود من چشامو بستم تا دیگه بیشتر از این شاهد بدبختی خودم نباشم . اما اون هی به من نزدیک تر شد . من اون لحظه بدتر از مرده ها بودم طاقت نگاشو نداشتم طاقت حرفاشو نداشتم ............. چشامو که دوباره باز کردم دیدم به جای هومن علیرضا بالا سرمه ........ اشکام همینجور می ریختند . علیرضا گفت که دیگه همه ی مهمونا رفتند .
همه رفته بودند حتی هومن .......... اونم منو با این جهنم تنها گذاشت . سوگند همه چیز داشت درست می شد هومن مثل اون موقع ها داشت بهش می گفت که دوست داره اما تو زدی همه رو خراب کردی ولی احساس خوبی از این کارم داشتم این درست بود که هومنو زجر می دادم اما باز هم بهتر از این بود که یه وقتی خدای نکرده اون سامان عوضی .........
حالم از ابراز احساسات الکی علیرضا به هم می خورد دلم پیش هومن بود اصلا همه ی وجودم مال هومن بود نمی تونستم کسی رو جای اون ببینم منی که زندگیمو با اون ساختم حالا چه جوری این محیط خفقان اور رو تحمل کنم بدون اون .......................
توی دلم با خودم حرف می زدم و گریه می کردم علیرضا هم هر چقدر سعی کرد با اون حرفای مسخره ش منو اروم کنه نتونست به اون شبی که با هومن رفته بودیم وسط جنگل فکر می کردم که عجب شب قشنگی بود و چقدر هردومون عاشق بودیم . علیرضا با یه نگاه مصنوعی که به ظاهر مهربون بود بهم چشم دوخت و گفت:سوگند من از تو یه چیزی میخوام؟توانایی حرف زدن نداشتم فقط به علیرضا نگاه کردم و اون گفت:ازت میخوام همین الان به عمق چشام خیره بشی با تمام وجودت بگی منو دوست داری. یهو قلبم گرفت به یاد روزهای قبل افتادم که با هومن بودم ماه های قبل موقعی که ...... اه دلم گرفته اما چیکار می تونستم انجام بدم؟روزی که قرار بود هومن به مدت 1 ماهی از من دور بشه چه روز قشنگی بود هوا بارانی بود ما هم تازه از سینما برگشته بودیم ماشین هم نداشتیم بعد داشتیم می رفتیم که باران شدت گرفت مجبور شدیم کنار مغازه ای صبر کنیم تا بارون بند بیاد بعد من به دیواری تکیه کرده بودم و هومن مقابلم ایستاده بود همینجور زل زده بود بهم از همون نگاه هایی که پر از شیطنت بود بعد بهم گفت:سوگند.- بله.- من از تو یه خواهشی دارم.- چه خواهشی؟- اول قول بده قبول می کنی؟- بابا تو بگو چی هست؟- اول قول بده.لحظه ای به چشمانش خیره و تسلیم شدم.- قول میدم.- من ازت میخوام تو توی هیچ زمانی تحت هیچ شرایطی به هیچ پسری جز من نگی دوست دارم. یه ذره به هومن نگاه کردم وگفتم:هومن از این حرف ها نداشتیمااااااااااااا.- قول دادیااااااااا من حسود نیستم فقط دلم می خواد برای من باشی.- باشه قبول.- منظورم این بود که فقط عاشق من بمونی سخته؟- نه با کمال میل قول میدم.هومن هم خندید و نگاهم کرد وگفت:میای زیر این بارون تا خونه بدویم؟گفتم:تو هم مثل اینکه بازیت گرفته هوای به این سردی.هومن باز هم خندید و گفت: یا خودت میای یا به زور بغلت می کنم می برمت؟گفتم:وای ببخشید می دویم خوبه؟ هومن هم خندید و ما اون شب تا خونه دویدیم و هومن ....... هومن من اینقدر مهربون بود که حد نداشت اینقدر ماه و پاک بود که حد نداشت........ ای کاش فقط اون شب توی اون کلبه دوباره بر می گشت تا من یه بار هم شاهد هومن مهربونم و شجاعم باشم که چطور به خاطر من بود حاضر بود هر کاری بکنه................................................... یهو صدای علیرضا در گوشم پیچید:سوگند سوگند.- هااااااااااا بله.- بگو.- چی؟- بگو دوسم داری. در حالی که سرم پایین بود به ارامی گفتم:نمی تونم نمی تونم علیرضا.- برای چی؟ من گریه می کردم به سختی گفتم:علیرضا تنهام بزار تورو خدا از اینجا برو. علیرضا از اتاق بیرون رفت من سرمو روی پاهام گذاشتم و به زندگیم فکر کردم که سراسرش بدبختی بود .
زمان در حال گذر بود من هم امیدی برای زندگی نداشتم به وضع موجود عادت کرده بودم سعی می کردم خودمو سرگرم کنم بعضی اوقات حق رو به خودم می دادم هومن چرا با سحر دوست شده بود؟جز اینه که پسر هوس بازی بود . این حرفو می زدم اما چند دقیقه بعدش گریه می کردم با عکس هومن حرف می زدم از اون معذرت خواهی می کردم این بود حال و روزم البته در برابر دیگران یه سوگند دیگه بودم دختر شاد و خرم .......... ماهان وقتی فهمید من با علیرضا نامزد شدم شوکه شده بود نمی تونست حرف بزنه ..........
- سوگند من نمی فهمم تو چی داری میگی با کی نامزد کردی؟ سرمو انداختم بغضمو به سختی قورت دادم و گفتم: با .... با علیرضا.
من و علیرضا مشکلات بسیاری داشتیم هیچ وقت فکر نمی کردم علیرضا ..... اون شب رو خوب به یاد دارم 2 اذر بود تولد هومن بود . زنگ زدم بهش تبریک گفتم هدیه شم گفتم که بعدا بهش میدم اما اون اصرار داشت بیاد دنبالم بریم بیرون . هم دلم می خواست قبول کنم هم دلم می خواست قبول نکنم ولی قبول کردم . علیرضا به مدت 1 هفته به تورنتو رفته بود و قرار بود روز بعد بیاد ونکوور . روبه روی اینه ایستادم شنل سیاه رنگی پوشیدم و کلاه کامواییمو روی سرم گذاشتم اونطور که هومن گفته بود فکر کردم کامران و کتی هم هستند اما اون تنهای تنها بود . داخل ماشین شدم . - سلام .- سلام. دسته گل پر بود از رز قرمز . -این برای تویه . کادوی تولدشم دادم هومن در حالی که تشکر می کرد ناگهان سکوت کرد به من نگاهی انداخت وگفت:چقدر این رنگ لباس به تو میاد. – ممنون چشات قشنگ می بینه.- اه اه چه بلبل زبون شدی .- من همیشه بلبل زبون بودم.هومن در حالی که داشت ماشینو روشن می کرد خندید و گفت:اره اینو می دونم. بعد از لحظاتی سکوت هومن گفت:علیرضا نیست؟از این سوالش خیلی تعجب کردم راستش دلم می خواست سکوت کنم اما با خودم گفتم اون چطور حق داره سحر جونشو به رخم بکشه من ..... . گفتم: نه رفته تورنتو. بیشتر سکوت می کردیم برام حرف می زد که ناگهان با سوالی منو غافلگیر کرد . اون پرسید:یادت میاد سال قبل بهت نامه دادم؟قلبم گرفته بود بغض گلوی منو می فشرد گفتم:اره یادمه .- وقتی اون نامه رو خوندی چه احساسی پیدا کردی؟باید حقیقتو می گفتم. - دیوونه شدم.- جدا؟- یعنی تو حرف منو باور نمی کنی؟- بعد از این همه اتفاق هایی که که برای من و تو افتاد بعد از این همه ماجرا که باعث شد من نسبت به تو بی اعتماد بشم چه شکلی حرفتو باور کنم؟- ولی اون عکس ها .... هومن عصبانی شده بود پاشو روی ترمز گذاشت و رو به من تقریبا فریاد زد :اصلا اون عکس ها به درک تو چرا بعد از این همه عشق یهو..... یهو همه چیزو به هم زدی؟- نمی تونم توضیح بدم.- اخه من تا کی صبر کنم تو که نامزد داری و تا چند سال دیگه .. بقیه حرفشو قورت داد به رانندگی ادامه داد من هم گفتم:هومن تو 1 روزی متوجه ی همه چیز میشی اون روز می رسه خیلی زود می رسه . – چه با اعتماد نفس حرف می زنی. به یکی از ساحل های اطراف ونکوور رفتیم . در کنار ساحل قدم می زدیم ناخوداگاه به طرف هومن کشیده می شدم اصلا دست خودم نبود هنگام شام به یکی از رستوران های اطراف ساحل رفتیم میزی رو در فضای ازاد انتخاب کردیم روی صندلی نشسته بودم سفارش غذا دادیم وقتی غذا رو اوردند نه من اشتها داشتم نه هومن . خلاصه بعد از شام رفتیم کنار ساحل روی سنگ ها نشسته بودم هومن هم رفته بود قهوه بگیره. در خلوت چشامو بسته بودم و به علیرضا فکر می کردم که از تورنتو میاد اگه امشب بیاد چی؟مطمئنا اول میاد سراغ منو می گیره من هم که نیستم .
تا اینکه هومن رسید و مقابل من روی سنگی نشست بهم زل زد من هم به دریا خیره شده بودم یهو هومن گفت:چی شده؟تو چرا اینقدر ناراحتی؟- هیچی داشتم فکر می کردم که .... ساکت شدم و بار دیگر گفتم: راستی ساعت چنده؟- ساعت 10 شب.- کی میریم؟- نیم ساعت دیگه.هوا سرد بود باد می وزید من از سرما به خودم لرزیدم هومن که متوجه شده بود کتشو در اورد دلم می خواست بغلم می کرد من فقط با محبت های اون گرم می شدم من با وجود اون اروم می شدم واگرنه بدون اون ارامش نمی خواستم ..... می خواست روی دوشم بندازه ولی من گفتم:به این نیازی ندارم . در همین لحظه عطسه کردم اون گفت: بنداز روی دوشت دوست داری سرما بخوری؟- خب نه راستش من از یه امپول هم می ترسم.هومن لبخندی زد و با شیطنت خاصی که همیشه در نگاهش موج می زد گفت: پس قیافه ت موقع زدن امپول دیدنی میشه. با اخم گفتم:منو مسخره می کنی؟هومن با خنده گفت:نه اخه وقتی از یه چیزی می ترسی خیلی خوشگل میشی.- باشه هومن من هم یه جا تلافی می کنم. او به ارامی خندید و کتشو روی دوشم انداخت لحظه ای از تماس دستم با دستان پر مهرش بر خودم لرزیدم خدایا خودت بهم کمک کن . من با خودم چیکار کرده بودم؟من بلند شدم وگفتم:داره بارون میاد بهتره بریم.- اره تا من برم پول قهوه رو حساب کنم تو برو تو ماشین.سوئیچ رو ازش گرفتم و به داخل ماشین رفتم . اونم با سرعت داخل ماشین اومد . - اه اه چقدر هوا سرد شد. - مثل اینکه پاییزه ها.- می دونم . - هومن.- جانم.- اگه یه روزی یه کسی تورو تهدید کنه که عشقتو باید ترک کنی واگرنه یه بلایی سر عشقت میاره تو چه تصمیمی می گیری؟- خب بی خیال عشقم میشم. سکوت کردم و.....- چی شد؟ - هیچی.1 ساعت بعد دم در خونه بودیم . - خب اقا هومن بازم تولدتو تبریک میگم حالا بیا بالا.- این موقع شب؟- نه حتما باید بیای. بیخودی اصرار می کردم توی دلم گفتم اخه اگه الان علیرضا خونه باشه چی اون که به همه کس و همه چیز شک داشت ......... ولی باهام بالا اومد . رفت یه جا نشست منم لباسامو که روی مبل ها ولو بود جمع کردم و رو به هومن گفتم: ببخشید اینجا خیلی قر و قاطیه.- نه عزیزم اشکالی نداره. یه ذره نگاش کردم صداش مثل اون موقع ها شده بود ..... عزیزم ............. بی اختیار اشک چشامو پر کرد با به یاد اوردن خاطرات قشنگم با هومن . رفتم براش یه قهوه ریختم و اوردم نشستم رو به روش و مشغول حرف زدن شدیم . اصلا یادمون رفته بود دیر وقته قرار بود مارال هم پانیزو که برده بود خونه شون بیاره . هومن از کنسرتاشون گفت و همینجوری حرف زدیم که من بلند شدم برم میوه بیارم .
میوه هارو توی یه ظرف چیدم تا خواستم برم از اشپزخونه بیرون یهو چراغا خاموش شد ......... اینم از شانس من برق رفته بود اونم کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه شمع روشن کردم فکر کردم دیگه هومن میره اما اون همونجا نشسته بود . چشاش هم برق می زد بدتر از همیشه ولی قشنگ تر از همیشه .
- سوگند تو که نمی ترسی؟ نخواستم بهش دروغ بگم گفتم: راستش از تاریکی خیلی بدم میاد تاریکی و تنهایی. هومن یهویی بلند شد اومد نشست کنار من . خیلی اتفاقی بود . خودش هم تعجب کرده بود از این کارش . نیروی عشق مارو هر ثانیه به هم نزدیک تر می کرد قلبامون یه چیزی می گفت .........
سکوت عجیبی بین من و هومن بر قرار بود. توی اون سرما ..... توی اون تاریکی ...... عشقت همه ی وجودت کنار دستت نشسته باشه بعد چیکار می کنی ؟؟؟؟؟؟؟ حس می کردم الانه که قلبم از دهنم بزنه بیرون ...... باد می وزید پنجره ها هم باز بود .
صدای ضربان قلبمو می شنیدم . یهو هومن دستامو گرفت و بهم زل زد ......... اون قصدش از این کارا چی بود ؟ فقط نگاش کردم انگاری هومن نبود انگاری دست خودش نبود می دونستم که همه ی این چیزا بدون اینکه خودش بخواد اتفاق می افته ......................
هر لحظه هومن صورتشو به من نزدیک تر می کرد خیلی به من نزدیک بود ....... خیلی ........ دستام می لرزید . از چشام اشک می اومد . هومن هم تمام اشکامو پاک کرد اما نمی تونستم خودمو کنترل کنم . هومن یه مرتبه گفت: دیگه دلت می خواد چه جوری بهت بگم دوست دارم چه جوری بهت بگم ........ تو بگو...... سوگند چرا ؟ برای چی ؟ مگه عاشق من نبودی ؟ مگه ما به هم اون شب توی اون مسافرت قول ندادیم تا اخر عمر با هم باشیم ؟ پس چی شد؟ چرا زیر قولت زدی ؟ چرا با خودت و من اینجوری می کنی؟ نگو از من بدت میاد ........ نگو که دوستم نداری نگو سوگند من فقط می خوام یه چیزی رو بدونم برای چی........ برای چی داری منو زجر میدی ؟ مگه خودت نمی گفتی تا اخر عمر برای منی؟ پس چی شد؟ چی شد سوگند ؟ جواب اون همه سوال فقط اشک های من بود . بلند شدم می خواستم برم توی اتاقم اما هومن دستمو گرفت منو برگردوند طرف خودش . بهتره بگم اون لحظه یه مرده حالش از من بهتر بود . از حال خودم و نگاه های هومن و صداش و حرفاش هیچی نمی تونم بگم ................... حالت چشم های هومن بدتر از صد تا گریه بود ............- سوگند نگام کن توی چشام زل بزن ببین بس نیست ببین می تونی منو راحت کنی از این زندگی ........ سوگند من تورو می خوام من بدون تو نمی خوام زندگی کنم می فهمی نمی خواممممممم. همون لحظه هم برق اومد و صدای ایفن بلند شد . اول فکر کردم ماراله ......... در هر حال هومن رفت روی مبل نشست و سرشو بین دستاش گرفت و چشاشو بست . منم به دست و صورتم یه ابی زدم ولی وقتی بیرون اومدم ...... علیرضا رو دیدم که روی مبل در کنار هومن نشسته بود ...... بهش سلام گفتم بعد هم هومن بلند شد . می خواست دیگه بره . من اصلا نگاش نمی کردم اما بالاخره چشمم بهش افتاد . اونم رفت و دوباره من تنها شدم همه ش فکر می کردم خوابم اما بیدار بودم ........ اون هومن بود که می گفت هنوز هم دوستم داره ..............
علیرضا: سلام عرض می کنم. اما من اصلا صداشو نشنیدم فقط به هومن و اون شب فکر می کردم که ......... - سوگند کجایی تو؟- هیچی همینجا. مارال پانیزو اورد خونه و بعد رفت .
پانیز توی اتاقش خوابیده بود منم اصلا حوصله نداشتم نه حوصله ی علیرضا رو و نه هیچ کس دیگه البته به جز هومن .........
روی تخت خوابید بودم و به در و دیوار اتاقم نگاه می کردم که دیگه هیچ اثری از عکس های هومن روش نبود . بعد از نامزدی با علیرضا همه رو توی یه کمد قایم کرده بودم . فقط یه عکس از من و هومن توی سالن روی دیوار بود که اونم بیشتر اوقات وقتی علیرضا پیشم بود از روی دیوار بر می داشتم اما اون شب یادم نبود که برش دارم .
متوجه شدم که علیرضا وارد اتاقم شده . گفت: سوگند. جوابی ندادم . اون بار دیگه گفت:سوگند می دونم که خواب نیستی پس به حرفام گوش کن ناسلامتی من نامزدت هستم مثلا از مسافرت اومدم نه سلامی نه علیکی نه حال و احوالی رفتی چسبیدی به اون پسره ی....... . پتو را گوشه ای پرت کردم و گفتم: لطفا ساکت شو.علیرضا هر لحظه عصبانیتش بیشتر می شد گفت:چه از اقا طرفداریم می کنه.- خب داری حرف بیخود می زنی . روی تخت نیم خیز شدم و نشستم .- من دارم حرف بیخود می زنم؟تا ساعت 12 شب با اقا هومنت بودی حالا به گرمی از من استقبال کردی اخه من چی بهت بگم؟هر روز ارتباطات ما کمتر میشه اون وقت جنابعالی ........ دیگه حق نداری با این پسره رفت و امد کنی. - دیگه چی ؟فقط همینو کم داشتم.- همینه که هست می خوای بخواه نمی خوای هم نخواه .- خوب به حرفام گوش کن علیرضا من نیازی به کسی ندارم تا برام تعیین تکلیف کنه حالا هم بروحوصله ی جر و بحث با تورو ندارم.- اولا تو به حرفام گوش می کنی دوما هر چی میگم میگی چشم فهمیدی؟فکر نکن من احمقم و هیچی حالیم نیست باید از خدات باشه که من حاضرم با تو ازدواج کنم کی حاضرم با یه دختر ...... ساکت شد دیگه صدای رو نشنیدم با صدایی تقریبا بلند گفتم:علیرضا برو گمشو بیرون. علیرضا دستشو بالا اورد و یک سیلی زیر گوشم زد . دستمو روی صورتم گذاشتم و با حیرت به علیرضا چشم دوختم ایا اون خود علیرضا بود؟- دختری که یه بار نامزد داشته با هزار تا ادم اشغال هم دوست بوده و ........ از اتاقم بیرون رفت و من با گریه روی تختم افتادم سوگند تا کی می خوای حرف زور گوش کنی؟بسته دیگه باید همه چیزو به هومن بگی اره باید می گفتم اما نگفتم لال بودم دیگه حتی دلم نمی خواست علیرضارو ببینم واسه ی چی دست روی من بلند کرد؟مگه من چه گناهی مرتکب شده بودم؟مگه علیرضا عاشقم نبود مگه منو دوست نداشت پس چی شد؟ نه عاشقم نبود منو هم فقط به خاطر جسمم دوست داشت مثل سامان و هزار تا پسر دیگه .......... خدایا من دارم خواب می بینم من دارم خواب می بینم یکی به دادم برسه هومن . یکی از عکسای هومنو از لای دفترم در اوردم و در حالی که به هق هق افتاده بودم گفتم:هومن می بینی چه جور با من رفتار کرد؟دلم برات یه ذره شده وای دلم برای اون بوسه های بی بهونت پر می کشه دلم هواتو کرده هومن بیا اینجا ببین من به چه روزی افتادم ای کاش الان اینجا بودی ای کاش ...... ....
علیرضا هر چی دلش خواسته بود به من گفت .............
صبح با صدای مارال چشم گشودم.- سوگند.... سوگند پاشو دیگه؟سر درد شدیدی داشتم نمی تونستم چشامو باز نگه دارم بنابراین چشامو بستم و اروم گفتم:برو برام اب بیار حالم بده.مارال مثل همیشه به دنبالم اومده بود بریم اموزشگاه کلید خونه ی منو داشت. مارال لیوان اب رو به دستم داد من هم روی تخت نیم خیز شدم مارال دستشو روی پیشونی من گذاشت و گفت:اه اه پاشو بریم دکتر تبت خیلی شدیده. حالم خیلی بد بود رفتیم دکتر سرمای شدیدی خورده بودم . اومده بودیم خونه اون روز مارال اموزشگاه نرفت و زنگ زد به دانش اموزها هم خبر داد که اموزشگاه تعطیله ........
مارال :چه بلایی سر خودت اوردی که به این روز افتادی؟- دیشب با هومن رفتم بیرون زیر بارون موندم.- تو دیوونه ای. عطسه ای کردم مارال پتو روم کشید بعد دستشو گذاشت روی صورتم و گفت:سوگند چرا زیر چشم راستت کبوده.- چه می دونم.- انگار...... بزار ببینم این کبودی برای سرما خوردگی نیست .مارال لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:نکنه دیشب با هومن کتک کاری راه انداختی. بهش چشم غره ای رفتم و گفتم:بی مزه.- ولی انگار کتک خوردی. با یاد اوری دعوای شب قبل گریه م گرفت هیچ وقت فکر نمی کردم علیرضا اینقدر ظالم و حسود باشه باید براش جبران می کردم حسابی از دستش دلخور بودم .- اتفاقی افتاده؟- نه.
- ولی انگاری یه اتفاقایی افتاده که من بی خبرم نکنه هومن کتکت زده؟تو که همیشه می گفتی کتک خوردن از دست اون حال و هوای خودش رو داره.- من دیوونه بودم.- پس چی شده؟ من هیچ وقت چیزی رو از مارال پنهان نمی کردم عین واقعیت رو بهش گفتم و بعد اضافه کردم:علیرضا خیلی حسوده.- تو باید بهش حق بدی.- برای چی؟از خودراضی.- نه سوگند به خاطر این نبود اون وقتی تورو با یکی دیگه می بینه خب ناراحت میشه حالا بگو برای چی؟خب فکر می کنه می بینه تو بهش اصلا توجه ای نداری در عوض به هومن .... - نه مارال من ازش متنفرم.- بابا نامزدته. من و مارال حرف می زدیم که تلفن اتاقم زنگ زد علیرضا بود با اشاره به مارال فهموندم اگه از من پرسید بگه من نیستم . اما مارال گفت:حالش بده الان هم خوابه باشه میای اینجا بله خدافظ . مارال گوشی رو سرجاش گذاشت و گفت: الان میاد اینجا. با عصبانیت به مارال نگاه کردم وگفتم:اه الهی تو بمیری حالم بده نمی خوام ببینمش.مارال گفت:چه خبرته در هر حال نامزدته باید تحملش کنی.- بهم یه عالمه فحش داد می دونی خیلی احمقه اصلا هم درکم نمی کنه.- من اخر سر نفهمیدم برای چی با علیرضا نامزد کردی. مارال رفت .
علیرضا اومد در اتاقمو باز کرد و گفت:سلام. جوابی ندادم اونم گفت:مثل اینکه گفتم سلام.- من هم شنیدم.- پس چرا جواب نمیدی؟حرفی نزدم علیرضا کنارم نشست و گفت:واقعا ازت معذرت می خوام. سکوت کردم علیرضا اینبار گفت:خواهش می کنم منو ببخش دست خودم نبود. به او نگاهی انداختم از همیشه مهربانتر بود اون گفت:تو باید به من هم حق بدی اول اینکه من ناراحت بودم نه برای اینکه تو با هومن بودی نه من فقط دل تنگت بودم همین.گفتم:یعنی هر وقت دلت برای من تنگ میشه میای اینجوری ...... علیرضا گفت:اما سوگند خودت فکر کن من نامزد تو هستم دلم می خواد بیشتر اوقات با تو باشم اما تو همیشه بهونه میاری دوران نامزدی بهترین دوارن زندگی هر شخصی هست ولی برای ما چی؟این مدت برای من بدترین روزای عمرم بود.- به من چه..........- سوگند نگام کن.- نمی خوام ..... برو بیرون از اینجا نمی خوام دیگه ببینمت.- سوگند. با عصبانیت صدام زد منم خیلی بلند داد زدم: گفتم برو بیرون نمی فهمی.- باشه میرم بیرون تو هم با اقا هومنت خوش باش.- خفه شو.
اون شب روی تخت دراز کشیدم ناخوداگاه دلم برای هومن تنگ شد اه خدایا من می خوام عشق هومنو از قلبم بیرون بکنم و در عوض علیرضا ....... نمی شد به خدا نمی تونستم البوم عکسامو از چمدون بیرون اوردم و بعد شروع به تماشای عکسا کردم هر کدوم از عکس ها خاطره ای رو برام زنده می کرد عکس اول از من و مارال بود اون موقع فکر کنم 10 سال داشتم این عکس خیلی قشنگ بود من 1 کاپشن با 1 شلوار سیاه رنگ پوشیده بودم کلاهی به رنگ قهوه ای روی سرم بود و شالی به رنگ کلاهم دور گردنم بود من و مارال در کنار ادم برفی که ساخته بودیم ایستاده و عکس گرفته بودیم عکس زیبایی بود 2 تا البوم از عکس های خودم و هومن داشتم اولی رو باز کردم اولین عکس مربوط می شد به اولین باری که رفته بودیم سینما و این عکس به درخواست هومن توسط کتی که همراه ما اومده بود گرفته شده بود . تو اونجا من موهامو باز بود و یک بلوز و شلوار به رنگ سفید پوشیده بودم و یک کت سیاه به تن داشتم عکس قشنگی بود من در این عکس در حالی که کنار هومن ایستاده بودم یک دستم در میان دستای اون بود در دست دیگرم هم گل رز قرمزی بود با یاداوری اتفاقایی که تو این 1 سال برام افتاده بود لبخند زدم چه دوران شیرین و زیبایی بود .
عکس دوم وقتی گرفته شده بود که من وهومن روی سبزه های پارک نشسته بودیم وقتی البوم عکس ها تمام شد سردرد شدیدی داشتم با خوردن قرص به خواب رفتم و روز بعد هم به اموزشگاه رفتم تسلیم سرنوشت شدم هر چی از روزهای با هومن بودن به یادگار داشتم در محلی قایم کردم که چشمم دیگه بهشون نیفته خدایا من تسلیم شدم باشه هومن رو بی خیال میشم اما باز هم نشد ...............
اون روز غروب علیرضا اومد سراغم و بعد از صحبت های متفرقه گفت:وقت داری الان بریم سینمایی جایی؟من اروم گفتم:نه. - کجا می خوای بری؟- تولد مارال یه پارتی خیلی بزرگیه اما باید بگم دخترونه ست .دروغ گفتم بهش چون می خواستم اون نیاد چون دیگه نمی تونستم تحملش کنم من برای اون افریده نشده بودم علیرضا نمی تونست منو درک کنه اما هومن ....... علیرضا گفت: باشه برو خوش بگذره. از اتاقم رفت بیرون و من نفس راحتی کشیدم و تو دلم گفتم:اخی همین یه شب از دستش راحت شدم. از دستش خسته شده بودم دیگه دلم نمی خواست ببینمش چون اون کسی نبود که من می خواستمش . خلاصه اماده شدم رفتم تقریبا همه اومده بودند هومن هم بود با دیدنش کلی ذوق کردم به همه سلام گفتم و رفتم به سمت اونا . بعد از رقص و پذیرایی و این چیزا من و هومن در کنار هم نشسته بودیم دلم می خواست باهاش تنها می شدم دور و برمون کمی که خلوت شد هومن یهو گفت:سوگند . منم مثل این دیوونه ها گفت:هان بله.- تو.... تو علیرضا رو دوست داری عاشقشی؟وای خدایا چی بگم؟سرمو پایین انداختم و گفتم:من ..... تو باید بهتر از همه بدونی من تو عمرم فقط یه بار عاشق شدم . دستمو از میان دستش بیرون کشیدم و بلند شدم و رفتم به سمت مارال. مهمونی خیلی زود تموم شد بعد من هم رفتم به اتاقی لباسامو عوض کنم در حال اماده شدن بودم که یهو هومن در اتاقو باز کرد و اومد تو اتاق . من هم تقریبا اماده بودم می خواستم برم بیرون مقابلش ایستادم و زل زدم تو چشماش اونم ماتش برده بود گفتم:چی شده؟کاری داشتی با من؟هومن یهو گفت:اره صبر کن. گفتم:چه کاری؟من باید برم . هومن در اتاقو بست و مثل دفعه ی قبل ایستاد و به من زل زد گفتم:چیه؟چرا اینجوری نگام می کنی؟اما هومن حرفی نمی زد خواستم برم درو باز کنم اما اون دستمو گرفت و گفت؟سوگند صبر کن چرا............. از من فرار می کنی؟هومن راست می گفت من داشتم از همه فرار می کردم خدایا کمکم کن . نمی دونستم چیکار کنم سرم پایین بود گفتم:هومن اگه می خوای حرف بزنی سریع بگو باید برم.
در همین لحظه در اتاق باز شد و مارال اومد تو . هومن هم بله ....... مجبور بود نقش بازی کنه گفت:سوگند اره دیگه اینجوری شد. نگاش کردم و خندیدم اونم چشمکی زد وای خدا این پسر داره با من چیکار می کنه؟دیوونه شدم از دستش .
اون شب خیلی خوش گذشت قرار بود کامران و هومن منو برسونند خونه . کامران و کتی در کنار ماشین ایستاده بودند و من و هومن از بقیه خداحافظی کردیم و به سمت ماشین رفتیم من یهو چشمم به ....... به علیرضا افتاد که در کنار کامران بود قلبم ایستاده بود خدایا حرفی نزنه اینا ناراحت بشن . علیرضا گفت:سلام اقا هومن چه عجب از اینورااااا سلام سوگند. - سلام . جواب سلامشو دادم بعد از دقایقی از بقیه خداحافظی کردیم و من داخل ماشین علیرضا شدم دوست داشتم اون لحظه بمیرم اما هومن رو اونقدر ناراحت نبینم . وقتی ماشین به حرکت در امد علیرضا گفت: خوش گذشت؟ با صدایی گرفته گفتم: بد نبود . - مگه میشه با وجود یه اقا پسر خوشگل و خوشتیپی مثل هومن بد هم بگذره. با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:منظورت چیه؟- کامران با هومن جزو مهمونای دخترتون بودن؟با عصبانیت داد زدم:ساکت شو علیرضا.علیرضا زد روی ترمز و برگشت منو نگاه کرد و گفت:برای چی ساکت باشم تو بگو برای چی؟نکنه دلت می خواد مثل این پسرای دور و برت باشم بی غیرت اشغال هوس باز نه سوگند خانم من مثل اونا نیستم نمی تونم همینجور بشینم نامزدمو که قراره در اینده همسرم باشه با پسرای علاف و لاتی مثل اون ببینم. یه لحظه احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد اصلا حالم خوب نبود یعنی منظورش به هومن بود جلوی چشمام فقط سیاهی بود یهو داد زدم: خفه شو علیرضا. - ا خفه شم؟دستت درد نکنه خانم هر غلطی دلش می خواد می کنه بعد طلبکارم هست همینه دیگه. چشام پر اشک بود خدایا این باز چندمه که دارم ارزوی مرگ می کنم؟اروم گفتم:مگه من چه کاری برخلاف میل تو کردم؟- چه کاری؟تازه میگه چه کاری؟مثلا من نامزدتم برای چی امروز بهم دروغ گفتی و تنهایی اومدی اینجا؟می خواستی با اقا هومنت خوش باشی عیشتو به هم زدم؟تو تمام وقتتو با اون پسره ی ...... فریاد زدم:تورو خدا ساکت شو علیرضا. اون گفت:مگه من دارم دروغ میگم؟می دونم چه نقشه هایی تو سرشه اون می خواد تورو........
اون لحظه در حالی گه گریه می کردم به سختی گفتم:علیرضا به خدا اینطور نیست که تو فکر می کنی داری اشتباه می کنی؟- می دونم چقدر خوب خودشو جلوه میده.- اخه اگه اون اهل این کارا بود چند ماه قبل خیلی راحت می تونست ..... علیرضا تورو خدا اذیتم نکن هومن پاک تر از این حرفاست . - اره می دونم پاک؟نه تورو خدا بگو فرشته ست. حالم خیلی بد بود فریاد زدم:نگه دار . -برای چی؟- می خوام پیاده بشم.- صبر کن ببینم . علیرضا ترمز زد من هم در ماشینو باز کردم اون تا خونه دنبالم اومد. وقتی اومد تو اتاقم من اصلا اعتنایی بهش نکردم . اون مقابلم نشست و گفت: منو ببخش عصبانی بودم. - یعنی هر وقت عصبانی هستی باید ..... - نه نه اخه برای چی با من اینجوری می کنی؟چرا امروز بهم دروغ گفتی؟بغضم شکست به گریه افتادم علیرضا ادم نبود تا بتونه درکم کنه .................. باهام دعوا کرد و مثل چند روز پیش با هم قهر کردیم .
چند روزی می شد که با علیرضا قهر بودم .......... و هیچ اشتی هم در میان نبود .
اما اون روز ............. علیرضا مقابلم ایستاده بود اصلا حوصله شو نداشتم تمام روزها برای من یکنواخت و تکراری شده بودن . کارم از صبح تا شب فقط اموزشگاه رفتن بود و بعضی اوقات شب ها هم ساعت 3 یا 2 بر می گشتم خونه ....... اون شب به اصرار علیرضا کارو تعطیل کردم از بیرون شام گرفته بود رفتیم خونه .... من تا وارد خونه شدم یه راست رفتم توی اتاقم درو بستم لباسمو عوض کردم و بعد رفتم بیرون اتاق . مثل همیشه یه لیوان شیر خوردم شیر شامم بود . علیرضا هم اومد توی خونه . منم رفتم روی مبلی نشستم مثلا مشغول مطالعه شدم اما توی دلم دعا می کردم که علیرضا بره خونه ی خودش چون اصلا دلم نمی خواست حتی برای یه ثانیه باهاش تنها باشم . اروم اومد به سمتم و گفت: چی شد؟ امشب اخمات تو همه؟ جوابش فقط سکوت من بود گفت: البته همیشه اینطوری هستی اونم فقط برای من نمی دونم چراهاااا اما شما دخترا همه تون اینطوری هستین فقط می خواین ماها بیایم و ناز شماهارو بکشیم ولی عمراااااااااااا.
یهو یکی انگار اتیشم زد ...... این حرف ها باورش برام خیلی سخت بود خیلی .......... همه ش علیرضا رو با هومن مقایسه می کردم اما بی نتیجه بود هومن من از فرشته ها هم مهربون تر و پاک تر بود ....... اما علیرضا ..... بی اختیار عصبی شدم و گفتم: واقعا که احمقانه فکر می کنی. اونم داد زد: اره اصلا من احمقم من احمقانه فکر می کنم عقب افتاده ام اما تو چی؟
- من چی؟ مگه چیکار کردم که اینقدر زجرم میدی؟- فکر می کنی من حالیم نیست فکر احمقم نه خیرم نیستم سوگند فکر می کنی خبر ندارم شب هایی که من اینجا نیستم اون دوتا اقای با شخصیت میان اینجا فکر می کنی نمی دونم دور از چشم من چه کثافتکاری هایی که اینجا راه نمی اندازین؟ همون شب که من اومدم هومن اینجا چیکار می کرد؟ ساکت شد اما دوباره شروع کرد به چرت و پرت گفتن . - سوگند خانم خر که نیستم.- تو چی داری میگی؟ من خیلی وقته اونارو ندیدم. قهقه خندید و گفت: هر شب ماشینشون این دم در پارکه بعد میگه من اونارو خیلی وقته ندیدم.- تو دروغ میگی............- باشه من دروغگو می خوام ازت فقط یه سوال بپرسم. چیزی نگفتم یعنی حرفی برای گفتن نداشتم اون هر چی دلش خواست گفت با خودم گفتم ... یعنی منظورش همون کامرانی هست که اگه کمک هاش نبود دیگه منم نبودم یعنی منظورش همون هومنی هست که به خاطر من از هر چی گذشت از همه چی ......- سوگند شبی چند؟ هر شب بهت چقدر پول میدن؟ دیگه تحمل نکردم دستمو بلند کردم و یه دونه خوابوندم زیر گوشش .
اخه چقدر صبر ؟ چقدر خفت ؟ چقدر خاری؟ تحمل هم حدی داره ............
علیرضا اینقدر تعجب کرده بود چند قدم رفت عقب منم مات به دستم نگاه می کردم اروم در حالی که داشتم از شدت بغض خفه می شدم گفتم: ببخشید. علیرضا با عصبانیت از خونه خارج شد و رفت .. بعد از چند دقیقه رفتم به طرف پنجره .... پرده رو کنار کشیدم ولی ........ واقعا ماشین کامران و هومن این پایین پارک بود . در همین لحظه هم صدای در اومد . درو باز کردم اونا هم داخل شدند .
با دیدن کامران و هومن یاد حرف های علیرضا افتادم ........... اگه کامران و هومن نبودند من همون موقع نابود می شدم ....... روی مبلی نشستم بهشون سلام گفتم . هومن که ساکت بود اما کامران سعی داشت با شوخی جو محیط رو عوض کنه اما نمی شد . کمی حرف زدیم واقعا برام عذاب اور بود که هومن منو شما خطاب کنه ..... داشتم دیوونه می شدم ..... تا اینکه کامران ناگهان گفت: علیرضا چش بود؟ چرا اونقدر عصبانی بود؟ سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم . هومن گفت: با هم دعوا کرده بودین نه؟؟؟ چی شده سوگند؟ چرا چیزی نمیگی؟ با صدایی که می لرزید به زحمت گفتم: من ... من علیرضارو ..... من علیرضارو دوست ندارم. زدم زیر گریه و اون لحظه یهویی هومن اومد طرفم هر 3 تعجب کرده بودیم خیلی حرکتش ناگهانی بود اما دوباره برگشت سر جاش . اون شب باهاشون خیلی حرف زدم و بعد هم که رفتند .. و من بی حوصله تر از همیشه به رخت و خواب رفتم .
باز شروع کردم به مجله خوندن .
شب یلدای چشام
اون شبی که برام پر از درد و دلتنگی بود دوباره فرا رسیده بود ای کاش که فرا نمی رسید
شبی که خستگی زندگی رو از تمام وجودم حس کردم یک شب پر از درد و دلتنگی ............
شبی که در اغاز با بغض غریبی اغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم بغضم را شکستن و چشامو وادار به اشک ریختن کردن ...........
اشک هایی که تمامی نداشتند و قطره قطره مثل خون به زمین می ریختند .
یک شب مهتابی در حالی که مهتاب نظاره گر چشای خیسم بود
هر لحظه که خاطره های با هم بودنمون تو خاطرم تکرار می شد دلمو به درد می اورد
هر قطره از اشکام به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمون بود
یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی سهم چشای بی گناهم بود
فرا رسید شبی که باز باید به یاد تو اشک بریزم
اینبار همدم من یاد و خاطره های با هم بودنمون و همزبون من صدای هق هق گریه هام بود
دیگه هیچ امیدی به اون نداشتم که سحرگاهو ببینم دیگه دنیا را تیره و تار می دیدم
و ای کاش تو اون شب در کنارم بودی
که ببینی من چقدر دوست دارم
تا بدونی که هر شبم بدون تو همون شبای یلدای چشامه
روزهای سخت و طاقت فرسایی بود ..... بدون هومن زندگی برام معنی خاصی نداشت .............
اون روز توی اموزشگاه من و مارال در حال اماده کردن یه سری از سفارش ها بودیم که مارال شروع کرد به نصیحت کردن من ......
- تا حالا توی اینه به خودت نگاه کردی می دونی چقدر تغییر کردی می دونی اون قرص های اعصاب چقدر لاغر و پژمرده ت کرده می دونی داری نابود میشی نه نمی دونی نمی فهمی اصلا تو هیچی حالیت نیست دختر چی به روزت داره میاد ..... خب هومنو دوست داشتی که داشتی عاشقش بودی که بودی اما با دیوونه بازی های خودت از دستش دادی حالا باید چیکار کنی ببین عقلت بهت چی میگه بهت میگه زندگی عادی خودتو داشته باشی حالا اگه قلبت بهت میگه باید به پای عشقت بسوزی واسه ی چی علیرضا ی بیچاره اوردی وسط؟ دختر به خودت بیا دیگه بسته این مسخره بازی ها علیرضا دوست داره. یهو عصبی شدم سرش داد زدم: فدای سرم که دوستم داره به درک که دوستم داره مارال توی خیلی چیزهارو نمی دونی خیلی چیزها.- مثلا چی؟- مارال تو هنوز این مردا رو نشناختی اگه عاشق بودی می فهمیدی من چی میگم .- بگو هر چی می خوای بگو تو که می خوای همینجوری دیوونه ی هومن باقی بمونی برای چی به علیرضا جواب مثبت دادی؟- بهت میگم مارال اما اول حرفامو گوش کن ببین هومن عاشقم بود بهم کمک کرد نجاتم داد اگه اون نبود منم مثل فریبا بدبخت می شدم.- نمی فهمم چی میگی؟ فریباااااااا؟ اما تو که اون موقع با هومن اشنا نشده بودی؟؟؟؟- دیدی نمی فهمی عشق یعنی چی ببین من خیلی وقته عاشق هومنم از همون 10 سالگیم درسته اون موقع اصلا هومنو نمی شناختم باهاش اشنا نشده بودم ولی باور کن می دونستم اون وجود داره می دونستم یه روزی میاد سراغم خیلی بهم کمک کرد مارال حالا هم نمی تونم فراموشش کنم چون نمی خوام برای اینکه فراموش شدنی نیست. مارال همینجوری با تعجب به من زل زده بود که با داد و فریاد حرف می زدم .- مارال هومن عاشقم بود نمی تونی بفهمی چی می کشم می دونی تا حالا چند بار خواستم خودمو اتیش بزنم که دیگه این ریخت و قیافه و هیکلو نداشته باشم که همه ی مردا فقط به دست و پام زل نزنن می دونی چه حسی دارم وقتی علیرضا نگام می کنه .......... حالم از همه مردا به هم می خوره به جز هومن.
- هومن؟ میشه بگی این هومن مگه چه فرقی با بقیه داره؟- خیلی فرق داره که یه پسری عاشق بود و می خواست با عشقش باشه تا اینکه یکی مثل علیرضا فقط به خاطر هوسش به من پیشنهاد بده مارال هومن هیچ وقت نخواست مثل علیرضا من یه لباسی بپوشم تا بهتر بتونه منو نگاه کنه تا بهتر بتونه خودشو ارضاء کنه هومن هیچ وقت اینو از من نمی خواست به خاطر جسمم منو دوست نداشت نمی خواست مثل بقیه باشه نمی خواست چرا نمی فهمی اما علیرضا چییییییییییییییییی ازش متنفرم به همه شک داره جز خودش ولی خودش از همه بدتره.- نه من باور نمی کنم اون پسر خوبیه.- مارال من نمیگم پسر بدیه من اینو نگفتم فقط میگم که متاسفانه خودشو گم کرده فراموش کرده من فقط نامزدشم از من انتظارات دیگه ای هم داره اون ایرانی بودنشو فراموش کرده ببین بعضی از ایرانی ها ظرفیت ندارن بعضی هاشون...... همه شون نه ....علیرضا جزو اون گروه اوله.... اصلا همینجا یه دختر با یه پسر اشنا میشن میرن سینما یه پارتی بعدم میرن خونه ای جایی کارشون که با هم تموم شد هر کدومشون میره پی زندگی خودش مثل یه دستمال کاغذی یه بار مصرف ....... ببین این حرفارو از کی می شنوی از من ..... از منی که از صد تای اون دخترا بدتر بودم از منی که با بی عقلی داشتم زندگیمو نابود می کردم علیرضا فکر می کنه چون پسره چون اینجا ازادی هست هر کار دلش می خواد می تونه انجام بده فکر می کنه من مال اونم منو به خاطر ریخت و قیافه م می خواد برای یه روز یک ساعت می خواد پس اگه اینجوریه به چه دردی می خورم.......
- باشه علیرضا عوضی علیرضا اشغال سوگند تو چرا بهش گفتی اره ؟ مجبور که نبودی؟ در فکر فرو رفتم به گریه افتادم اروم و بریده و بریده گفتم: قول بده مسخره م نکنی.- بگو.- مارال من یه عاشق واقعی هستم یه دختری که داشت توی باتلاق بدبختی ها و لجن و کثافت دست و پا می زد هومن اومد نجاتم داد ولی زود خیلی زود از دستش دادم بعد از اینکه از هومن جدا شدم تحمل اتاقم و اون خونه برام عذاب اور بود هر لحظه از از زندگیم با فکر به هومن می گذشت توی خونه فقط صدای هومن و صدای خنده هاش بود هر جارو نگاه می کردم هومنو می دیدم من باید با علیرضا نامزد می شدم تا دیگه هومن هم راحت بشه مارال سامان می خواست زبونم لال هومنو بکشه می فهمی یعنی چی از سامان هر کاری بر میاد پس منم کار خوبی کردم که با علیرضا نامزد شدم حالا هم همه چیزو تحمل می کنم چون روزگار اینطور می خواد مارال به اون خدایی که به ایمان داری به خدا قسم اون لحظه ای که علیرضا داشت با من توی اون رستوران حرف می زد من هومنو می دیدم نه علیرضا رو......... به خدا دوسش دارم به خدا دیوونه شم پشیمونم می فهمی ..... الان هومنو می خوام هومن ...... تمام وجودم هومنو می طلبه نه کس دیگه ای رو. مارال سعی کرد من اروم بشم اما نمی تونست توی اون لحظات فقط به هومن نیاز داشتم فقط اون بود که می تونست ارومم کنه . کنترلم از دستم خارج شد روی صندلی نشسته بودم و هی داد می زدم و بلند بلند گریه می کردم . وقتی که اروم شدم شب بود مارال منو می رسوند خونه . توی ماشین هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد دم در اپارتمانم ماشینو متوقف کرد من یهویی به مرتبه به حرف اومدم .- بارها سعی کردم فراموشش کنم اما نشد مثلا همون حرف هایی که به هومن می زدم و همون کارهایی که برای هومن می کردم تا خوشحال بشه برای علیرضا انجام دادم هومن خصوصیات خاصی داره من گاهی اوقات دستامو می گذاشتم روی شونه ی هومن وقتی که این کارو می کردم اونم سرمو بغل می کرد و منو می کشوند توی بغلش و اونقدر برام حرف می زد و اینقدر جک می گفت و اینقدر شوخی و شیطونی می کرد که هم خودش خسته می شد و هم من ....... یه بار بی اختیار دستامو گذاشتم روی شونه ی علیرضا علیرضا هم برگشت نگام کرد یه سری حرف زد ....... حرف های خشک و سرد و بیروح ......... حتی وقتی می خواست بگه دوست دارم تنم می لرزید من به صدای هومن عادت کرده بودم گوشای من فقط صدای اونو می شنید رابطه ی من و هومن خیلی پاک بود پاک عاشقانه و رمانتیک ...... اما علیرضا گاهی عاشقمه گاهی هم ......... دیگه از زندگی سیر شدم ای کاش اصلا بوجود نیومده بودم ای کاش این ریخت و قیافه رو نداشتم ......... مارال من کلا بدم میاد یه مردی با نگاه به دست و پای یه دختری اب دهنش راه بیفته ...... بدم میاد متنفرم از اینجور مردا ... اون موقع ها هم می گفتم الان هم میگم هومن از اسمون نیومده مثل همه بود اما وقتی عاشقم شد به احترام احساسش نسبت به من و به خاطر اینکه دوستم داشت سعی کرد یه فرقی با بقیه داشته باشه. ساکت شدم مارال متعجبانه در فکر بود می دونستم نمی تونه باور کنه من و هومن اینقدر همدیگه رو دوست داشت باشیم نمی تونست درک کنه چون اون عاشق نبود .- سوگند ای کاش هیچ وقت با علیرضا نامزد نمی کردی.- ای کاش ........ مارال بارها هومنو امتحان کردم بارها خواستم کاری کنم که تحریک بشه و به سمتم بیاد اما اون .......................... سرم گیج می رفت سرمو بین دستام گرفتم مارال گفت: سوگند باورم نمیشه......
اما هر طور بود به حرف زدن ادامه دادم .- به بدترین وضع ممکن لباس پوشیدم هر راهی رو که بلد بودم انجام دادم اما هومن ............ هومن . نتونستم ادامه بدم .- سوگند باورم نمیشه یعنی هومن تا این حد دوست داشت.- تو اون سوگند 16 ساله رو یادت هست همونی که دل از همه می برد همونی که همیشه توی مهمونیا می درخشید همونی که تمام مردا و پسرا ارزو داشتند فقط یه شب باهاش باشن اون سوگندو اگه یادت بیاد می تونی تصور کنی من چیکار کردم اون شب ............
- کدوم شب؟ سوگند بقیه شو بگو باورم نمیشه دو تا شاخام داره از تعجب در میاد خدای من این امکان نداره هومن خیلی اقایه خیلی.- بزار برات بگم تا باورت بشه که هومن از یه فرشته هم ارزشش بیشتره .- بگو.- یادم نمیاد کی بود اما فکر کنم قبل از ایران رفتنم بود دقیقا اون روزهای اولی که باهاش اشنا شده بودم یه شبی باهاش تنها بودم از صبح که بلند شده بودم به این فکر افتاده بودم می خواستم ببینم واقعا هومن اونجوری که من می خوام دوستم داره یا نه من نیاز به یه عشق واقعی داشتم یه عشقی که کمکم کنه ......... مثل همیشه بعد از کلی اذیت و شیطنت و شوخی خسته شده بود نصف شبم بود رفتیم که بخوابیم منم رفتم لباسمو عوض کردم هومن روی صندلی نشسته بود داشت مجله رو که روی میز بود ورق می زد منم رفتم روی تخت دراز کشیدم ....... از لباس پوشیدنم که چیزی بهتره نگم مارال تو خودت باید بدونی مردا خیلی راحت گول می خورن نه همه شوناااااااا بیشترشون ........ خودم هم کلی خجالت می کشیدم که جلوی هومن اونجوری لباس بپوشم اما مجبور بودم راهی بهتر از اون دیگه سراغ نداشتم از قیافه م هم چیزی نمیگم گفتم که همون سوگند 16 ساله رو تصور کن .......... مجله رو از دست هومن بیرون کشیدم و گفتم: چقدر مجله می خونی تو.- اااااااا نکن دیگه سوگند. وقتی چشمش به من افتاد یه ذره به سر تا پام نگاه کرد وقتی خودم و حرفام یادم میاد حالت تهوع می گیرم . روی پای هومن نشستم و دستشو انداختم دور گردنم و یه لبخند هم زدم با لبخندی که ............. ولی هومن هیچ حرکتی نکرد فقط تو چشام زل زد ............ منتظر بودم ببینم عکس العملش چی هست .............. یهو خندیدم درست هم مثل این مست هااااااا . اما هومن فقط با یه حالت خاصی نگام می کرد .- هومن من خیلی خسته ام بیا بریم بخوابیم. ولی هومن ............ فقط نگام می کرد بلند شدم رو به روش ایستادم و دو تا دستاشو گرفتم و گفتم: هومن چرا ماتت برده ؟ بیا دیگه.
مارال همه چیز به حرکت بعدی هومن بستگی داشت ........... روی تخت نشستم دو تا دستای هومنو گرفتم .................. مارال هومن چیزی نمی گفت .............. اشکم در اومده بود ... با خودم عهد کرده بودم که اگه هومن اومد طرفم بزارمش کنار .................. ولی اون اومد ......... باورم نمی شد اون که هومن من نبود ............... دیگه از هر چی عشق بود بیزار شده بودم که ........... همه چیزو تموم شده می دیدم هومن که عاشقم نبود اونم مثل سامان بود ................. دیگه گرمی اغوشش و طعم شیرین لباشو دوست نداشتم دیگه حرف های هومن برام بوی عشق نمی داد .......... یعنی هومن هم ............. گریه م در اومده بود اما باز هم هومن چیزی نفهمید ...................... تمام وجودم می لرزید دیگه نمی خواستم ادامه بدم دیگه هومنو نمی پرستیدم ........... می خواستم هلش بدم .......... دیگه دستای هومن گرم نبود دیگه تنش داغ نبود دیگه چشاش مهربون نبود دیگه حرارت همیشگی رو نداشت .......... دیگه عشقی رو توی وجودم حس نمی کردم اما یهو هومن نگام کرد ............................. نگاهش .......... خدایا چرا چشاش اینجوری بودن .......... هنوزم توش عشق بود هنوزم محبت توی چشاش بود ............ هنوزم شیطنت توی چشماش بود .......... وای خدای من ........... فقط نگام کرد و یهو لبخندی زد .............. اما اون لبخند هومن مهربون من نبود ............. لبخند یه غریبه یه بیگانه بود ........... تقریبا داد زدم: برو کنار. اما هومن حرفی نزد نمی تونستم روی پام وایسم ......... سرم گیج می رفت ............... یه بار دیگه داد زدم: برو کنار هومنننننننننننن. اما اون نمی شنید هلش دادم و خودم هم بلند شدم دویدم بیرون اتاق . اما هومن دنبالم اومد . وقتی نگام بهش افتاد حالت تهوع پیدا کردم ...............- سوگند چرا داری میری؟- من جایی نمیرم این تویی که باید بری...... برو بیرون از اینجا نمی خوام ببینمت. روی زمین افتادم تقریبا از حال رفتم بغضم شکست و به گریه افتادم .............چشامو بسته بودم نمی خواستم دیگه هومنو ببینم بی اختیار فریاد زدم: برو بیرون نمی خوام دیگه ببینمت. یهو صدای باز و بسته شدن درو شنیدم نفسی کشیدم ........ اونم رفت ......... اون هومن نبود یه هوس باز بود یکی بود مثل همه اما ......... پس هومن من چی شد ........... کجا رفت ؟؟؟ مگه هومن اونجا داشت مجله رو ورق نمی زد که یهو من ....................... هنوزم باور نمی کردم سرم روی پاهام بود و از غم و غصه هام ناله می کردم ..........
که یهو گرمای وجود هومن خودمو حس کردم همون هومنی که عاشقش بودم ......... سرمو بلند کردم اون بالای سرم بود انگاری توی رویا بودم پس اون کی بود توی اتاق خواب؟؟؟؟ اون کی بود اونجا که داشت ....................................... خدایا چیکار کنم؟ مگه هومن نرفت بیرون پس حالا ............ هومن وقتی دید ماتم برده دو تا دستامو گرفت و منو از روی زمین بلند کرد ...... همینجوری داشتم گریه می کردم ولی نگاه هومن همون نگاه قبلیش بود عاشقانه و پر از شیطنت ............................ قلبم لرزید اصلا یادم رفت که چند دقیقه پیش نزدیک بود چه اتفاقی بیفته ......... هومن منو روی یه مبلی نشوند دو تا دستامو گرفت ........ و همون نگاه مهربونشو به من دوخت ............ نفسم بند اومده بود ....... وقتی دید اونجوری بهش نگاه می کنم سرشو اورد جلوتر و گفت: سوگند می دونی نمره ت چند شد؟ نمره ی چییییی ......... ؟؟؟ مغزم کار نمی کرد منظورشو نمی فهمیدم .- ولم کن من هیچ علاقه ای به تو ندارم.- به من داری ولی به اون هومنی که توی اون اتاق بود نداری............. هیچی نمی فهمیدم ..........- هومن از اینجا برو نمی خوام ببینمت.- منو می خوای ببینی اما اون هومن توی اتاقو نه.- هومن چی میگی؟- مگه نمی خواستی امتحانم کنی...............................
چند ثانیه فقط به این سوال و معنیش فکر می کردم فکر منو خونده بود مثل همیشه .......- اره می خواستم اما نشد تو هم یکی هستی مثل بقیه. هومن اینبار لبخند قشنگ تر و دیوونه کننده تری زد و سرشو اورد جلوتر ......... دیگه به هم نزدیک نزدیک بودیم تا خواست منو ببوسه سرمو بردم عقب تر و گفتم: ولم کن.- سوگند چه نمره ای بهم میدی؟ دیگه داشتم بالا می اوردم هومن چش بود ؟ چی می گفت .......... خدایااااااااااا ...... متوجه ی منظورش نمی شدم .- صفر.- رفوزه شدم اما نمره ی تو ............- هومن چی داری میگی من نمی فهمم..........
- سوگند از همون اول فهمیدم قصدت از این کارا چیه منم خواستم امتحانت کنم تو شاگرد اول شدی.......... یهو سرم گیج رفت ......... خدای من هومن چرا اینجوری می کنه ................... چرا باید اونقدر پاک باشه ........... یهو متوجه ی حرفاش شدم که چی میگه .......... خدای من هومن هم می خواست منو امتحان کنه یعنی یعنی ........... به زحمت گفتم:هو ..... هومممممممننننننن وای تو ......
اونم زد زیر خنده و گفت: قیافه ت خیلی باهال شده اره می خواستم امتحانت کنم نمره تم 20 شده معلومه که شاگرد زرنگی هستی.- هومنننننننننننننننننننننننننن. همون لحظه زدم زیر گریه . هومن منو در اغوش کشید و گفت: سوگند نگام کن از دست تو موهام سفید شده نگاه کن سوگند . به موهاش اشاره کرد . میون گریه گفتم: من برای یه تار موی تو فدا بشم الهی.- سوگند گریه نکن چرا شبای به این قشنگی رو با گریه هات خراب می کنی سوگند .- باشه اشکامو پاک می کنم اما هومن شد من یه کاری بکنم یا یه چیزی بگم و تو جوابی نداشته باشی؟ خنده ای از ته دل کرد و گفت: فکر نمی کنم.- می دونی اشکام برای چی بود؟- می دونم اما دلم می خواد از زبون خودت بشنوم. لبخندی زدم هومن به من نزدیک تر شد گفتم: خوشحالم از اینکه تو نمی خوای مثل بقیه باهام رفتار کنی خدارو هزار مرتبه شکر که واقعا عاشقمی.- ولی میگم عشق از ما دو تا ادمای دیگه ای ساخته.- هومن منو ببخش.- سوگند دیگه از این کارا نکنیااااااا.
- چشم عزیز دلم.- اگه لخت هم جلوی من ایستاده بودی کاریت نداشتم.- هومن نمی دونم به چه زبونی ازت تشکر کنم نمی دونم چه جوری بهت بگم ممنون که این همه دوستم داری. ......................................................
به مارال چشم دوختم حالا که دیگه این چیزارو بهش گفته بودم راحت تر می تونست راجع به زندگی من فکر کنه .- حالا نظرت راجع به هومن چیه؟- نمی دونم ....... نمی دونم چی بگم به خدا.
- مارال هومن یه کاری باهام کرد و یه جوری وارد قلبم شد که دیگه راه برگشتی واسه خودش نزاشت مارال می میرم براش هنوزم می میرم براش. از ماشین مارال خارج شدم و .........
دیگه به خاطر من ستاره هارو نمی شماری
به خاطر من قید همه کس و همه چیزو نمی زنی
چرا دیگه اون چشم های پر از شیطنتو نمی بینم
چرا گلای رنگارنگ باغچه رو برای دسته دسته نمی چینی
چرا دیگه مثل گذشته برام از عشق نمیگی و هیچ احساسی نسبت به من و درد و دل هام نداری !
چرا نیستی که به اغوشت پناه بیارم ؟
دیگه صحبت از اینده و اون رویای شیرین به هم رسیدنمون نمی کنی
دیگه نمیگی که ای کاش کنارت بودم و دستت تو دستام بود
دیگه لحظه ی به هم رسیدنمونو تو ذهنت به تصویر نمی کشی
حتی خواب اون لحظه های ناب و شیرینو نمی بینی
دیگه دائما اسممو زیر لبت زمزمه نمی کنی و کلمه ی دوست دارمو مثل گذشته به زبون نمیاری
دیگه زمون گریه کردنم نیستی ........ نیستی که ببینی که از غم نبودنت چه عذابی می کشم
دیگه قبل از لحظه ای که صدای منو بشنوی تپش قلبت تند تند نمی زنه
چرا دیگه به خاطر من به خاطر عشقت به خاطر اون کسی که از همه ی زندگیت گذشتی محبت و امید هدیه نمی کنی ؟؟؟؟؟؟؟
انگاری تو هم مثل دیگران بی وفا شده ای ...................
روزها و هفته ها و ماه ها می اومدند و می رفتند نه تنها من هیچ تغییری نکرده بودم بلکه عاشق تر از قبل بودم . دعواهای من و علیرضا تمامی نداشت .
سحر هم یه روز سر راهمو گرفت و منو به یه مهمونی دعوت کرد نمی خواستم برم ولی رفتم تنها دلیل رفتنم هومن بود چون اونم شرکت داشت تو اون جشن شوم ........ خلاصه اون شب اماده شدم و رفتم با ورود به اون خونه ی عجیب و غریب ترس سر تا پامو فراگرفت از این پارتی هایی که زیاد خوشم نمی اومد رفتم و چه ها دیدم؟ بوی مشروب حالمو به هم می زد بوی سیگار خفه م می کرد سحرو در کنار هومن دیدم هومن از دیدن من کلی تعجب کرد سحر هم منو در اغوش گرفت و گفت: سلام عزیزم خوش اومدی.هومن گفت:تو اینجا چیکار می کنی؟سحر لبخندی زد و گفت:سوگند یکی از دوستای دوران دبیرستانمه. تو دلم گفتم اره جون خودت دوست دوران دبیرستان ؟ خلاصه روی یکی از صندلی نشستم سامانو دیدم کنار یه چندتا دختر بود با دیدن من به طرفم اومد اصلا حوصله شو نداشتم باهاش دست دادم بعدم رفت خلاصه پذیرایشون شروع شد اونم چه پذیرایی؟هر چی که دلت بخواد . سحر لیوان مشروب رو به طرف هومن گرفت و گفت:بفرمایید. خدا خدا می کردم بر نداره به یاد اون مهمونی دوست هومن افتادم وقتی می خواست مشروب بخوره از من پرسید بخورم یا نه ؟منم همون شب ازش خواستم جلوی من لب یه این چیزا نزنه . هومن لبخندی زد انگار اونم به یاد همین ماجرا بود گفت:نه نمی خورم. نفسی به راحتی کشیدم و خدارو شکر کردم . حوصله م داشت سر می رفت من واسه چی اونجا بودم؟واسه ی چی؟اومدم مسخره بازی های اینا رو ببینم سامان یه لحظه هم چشم از من بر نمی داشت می دونستم یه خیالایی به سرش زده بعضی از دختر و پسرا اون وسط در حال رقص بودند بعضی ها هم .... خدایا من اینجا چیکار می کنم؟ای کاش پام می شکست و نمی رفتم به اون خونه ی ...... سامان مست مست بود داشت به طرف من می اومد از نگاهش می ترسیدم به هومن نگاهی انداختم اما اون که سر جاش نبود . ولی انگار خواست خدا بود که سامانو کسی صدا زد و اونم رفت اما مگه می شد از دست حیوونای اونجا فرار کرد؟یه پسره کنارم بود هر لحظه خودشو مثل کنه می چسبوند به من منم هی خودمو می کشیدم کنار ایرانی هم بود به من گفت:خانم خوشگله میشه امشب به من افتخار بدین؟ دلم می خواست پاشم این کفشمو بکوبونم تو ملاجش اما صدای هومن منو به خودش اورد که داشت می گفت: نه نمیشه این خانم خوشگله می خواد امشب به من افتخار بده. پسره خودشو کشید کنار..... هومن هم نشست کنار من منم سرم پایین بود می ترسیدم نگاش کنم می ترسیدم سرمو بلند کنم و دیگه اون هومن مهربون خودمو نبینم ...... گفتم: بهترین از این نمی تونستی جوابشو بدی؟- نه فکر نمی کردم اینجور جاها هم بیای.- من چه می دونستم سحر خانم اینجور مهمونی می گیره. همون لحظه پسری که کنار من نشسته بود تا خواست دستشو بزاره روی دستم هومن یهو دو تا دستامو گرفت . اون پسره هم بلند شد و رفت هومن گفت:باید جواب اینا رو اینطوری بدی. دست های هومن هنوز گرم بودند عطر هومن هنوز هم خوشبو بود و بوی خوبی می داد سامان دنبال هومن اومد و رفتند با هم . دلم خیلی شور می زد هومن کجا رفت؟ چرا رفت تو اون اتاقه اون بالا؟واسه چی؟
همه تو حال خودشون بودند من هم رفتم بالا پشت یه ستون قایم شدم . کسی منو نمی دید در اتاق که نیمه باز بود هومن هم درست روبه روی سحر نشسته بود اون لباسی که سحر پوشیده بود اصلا لباس نبود من ماتم برده بود سحر بلند شد از روی میز لیوانو پر از مشروب رو برداشت مست مست بود اصلا حالش خوب نبود لیوانو سر کشید بعد رفت طرف هومن خم شد دستاشو به دور گردن هومن حلقه زد وبعد گفت:بیا بخورش. هومن با یه نگاه خاصی سحرو نگاه کرد لیوانو از دستش گرفت دلم می خواست اون لحظه بمیرم هومن خندید انگار داشتند قلب منو اتیش می زدند حالم بد شده بود سحر دست هومنو گرفت و رفتند روی تخت . چشامو بستم قلبم تند می کوبید یهو صدای سحر اومد که می گفت:اگه اون سوگند نتونست تامینت کنه اگه نتونست نگهت داره من این کارو می کنم . هر دوشون خندیدند بلند شدم دیگه هیچ چیز و هیچ کس برام مهم نبود از همه عالم و ادم بدم می اومد حالت تهوع داشتم از اون خونه زدم بیرون اشک می ریختم بر خودم لعنت می کردم. یعنی اون همونی هومنی بود که حرف از انتهای عشق می زد یعنی اون هومنی بود که اون شب منو امتحان کرد و من مثل همیشه در برابرش شکستو قبول کردم ....... نه اون هومن نبود . خدای من یعنی هومن هم هیچ فرقی با بقیه نداشت ....... پس چرا وقتی که با من دوست بود نخواست ....... نه نه نه ........... هومنی که عاشقانه منو دوست داشت اون هومن دیگه وجود نداشت ........ گاهی سر خودم فریاد می زدم گاهی ......... خدایا کمکم کن ........ من خوابم یا بیدار؟؟؟؟ یعنی من بیدار بودم ....... یعنی هومن و سحر ....... خدایا .......
پانیز خونه ی مارال اینا بود در نتیجه رفتم پیش مارال . وقتی هم منو دید کلی منو سوال پیچ کرد که کجا بودی ؟ چی شده؟ اما من یهو سرم گیج رفت و بیهوش نقش زمین شدم و دیگه هیچی نفهمیدم .
اخه برای چی من پامو توی این خونه ی خراب شده گذاشتم ......... ؟؟؟؟ چرااااااااااااا ؟؟؟؟
وقتی چشامو باز کردم مارال بالای سرم بود ..... - سوگند تو کجا بودی ؟سوگند تو چته؟چرا این شکلی شدی؟ بابا یه حرفی بزن دیگه. من سرمو بین دستام گرفتم و یهو با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن ........ این اشکام برای خود بیچاره م بود که این همه مدت فکر می کردم هومن خیلی پاکه خیلی ماهه ......... اونم مرد بود مثل همه خب تحریک می شد ...... اما مگه اون نمی گفت عاشق منه و به این چیزا اهمیت نمیده ........ پس چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- سوگند تورو خدا حرف بزن کجا بودی ؟اروم گفتم:هومن ... - هومن چی؟بگو دیگه.همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم مارال ماتش برده بود با تعجب بهم گفت:این امکان نداره. با صدایی که اینقدر گریه کرده بودم در نمی اومد گفتم:چرا باور نمی کنی؟همه چیزش فراهم بود می خواستی بشینه سحرو نگاه کنه.- اما هومن ادمش نیست.- هومن ادمش نیست؟لابد فرشته ست؟پوزخندی زدم و ادامه دادم :مردا همه شون اینجورین. مارال گفت:پس چرا چرا با تو که تنها بود سوگند مگه خودت نمی گفتی که امتحانش کردی . - نمی دونم مارال . مارال گفت:نه سوگند این امکان نداره. با عصبانیت سرش داد زدم:با چشمای خودم دیدم.- شاید.....- شاید چی؟من که دیگه برام اهمیتی نداره.- سوگند حالا شاید اتفاقی نیفتاده باشه.- مارال بسته دیگه اسمشو جلوی من نیار.اما یهو چشاش اومد جلوی چشام ......... مهربونیاش حرفاش شیطنتاش ........ خدایا چی می شد همه ی این ها فقط یه خواب بود ؟؟؟ مارال گفت: تو الان عصبانی هستی یه چیزی میگی واسه ی خودت. افتادم روی زمین و رو به مارال گفتم: مارال نمی تونم نمی تونم فکرشو بکنم که اون هومن بود ........ نه اون هومن من نبود مارال .................................. اون شب از دست هومن ناراحت بودم واگرنه من که مثل روز برام روشن بود هومن فراموش شدنی نیست . اون شب ارزوی مرگمو کردم ولی متاسفانه بدبختانه یا خوشبختانه صبح چشم باز کردم وقتی داشتم صورتمو می شستم یاد دیشب افتادم . اشکام باز در اومد هومن چرا؟چرا این کارو با من کردی؟اخه خدا من به چه کسی بدی کردم که دارم اینجوری تاوان پس میدم . اون روز غروب هومن به سراغم اومد من تو خونه تنها بودم که اومد . وقتی درو براش باز کردم و دیدمش قلبم یه لحظه ایستاد هنوزم چشاش پاکی رو داد می زد هنوزم با شیطنت نگام می کرد ...... گفتم:واسه چی اومدی اینجا؟ هومن نگام کرد گفت:برو کنار بزار بیام تو.- نمیرم.- اصلا خودم به زور میام. هومن منو از جلوی راهش کنار زد درو بستم و گفتم:دیشب بهت خوش گذشت؟هومن باز به من چشم دوخت و گفت: سوگند تو هیچی نمی دونی بزار برات توضیح بدم.- چه توضیحی؟ من توضیح لازم ندارم از این خونه هم برو بیرون. - یه لحظه صبر کن تو داری اشتباه می کنی.- دیگه چقدر صبر کنم؟این همه صبر کردم تو چطور جواب منو دادی؟سرم از درد داشت می ترکید دلم نمی خواست به چشماش نگاه کنم همه ش اون صحنه جلوی چشام می اومد صدای خنده های هومن توی گوشم می پیچید و هومن دستمو گرفت و گفت:خواهش می کنم بمون تو نمی دونی که .... یعنی واقعا باور کردی که من ........ داد زدم:با چشمای خودم دیدم.- بزار من برات همه چیزو تعریف کنم.- چی رو تعریف کنی؟برو هومن دیگه نمی خوام ببینمت. یهو هومن گفت: باشه خودت خواستی. هومن رفت ای کاش بهش اجازه می دادم حرفشو بزنه .
اون شب باز هم حالم بد بود حال خوشی نداشتم هرچی غذا می خوردم بالا می اوردم سرم درد می کرد داشتم می مردم خدای من یعنی اون هومن من بود؟تو اون وضع تو اون اتاق با سحر؟؟؟ خدایا من دارم خواب می بینم من بیدار نیستم اصلا من زنده نیستم تمام وجودم از بین رفت نمی تونم باور کنم اگه هومن یه همچون ادمی بود پس چرا تو این مدت که با من دوست بود قصد سواستفاده نداشت چرا؟ خدااااااااااااااااا جواب بده.
سر درد داشتم دلم می خواست هومنو از یاد ببرم اما نمی شد هربار که می خواستم فراموشش کنم نشد...... وای خدا کمکم کن . عاقبت تصمیم خودمو گرفتم یا باید می رفتم تسلیم سامان می شدم یا خودکشی می کردم؟ موبایلم صدا خورد انگار یکی داشت بهم می گفت برو بردارش. کسی خونه نبود . تا برداشتمش گفتم:بله بفرمایید. سحر بود . - با من چیکار داری؟- بیا بیرون ....تو این پارک نزدیک خونه تون منتظرتم.- واسه ی چی بیام؟- باید بیای تورو خدا بیا سوگند.
رفتم به همون پارک نزدیک خونه وقتی سحرو دیدم دوباره سرم گیج رفت ...... همه ش دیشب تو یادم بود .... نشستم کنارش و گفتم:سریعتر حرفاتو بزن باید برم.- سوگند منو ببخش خیلی بهت بد کردم منو ببخش. گریه می کرد از من التماس می کرد که ببخشمش گفتم:اخه تو چته سحر؟بگو دیگه.- دیشب دیشب...... هیچ اتفاقی بین من و هومن نیفتاد. پوزخندی زدم و گفتم:باور نمی کنم.- به خدا قسم می خورم به جون هومن که خیلی برام ارزش داره دیشب هیچ اتفاقی نیفتاد. به سحر نگاهی کردم چشاش داد می زد که داره راست میگه گفتم:پس چی شد؟- سوگند سامان منو تهدید کرد که اگه اگه اون کارارو نکنم ..... سحر باز به گریه افتاد دلم براش سوخت پس اونم مجبور بود من گفتم:فقط اروم باش و بگو چی شده؟- دیشب هومن می خواست منو امتحان کنه من هم شکست خوردم وقتی خواستم .... - حرفتو بزن تورو خدا گریه نکن.- دیشب هومن خیلی باهام حرف زد منم بهش گفتم که مجبور شدم تن به این کار بدم ازش خواستم جلوی سامان نقش بازی کنه و همه چیزو تموم شده نشون بده بهش گفتم تو بی گناهی تو پاکی ولی اینم گفتم خودت اخر سر متوجه ی همه چیز میشی خیلی با من حرف زد ولی من من ... من به یکی از کنسرتای اونا رفتم باورت نمیشه این نقشه ی سامان بود به این طریق باید به هومن نزدیک می شدم چه نقشه ی مسخره ای اما...... اما هومن به طرفم اومد خلاصه بگم تو کنسرت به عنوان طرفدار باهاشون عکس گرفتم و بعدم اونا رو به یه مهمونی دعوت کردم اینطور شد که هومن بهم نزدیک شد اون تورو گم کرده بود دنبالت بود .......... یادمه با هومن رفته بودم سینما بعدش تو اون تاریکی داشتم فیلم نگاه می کردم اما هومن چشم از من بر نمی داشت یه دفعه حتی بهم گفت سوگند بعضی اوقات اینطور صدام می کرد اون واقعا عاشق تو هست راستی سوگند به نظر من اگه هومن قبل از اشنایی با تو توی موقیت دیشب قرار می گرفت میومد به طرفم اما حالا که گرفتار تو شده اینطور نیست.- من نمی فهمم یعنی دیشب ........- اره اون دیشب باهام حرف زد کلی هم نصیحتم کرد اون خیلی گله قدرشو بدون سوگند. در همین لحظه سحر پاکت نامه ای دستم داد و بعد گفت: میشه بری من هم باید برم دروغ به سامان گفتم با هومن قرار دارم خدا می دونه الان دنبالم کرده یا نه اگه دنبالم کرده باشه فاتحه م خونده ست. سحر رفت اما من خشکم زده بود خدایا یعنی من بیدارم؟
نامه رو باز کردم
(( سلام امیدوارم خوش و سرحال باشی سوگند عزیز منو ببخش من معذرت می خوام اگر منو نبخشی همیشه و تا پایان عمر خودمو سرزنش می کنم که چرا من باعث بدبختی تو شدم؟ از وقتی چشم باز کردم من بودم یک برادر و یک پدر. وقتی 2 ساله بودم پدرمو از دست دادم و سرپرستی من و برادرم به عمویم واگذار شد من تموم زندگیمو مدیون عموم هستم از این ماجراها بگذریم وقتی تو به سامان جواب منفی دادی اون مثل یه مار افعی بود تا اینکه سال ها گذشت و بار دیگه مقابل سامان قرار گرفتی اون تمام تلاش خودشو کرد تا بتونه تورو از پا بیندازه اخرین ضربه رو به تو وارد کرد من وارد ماجرا شدم سوگند مجبور شدم با اینکه به اجبار بود ولی ناخواسته گرفتار شدم اولین نگاه هومن باعث شد برای اولین بار توی عمرم طعم شیرین عشق رو بچشم اون با محبت های خالصانه اش با مهربونیاش و شیطونیاش منو دیوونه ی خودش کرد وقتی منو نگاه می کرد ناخواسته تنم می لرزید هروقت می خواستم واقعیت رو بهش بگم می ترسیدم که اونو برای همیشه از دست بدم چون می دونستم که اون اگر از واقعیت باخبر بشه نابود میشم نه تنها که علاقه ای به من نداشت از من متنفر هم می شد و حالا که فکر می کنم می بینم این بهترین موقعیت هست از واقعیت نمی تونم فرار کنم اون برای تو هست و تو برای اون افریده شدی من برای همیشه از اینجا میرم به یه جایی میرم که بتونم عشق اونو مهمون همیشه ی خونه ی دلم کنم و مطمئن باش هرگز بر نمی گردم و تنها چیزی که از اون با خودم می برم عشق هومن و یک عکس از اونه
خداحافظ برای همیشه
سحر))
خیلی گریه کردم اما عاقبت با تاریک شدن هوا به خونه برگشتم اما نمی دونم چرا اما دلم می خواست برم سراغ هومن برم ازش معذرت خواهی کنم خلاصه هم رفتم خونه شون . تنها بود وقتی درو باز کرد منو دید با تعجب بهم سلام گفت . من هم گفتم: سلام نمی خوای منو دعوت کنی داخل یا مثل خودت به زور بیام؟هومن خندید و کنار رفت . اون برام یه قهوه اورد در حال قهوه نوشیدن بودیم که یهو بی اختیار گفتم:هومن منو ببخش.- واسه ی چی؟- سحر اومد باهام حرف زد.- اره اومد خونه ی ما این نامه رو داد و رفت. هومن نامه رو داد دستم روی مبل جابه جا شدم و گفتم: بخونم؟هومن کنارم نشست و گفت:بخون.
(( سلام من به کسی که از ته دل دوسش دارم امیدوارم بدون من خوشبخت باشی فقط تنها چیزی که هم اکنون به ذهنم می رسه این است که بی چون و چرا به دنبال سوگند برو.
یهو هومن روی مبل دراز کشید سرشو گذاشت روی پای من و گفت:رفتم. سرمو انداختم پایین. هومن گفت:بقیه شو بخون.
چون او تورو به اندازه تمام دنیا دوست داره اون بی گناهه فقط می تونم بگم یک روز از همه چی اگاه میشی من میرم تا تو خوشبخت شوی برای خوشبختی تو از ته دلم دعا می کنم و دیگه حرفی برای گفتن ندارم فقط بدون کسی در این دنیا وجود دارد که حاضر هست برای تو بمیره امیدی بی دیدار دوباره ات ندارم پس خداحافظ تا ابد ))
به هومن نگاهی انداختم سرشو گذاشته بود روی پای من گفتم: خوش می گذره؟- اره حسابی.- هومن پاشو من می خوام برم.- کجا؟- خونه. چیزی نگفت منم چیزی نگفتم هومن حالا دیگه می دونست من عاشقشم اونم منو مثل قبل دوست داشت فقط این بین مشکل سر سامان و علیرضا و گذشته ی من بود ........
چند روز بعد مهمونی بزرگی بود و همه دعوت بودند از کامران و هومن تا علیرضا و همه و همه . مانی پارتی گرفته بود . اینبار دیگه نمی تونستم به علیرضا دروغ بگم چون اون دعوت شده بود و باید همراه من می اومد . حرفاش و کاراش و رفتاراش دیوونه م می کرد ازش متنفر بودم متنفر . اما چیزی نمی گفتم . اخر سر هم تنهایی رفتم یعنی علیرضا برای خودش و جدا از من اومد . اون بار دعوای سختی کرده بودیم دعوایی که مدت قهرش در حدود 1 هفته بود واقعا به این نتیجه رسیده بودم که همه مثل هومن مهربون و عاشق نیستن .
کنار هومن اینا بودم و کامران داشت در مورد جریان یکی از کنسرتاشون حرف می زد و ما همه گوش می کردیم که چشمم به علیرضا افتاد . فقط نگاش کردم و حتی بهش سلام نگفتم تا جلوی اون همه ادم یه ذره خیت بشه . از دستم خیلی عصبانی بود . اما من بهش محل نگذاشتم پیش مانی بودم و باهاش حرف می زدم و اونم از افسون می گفت که علیرضا به کنارمون اومد . منم تا اونو دیدم خواستم برم یه طرف دیگه اما یه کمی صبر کردم ببینم می خواد چی بگه اصلا چی کار می خواد بکنه ........... وقتی کنارم ایستاد یه ذره نگاش کردم دهنش بوی خیلی بدی می داد وای خدای من مست بود ......... از چیزی که بدم می اومد ........ مشروب ........... حتی توی اون مهمونی وقتی بهم تعارف کردند من بر نداشتم چون بهش حساس بودم و بعد خوردن شراب سر درد می گرفتم . وقتی از دور بوش به دماغم می خورد احساس تهوع پیدا می کردم چه برسه یه کسی مصرف کرده باشه و مست هم باشه ........ هومن هم هیچ وقت جلوی من از این چیزا نمی خورد .
رفتم کنار کتی نشستم مشغول حرف زدن با اون شدم بعضی ها وسط می رقصیدند ولی من چون حوصله نداشتم نرقصیدم . کتی هم بلند شد رفت . منم اونجا تنها نشسته بودم که سر و کله ی علیرضا پیدا شد . حتی نمی تونست راه بره اونجا بچه ها همه شون خوب بودن یعنی مشروب هم اگه می خوردن دیگه اونقدر زیاده روی نمی کردن که نتونن از جاشون تکون بخورن . اون وقت علیرضای بی فکر مست مست بود . همه نگاش می کردن اروم اومد کنارم نشست نفسم بند اومده بود بوی گند مشروب از 100 متریش به مشام می رسید سرم هم یهو گیج رفت .- سوگند جون خوبی؟ نگاش کردم و با نفرت گفتم: سوگند جون ؟ من از کی ....... یهو خودشو بهم نزدیک کرد دیگه داشتم بالا می اوردم دستمو از بین دستاش بیرون کشیدم و با خشم نگاش کردم و گفتم: همه دارن نگامون می کنن.- خب نگاه کنن.- علیرضا چته؟ چرا تا خر خره خوردی که به این روز بیفتی.- مست که هستم دختر به این خوشگلی هم که کنارم نشست چی می مونه؟- منظورت چیه؟ دستمو گرفت و منو بلند کرد با خودم گفتم بهتره حداقل برم توی حیاط از اون محیط دور بشم که دیگه بیشتر از اون ابروی من نره .
حتی هومن هم خیلی بد نگام می کرد می دونستم از دست من خیلی عصبانیه واقعا هم حق داشت .
چند تا صندلی دور یه میز چیده شده بود و توی حیاط بود اونجا نشستیم .- علیرضا تو حتی نمی تونی راه بری برو خونه اگه اینجا بمونی خیلی بد میشه. علیرضا یه دستشو گذاشت روی کمرم و یه دستشم گذاشت روی شونه م و صورتشو بهم نزدیک تر کرد خیلی خودمو کنترل کردم که پرتش نکردم اونور ولی هلش دادم اینقدر مست بود به زور حرف می زد . روی زمین افتاد . با خشم نگاش کردم و گفتم: هومن بیچاره رو می گفتی نه خیلی نامردی علیرضا خیلی. گریه م در اومده بود حالا درک می کردم که واقعا هومن عاشقم بود و بین عشق و هوس چقدر فاصله هست .
برگشتم توی سالن . دیگه همه نشسته بودند موزیک ملایمی گذاشته بودند و بیشتر با هم حرف می زدند کنار مارال و کامران و هومن و کتی و مانی و افسون نشستم موضوع بحث اونا درس خوندن بود من فقط گوش می کردم بغل دست هومن نشسته بود . اونم مثل من خیلی کم حرف می زد . توی فکر بودم که علیرضا کجاست و از این چیزا که .......... یهو چشمم به هومن افتاد . لبخند شیرینی روی لباش بود و با اون شیطنتی که همیشه توی نگاش بود بهم زل زده بود . خدای من هنوزم دوستم داشت زبونم بند اومده بود ............... منم یه لبخندی زدم ولی یه مرتبه چشمم به علیرضا افتاد که داشت به طرف ما می اومد . یه ذره بهتر شده بود انگار .........
هومن هم مسیر نگامو دنبال کرد و فهمید که دارم به علیرضا نگاه می کنم . علیرضا رفت کنار یه چند تا دختر و پسر دیگه نشست اونا هم از دوستای مانی بودند . منم حواسم دیگه بهشون نبود ولی بعد فهمیدم که علیرضا با یکی از اون دخترها صمیمی شده بود و هی با هم حرف می زدند و هی با صدای بلند می خندیدند فکر می کرد من با این کاراش ناراحت میشم و غصه می خورم اما اصلا هم ناراحت نشدم .
موقع رفتن بود منم توی یکی از اتاق ها داشتم لباسامو عوض می کردم که در باز شد علیرضا بود . اومد توی اتاق و به دیوار تکیه کرد و به من خیره شد .
اصلا بهش محل نگذاشتم تا از رو بره اما میگه می شد روی اونو کم کرد . اروم اومد طرفم و یهویی دستاشو به دور کمرم حلقه کرد و منو چسبوند طرف خودش ............... دقیقا همون کاری که هومن می کرد ....... اما عطر خوشبوی هومن و تن گرمش کجااااااااااا .......... و بوی مشروب و هوس علیرضا کجااااااااااااااا ............... منو انداخت روی تخت دلم می خواست می مردم ولی این چیزارو نمی دیدم . به زور می خواست .............
مست بود هیچی نمی فهمید .- ولم کن دیوونه ولم کن اشغال حالم از تو به هم می خوره ولم کن. اون فقط خندید و یه بار دیگه اومد به سمتم . اینبار دیگه عصبانی شدم و دستمو بلند کردم و سیلی زدمش ............. مات و مبهوت منو نگاه می کرد ولی هنوز هم مست بود .......اول طوری زد توی صورتم که خون از گوشه ی لبم جاری شد و یهو منو پرت کرد روی زمین ......... همزمان با پرت شدن من روی زمین در اتاق هم باز شد . علیرضا جلوی پام بود وبا دستش یقه ی بلوزمو گرفته بود ......... باورم نمی شد هومن باشه . اما این هومن بود که درو باز کرده بود ................. اون ماتش برده بود انگاری توی خواب بود . اشک روی گونه م سر خورد . هومن یه ذره به لب خونی من و و دگمه های لباسم که هنوز هم باز بود نگاه کرد و یه ذره به اون علیرضای بی عقل . هیچ کدوممون حرف نمی زدیم اما هومن خم شد وقتی چشمم توی چشماش افتاد شدت گریه م بیشتر شد ................. منو بلند کرد خیلی عصبانی بود حتی اون لحظه ای که که من یه بار باهاش دعوا گرفته بودم اینقدر عصبی ندیده بودمش ..... اما علیرضا اصلا انگار نه انگار . ولی وقتی می خواست منو نگاه کنه ....... من روی صندلی نشستم اینقدر کمرم درد گرفته بود . زبونم هم بند اومده بود . هومن اروم به طرف علیرضا رفت جلوش ایستاد . منتظر بودم ببینم دیگه چیکار می کنه ......... که یهو یقه شو گرفت و بلندش کرد و یه دونه زد توی صورتش که دلم حسابی خنک شد یه نفسی کشیدم اون لحظه واقعا متوجه شدم که هومن فراموشم نکرده و منو دوست داره. تازه اقا علیرضا از حالت مستی بیرون اومده بود و فهمیده بود چیکار کرده .............. هومن با صدایی که از شدت عصبانیت می لرزید گفت: واقعا خجالت نمی کشی زورت به دیگران نمی رسه دست روی .......... برگشت منو نگاه کرد اما من سرمو پایین انداختم . اما علیرضا ماتش برده بود و فقط و فقط به هومن نگاه می کرد هومن گفت: اخه احمق اخه بدبخت بیچاره عقده ای هنوز مستی . یه دونه دیگه زد توی صورتش .......... از لب منم همونطوری خون می اومد . اشکامم می ریختند اینبار واقعا بهم ثابت شد هومن یه فرشته ست . منم یهویی گفتم: هومن ولش کن. تا اینو گفتم هومن علیرضا رو هل داد روی زمین . دست منو گرفت و زل زد توی چشام ....... من تحمل نداشتم سرمو انداختم پایین اون گفت: نگام کن سوگند نگام کن ببین چیکار کردی باهام. رفتیم بیرون . همه دورمون جمع شدند هومن گفت که حال سوگند یه ذره بد شده و مجبوریم بریم .
داخل ماشین که شدیم من گریه م بیشتر شد . یهو هومن گفت: دختر به این گندگی نگاه کن داره گریه می کنه. بعد سرشو اورد جلوتر دستامو گرفت و گفت: خب خانم کوچولو بگو ببینم مامانتو گم کردی یا باباتو؟ خندیدم چقدر دلم برای لحن حرف زدنش تنگ شده بود چقدر مهربون بود چقدر ماه بود ....... بریده بریده گفتم: هومن .... من ... من خودمو .... من خودمو گم کردم ..... من عشقمو وجودمو زندگیمو گم کردم من هومنمو گم کردم.- هومن؟کدوم هومن؟- هومن همونی که زندگی منه همونی که واسش می میرم همونی که تموم زندگیشو وقف من کرده بود همونی که می پرستمش همونی که الان رو به رومه. هومن یه سرفه کرد و گفت: خب.- هومن منو می بخشی؟- حالا بزار فکر کنم ببینم چی میشه.- هومن اینقدر اذیت نکن بهم بگو که منو بخشیدی؟ هومن یه چشمکی زد و گفت: باشه بزار فکر کنم حالا بعدا نظرمو میگم. یهو از خوشحالی زدم زیر خنده . دم در خونه شون بودیم . درو باز کرد خاله فریده و عمو حجت هم اونجا بودند . با دیدن من و هومن در کنار هم یه کمی تعجب کردند ولی خاله فریده مثل اون موقع ها از من پذیرایی کرد و از من به گرمی استقبال کرد . توی اتاق هومن بودم . باهاش اشتی کرده بودم احساس ارامش می کردم هنوزم همونجوری شیطونی می کرد . - خانم کوچولو. برگشتم هومن بود .- جونم.- بیا لباساتو عوض کن.- اینا لباسای کتی هستن؟- نه .- پس برای کیه؟- برای نامزدمه گمش کردم لباسش توی اینجا جا مونده. به هومن نگاه کردم و لبخندی زدم هنوزم همونجور اذیتم می کرد لباس های خودم بود یه بار اونارو جا گذاشته بودم اونجا و هنوز هم نگرفته بودمش . لباسامو که عوض کردم روی تخت دراز کشیدم و هومن با یه بشقاب غذا وارد اتاق شد . قلبم خیلی تند می زد و کمرم هم خیلی درد گرفته بود . سرشو بلند کرد و مستقیم زل زد توی چشام . - خب حالت چطوره؟ سرمو پایین انداختم نمی تونستم تو چشای هومن نگاه کنم مثل اون موقع هااااااااااااا . حتما فکر منو می خوند حتما الان می دونست توی دل من چه خبره .
- خب سوگند می دونی الان می خوام چیکار کنم؟ خب حرف نزن اما خودت باید خوب بدونی من الان سرتو میارم بالا . دستامو بردم بالا و سرمو هم بلند کردم گفتم: هومن من تسلیم طاقت نگاهتو ندارم.هومن به صورتم دست کشید و گفت: الهی دست اون علیرضا بشکنه که ببین چیکارت کرده هنوز خونش بند نیومده بیا اینم دستمال.- هومن خیلی خوبم هومن باورم نمیشه انگار خوابم باورم نمیشه هومنننننننننننننننن. لب منو پاک کرد و بعد اروم منو بوسید و با شیطنت نگام کرد .- هومن من خوابم من بیدارم........ باورم نمیشه .- سوگند فعلا بیا غذا بخور تا بعد.- نه من می خوام باهات حرف بزنم.- وقت برای حرف زدن زیاده.- هومن دستتو بده به من. دستشو گذاشتم روی قلبم و گفتم: ببین به خاطر تو چقدر تند می زنه.- سوگند برای یه بار هم که شده حرف منو گوش کن و غذاتو بخور.- باشه می خورم. موقع غذا خوردن هومن مثل قبل ها اذیتم می کرد دیگه شیطونیاش هم شیرین تر بود اصلا همه چیز خوب بود انگاری توی رویا بودم . حتی نمی خواستم یک ثانیه بگذره از اون لحظه ها ..... همه چیز از یادم رفته بود هومن منو بخشیده بود ..........- سوگند من میرم بیرون تو یه کم بخواب.- نه هومن من بدون تو خوابم نمی بره. هومن یه ذره نگام کرد و گفت: باشه من الان میام پیشت. هومن رفت از اتاق بیرون منم رفتم بیرون کتی و کامران خونه نبودند . منم رفتم پیش خاله فریده باهاش کمی حرف زدم تا اینکه هومن صدام رکد .............. همه ش مثل یه رویا بود واقعا هم باورش سخت بود یهو چی شد ....... من کنار هومن ......... باور نمی کردم همه ش مثل یه خواب بود ..... یه رویایی دور و دست نیافتنی ولی حالا دستم بهش رسیده بود .... واقعا در کنار هومن یه حس خاصی داشتم یه ارامش مخصوص که هیچ چیزی نمی تونست اونو از بین ببره ...... روی تخت نشسته بودم زانوهامو بغل کرده بودم و به ماجرای اون شب فکر می کردم ........ چی شد که هومن ..... خدایا ازت ممنونم ممنون .- خانم خوشگله. سرمو برگردوندم طرف در ...... درو بسته بود بهش تکیه کرده بود دستاشو هم توی همدیگه حلقه کرده بود ......... و نگاهش به من بود ......... هر چقدر بخوام از اون شب بگم کم گفتم چون واقعا بعد از اون همه وقت من کنار هومن بودم هیجان زده بودم ...... سرمو گذاشتم روی سینه ی هومن اونم منو بغل کرد گفتم: هومن منو بخشیدی؟ اما یهویی شروع کرد به خوندن اهنگ نرو ................ من کنترل خودمو از دست دادم و زدم زیر گریه .
دیوونه ی نگات شدم عاشق خنده هات شدم شونه برای گریه هات من خاک زیر پات شدم
منم شروع کردم به خوندن اون سکوت کرد و با لبخندش قلب من تند تر زد و زد ........
تو اون فرشته ی خدا که اومدی از قصه ها اون که از اولین نگاه عشقو با من کرد اشناااااااااا
هومن سر منو جلوتر برد به اندازه ی یه بند انگشت با هم فاصله داشتیم . چشاش برق می زد برق عشق ........ چشایی که منو از پا انداخت چشم هایی که امیدی برای گذروندن بقیه ی زندگیم ............ بود
نرو نگو نمیشه بمون واسه همیشه
نرو نگو نمیشه نرو بمون واسه همیشه
اروم سرمو بهش نزدیک کردم هومن چرا اینقدر دستاش گرم بودن ......... حرارت خاصی تموم تنمو می سوزوند اما هیچی مهم نبود مهم این بود که هومن کنارم بود ................. گفتم
نرو نگو نمیشه بمون واسه همیشه
نرو نگو نمیشه نرو بمون واسه همیشه
اشکامو پاک کرد ....... و منو اروم روی تخت خوابوند و از دوباره زیر گوشم خیلی شمرده گفت
نگو که شاید باید جداشیم نگو نمیشه من و تو ماشیم نگو قسمت همین بود که با سکوت شب اشناشیم
اینقدر با احساس می خوند اینقدر قشنگ می خوند که نتونستم ادامه بدم و خیلی وحشتناک زدم زیر گریه .- اااااا سوگند چی شد ؟ باز که داری گریه می کنی؟- هومن این اشک ها باید بریزن هومن نمی دونم چه جوری باید ازت معذرت خواهی کنم چه جوری ........... ؟؟؟ هومن من شدم همون سوگندی که قبلا باهاش بودی اون اوایل اشناییمون یادت میاد که چقدر من اخلاق و رفتارم بد بود الانم شدم همونجوری باید کمکم کنی که عوض بشم..... بشم همونی که تو دلت می خواد.- سوگند اینجور گریه نکن صداتو می شنون فکر می کنن من کاریت کردم.- هومن خیلی احمق بودم که دلتو شکوندم خیلی راحت می تونستیم بریم از سامان شکایت کنیم. هومن یهو دستشو گذاشت روی لبام و گفت: سوگند قول بده که دیگه بر نمی گردی به اون موقع ها من کمکت می کنم اما خودت هم باید بخوای اشکاتو پاک کن واگرنه من پا میشم میرمااااااا.- باشه تهدید نکن. لبخند شیطنت امیزی زد و کنارم دراز کشید من بی اختیار شروع کردم به خوندن بقیه ی نرو .
نگو شکستی عهدی که بستی به اون خدایی که می پرستی نگو گل بهارم فقط تو بودی فقط تو هستی........
اینبار شروع کردیم با هم یکصدا خوندن ...... دیگه خوابم گرفته بود ....... خمیازه ای کشیدم .- هومن من امشب خوابم نمی بره از خوشحالی.- می بینم. هر دو خندیدیم گفتم : هومن تو در مورد من و گذشته ی من چه حسی داری؟ هومن خیره نگام کرد اما سریع بحثو عوض کرد گفت: خب خانم خوشگله به نظرت من چه فرقی توی این 1 سال کردم؟ لبخندی زدم گفتم: هیچی بهتر که نشدی هیجی شیطون تر هم شدی.- شدت علاقه م به تو هر روز بیشتر میشه بعد منم یه عادتی دارم که وقتی یک نفرو وقتی بیشتر دوست داشته باشم بیشتر اذیتش می کنم. لبخندی زدم و گفتم: هومن جان من دیگه به شیطونیای تو عادت کردم. اینقدر حرف زد و اینقدر گفت منم کلی خسته شده بودم اصلا نمی دونم کی خوابم برد فقط اینقدر اروم شده بودم که اندازه نداشت . باز هم اغوشش گرمای خاصی داشت لب هاش هنوزم به شیرینی عسل بود هنوز هم ........ توی همین فکرها بودم که طعم شیرین لباشو حس کردم دست و پام می لرزید بعد از یک سال ...... خدایا شکرت ........ حالا دیگه از هیچ چیز نمی ترسیدم از هیچ چیز ..........
وقتی بیدار شدم هومن که کنارم نبود رفتم بیرون روز بود . کامران: صبح به خیر سوگند خانم.- سلام کامران صبح شده؟؟؟ کتی: اره صبح شده.- هنوز هم خسته م. کتی گفت: برو بابا این همه خوابیدی. گفتم: هومن کجاست؟ مامان و بابا کجا هستن؟ کامران که داشت ورزش می کرد گفت: هومن توی اتاق منه مامان و بابا هم نیستن رفتن بیرون. از کامران پرسیدم: کامران دیروز چی شد؟ علیرضا؟- هیچی علیرضا که رفت مهمونی هم تموم شد همین.- دیگران در مورد من چی می گفتن؟- همه فهمیدند.- علیرضا اینجا نیومد؟- نه.- کامران واقعا همیشه باعث زحمتتون هستم همیشه. کامران گفت: این چه حرفیه عزیزم تو هم جای کتی هستی برام.
رفتم توی اتاقی که هومن خوابیده بود مثل همیشه معصومانه خوابیده بود . نشستم کنارش ولی یهو سرمو گذاشتم روی سینه ش و شروع کردم به اشک ریختن ........ باز هم هومن بیدار بود مثل همیشه منو بلندم کرد لبخندی زد و گفت: سوگند به نظرت باید چی بهت بگم الان؟ خندیدم و گفتم: هومن بیا منو خفه کن به خدا راضی هستم به دست تو کشته بشم علیرضا خیلی اشغاله خیلی احمقه اصلا ادم نیست فهم و شعورم که اصلا نداره...... هومن یعنی من بیدارم؟- اره بیداری بهت قول میدم بیداری.- راستی تو چرا سر از اینجا در اوردی؟- دیشب که خوابیدی اومدم اینجا اینجوری بهتر بود یه کم راحت می خوابیدی.- هومن من کنار تو راحت ترم.- سوگند می گفتی خوابت نمی بره چی شد پس؟ سرتو نگذاشتی روی بالش خوابت برد. یهو یه صدایی اومد صدای علیرضا بود که داشت با داد و فریاد با کامران جر و بحث می کرد . یهو به هومن نگاه کردم ترس رو توی چشام دید گفت: سوگند نترس من باهاتم من هستم. بعد هم بلند شد و رفت به طرف در .
در که باز شد علیرضا رو دیدم با عصبانیت بهم نگاه می کرد . اما من فقط سرمو انداخته بودم پایین و دست هومنو گرفته بودم درست مثل این بچه ها........ ولی اون لبخند قشنگ و ارامش دهنده ش خیلی ارومم می کرد و بهم اعتماد به نفس می داد .
- به سلام سوگند خانم.- سلام. اروم به طرف ما دوتا اومد حالم ازش به هم می خورد. علیرضا رو به من گفت: خب سوگند جون دیشب حال کردی توی بغل هومن جونت؟ خوش گذشت؟ به هومن چشم دوختم با عصبانیت فریاد زد: می خوام ببینم به تو چه ربطی داره اصلا می دونی چیه اره من بهش پول دادم به تو چه ربطی داره؟ علیرضا به حلقه ش اشاره کرد و گفت: اقا کوچولو مگه اینو توی انگشتم نمی بینی؟ خیلی عصبانیم کرده بود یهو حلقه مو در اوردم و پرت کردم طرفش خورد توی صورتش . کامران گفت: چیه علیرضا؟ چی می خوای؟ چرا سوگند و هومنو راحت نمی زاری؟- راحت بزارمشون یعنی چی ؟ یعنی منم مثل شما دو تا بی غیرت باشم نه؟ نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم: بی غیرت جد و اباده ته. دیگه ساکت شد و حرف نزد هومن رو به کتی گفت: کتی بیا سوگندو ببر از اینجا. من و کتی رفتیم توی حیاط . هومن هم با علیرضا خیلی حرف زد چند ساعت بعد بود که علیرضا از در خونه ی اونا بیرون اومد و فقط نگام کرد و بعد هم رفت .
- هومن چی شد؟ بهش چی گفتی؟ هومن. اما هومن فقط شوخی می کرد و به حرف های من گوش نمی کرد.- کامران تو بگو چی شد؟- هیچی همه چی تموم شد. هومن گفت: چی تموم شده کامران؟ برای من تازه همه چی داره شروع میشه.- هومن من دیگه باید برم خونه وای راستی پانیز؟ اون کجاست؟ کامران گفت: دیشب توی خونه تنها بود رفتم دنبالش بعدم بردمش گذاشتمش خونه ی مارال اینا.- دستت درد نکنه من دیگه باید برم. هومن گفت: خوش اومدی بازم اگه راهتو گم کردی از اینورا بیا. لبخندی زدم و گفتم: حتما هومن من با تو هنوز حرفامو نزدماااااااا. اما هومن رفت توی اتاقش و اصلا به من گوش نکرد . - کامران چیکار کنم؟ من باید با هومن حرف بزنم.- باشه بهش میگم.- الان چی شد ؟ چرا یهو رفت؟- سوگند بهش فرصت بده باید فکر کنه باید تصمیم بگیره بهش فرصت بده. اون روز رفتم خونه البته قبلش رفتم دنبال پانیز .
خیلی وقت بود خبری از سامان نبود توی همون فکرها بودم که یهو موبایلم صدا خورد. جواب دادم هومن بود ادرس یه بیمارستانو بهم داد و گفت سریع خودمو اونجا برسونم. در نتیجه پانیز توی خونه موند و من راهی بیمارستان شدم . داشتم از شدت کنجکاوی می مردم ببینم چه اتفاقی افتاده .......
توی راهرو هومنو دیدم اون اینجا چیکار می کرد ؟؟؟؟- هومن. برگشت طرفم اخه پشت به من ایستاده بود . فقط نگام می کرد -سلام. اما ماتش برده بود . البته برای چند لحظه قلبم از حرکت ایستاد ....... با نگاه ها و چشم های هومن ......... از فکر اینکه هنوزم منو دوست داره دلم می خواست از خوشحالی بمیرم .... چند بار صداش کردم ولی انگار نه انگار .........- هومنننننننن کجایی؟- هیچی همینجا.- تو اینجا چیکار می کنی؟- سحر تصادف کرده. یهو کیفم از دستم افتاد زمین. ماتم برده بود ........ هومن خم شد کیفو از روی زمین برداشت و بعد گفت: دو تا اتاق اونطرفتر بستریه برو پیشش. دیگه صبر نکردم و به سرعت به طرف اون اتاق حرکت کردم . سحر اونجا روی تخت خوابیده بود . دست و پاش تو گچ بودند خیلی بدجور زخمی شده بود . اول فکر کردم بیدار نیست اما بیدار بود . به سختی حرف می زد زیر چشاش کبود بود ..... یه دستش و یه پاش توی گچ بود یه دستش هم زخمی بود ........ وضعیت خیلی بدی داشت . وقتی چشمش به من افتاد زد زیر گریه . حالا هرچقدر بهش میگم بگو حرفمو گوش نمی کرد که ...... - سحر چی شد؟ سامان کجاست؟- تصادف کردیم.- کی ؟ کجا؟ سامان چی شد؟ اون کجاست؟ سحر نفسش بالا نمی اومد اینقدر که اشک ریخته بود .- جسدش تیکه تیکه شد.- جسد؟؟؟ این خبر به قدری ناگهانی بود که برای چند دقیقه ساکت بودم . سامان مرد؟ خیلی ناراحت شدم از خدا خواستم گناهاشو ببخشه. به همین راحتی ؟ اونم رفت به همین ترتیب پرونده ی زندگی سامان هم بسته شد ........
سحر همینجوری یه بند اشک می ریخت .- سحر جان گریه نکن خدا اینطور خواسته بود.- تو فکر می کنی دارم برای سامان گریه می کنم نه اون رفت بهتر شد ....... یهو داد زدم: سحر بس کن اون هر چقدر هم ادم بدی بود دیگه گذشته نباید اینقدر ....... سحر گفت: سوگند خیلی مهربونی من اگه جای تو بودم با دستای خودم سامانو خفه می کردم.- بس کن سحر من خیلی هم از دست سامان ناراحت نیستم.- یعنی چی؟- می دونی سحر سامان از بچگی اونجوری بار اومد اونجوری بزرگ شد یعنی دیگه نمی تونست خودشو عوض کنه .- پس به هومن حق میدم که اینقدر دوست داشته باشه خیلی ماهی سوگند خیلی. و دوباره زد زیر گریه . من هنوز توی شوک بودم باورم نمی شد کسی که سبب عذاب من بود حالا دیگه وجود نداشته باشه .......
- سحر گریه نکن.- می دونی دلیل اشکای من چیه؟- چیه؟- بدبختی خودم اوارگی خودم دارم افسوس می خورم چرا باید اینجوری زندگی کنم ....... تو بگو سوگند اخه چقدر خفت و خاری ....... فکر می کنی من هرزه هستم به خدا نه ...... نیستم ...... ولی وقتی توی اون چنان محیطی به دنیا اومدم ..... سوگند منم عاشق همون چشایی شدم که تو شدی منم همونی رو می پرستم که تو می پرستی منم همونقدر به هومن احتیاج دارم که تو احتیاج داری ......... سوگند باورت میشه چند بار خواستم خودمو نابود کنم اما نشد ...... هومن نزاشت بعد از اون باری که تورو توی پارک دیدم و برات حرف زدم بازم با هومن در ارتباط بودم مثل یه دوست واقعی همیشه کنارم بود گاهی اوقات از تو برام می گفت ببین سوگند چه جوری بهت بگم تا واقعا با تمام وجودت بفهمی که هومن تورو خیلی دوست داره نمی دونم چه جوری بهت توضیح بدم اما یادت باشه هیچ وقت ترکش نکنی. من سکوت کرده بودم سحر خیلی حرف زد ولی تا اون لحظه خبری از هومن نشد . خیلی هم برام گریه کرد اونم هومنو واقعا دوست داشت ولی خب چه می شد کرد .........- سوگند ببخشید خیلی خسته ت کردم برو هومنو هم صدا کن بیاد تو. اون شب همه ش برام مثل یه رویا بود فکر نمی کردم این همه اتفاق با هم بیفته ...... جدایی از علیرضا مرگ ناگهانی سامان و همه و همه ...... وقتی وارد راهرو شدم یهو شوکه شدم علیرضا هم روی نیمکت کنار هومن نشسته بود . اول یه نگاه به من انداخت و بعد سلام گفت اما من جوابشو به زور دادم .....- هومن بیا توی اتاق سحر می خواد با هردومون حرف بزنه. هومن بلند شد و رفت . اما من همونجا نشستم چشامو بستم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم سرم از درد داشت منفجر می شد و همه ش با خودم می گفتم : سوگند تو خوابی؟ یهویی این همه اتفاق با هم افتاد ...... اخه چه جوری؟؟؟ باورم نمی شد انگار خواب بودم ..... انگار تو رویا بودم . علیرضا هم همونجا نشسته بود و به من زل زده بود اما من کوچکترین توجهی هم بهش نداشتم . اون توی زندگی من واقعا یه مسبب واسه بیچارگیهام بود .
اینقدر خوابم می اومد . ساعت از نیمه شب هم گذشته بود مارال چند بار بهم زنگ زده بود منم همه چیزو بهش توضیح داده بودم . علیرضا از کجا پیداش شده بود ....... بین من و اون سکوت بر قرار بود که علیرضا گفت: سوگند. اما من هیچی نگفتم .- سوگند خواهش می کنم حرف بزن خواهش می کنم جواب بده. اما من بلند شدم و به طرف اتاقی که سحر توش بستری بود رفتم . علیرضا هم دنبالم اومد . سحر به خاطر ارامبخشی که بهش تزریق شده بود خواب بود هومن هم مقابل پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد . رفتم طرفش دستمو گذاشت روی شونه هاش ...... باورم نمی شد که هومن منو بخشیده باشه اصلا باورکردنی نبود این همه اتفاق یهویی با هم ..............
دوستون دارم بای
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط نیلوفر
|
بچه ها سلام حالتون چطوره؟ منم ای بد ای نیستم می دونین چرا بدم؟ نخندین به من ...... من برای داستانم کلی گریه کردم گفتم نخندین ..... این اپ هم خیلی گریه داره حالا زیاد تعریف نمی کنم از خودم ...... اول از همه از همکاریتون ممنونم که اینقدر نظرهارو بالا بردین از همه بیشتر ناهید جون دست تو هم درد نکنه حالا ناهدی زیاد ذوق نکن ازت تشکر کردم وظیفه ت بود ..... ناهید شوخی کردم ناراحت نشو .....
هدیه جون ممنونم که اینقدر ازم تعریف می کنی و منو پررو می کنی مامان جون هدیه ی خوشگلم منم مثل تو وقتی دارم داستانمو می خونم اشکم در میاد و خودمو جای سوگند توی داستان می گذارم ...
ژوان جونم اینقدر نگو گریه می کنی منم گریه م می گیره هاااااااا....... راستی پیشنهاد خیلی خوبی دادی که پنج شنبه ها اپ کنم اما باید در طول هفته چیزی نوشته باشم یا نه ...... ولی فکر کنم تا اخر مهر تموم بشه .
حالا هم می رسیم سر داستانمون ..... یه اب قند کنار دستتون باشه که این پست خیلی گریه دار تر هست .
اون شب قشنگ ترین شب عمرم بود حتی نمی خواستم یک ثانیه بودن با هومنو هدر بدم حتی برای یه لحظه هم چشامو روی هم نگذاشتم فقط به هومن و روزهای بعدی که می اومد و من باید بدون اون زندگیمو سر می کردم فکر می کردم ..........
تصمیم اشتباهی بود یا نه ؟؟؟؟ به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم .
صبح مثل همیشه که هومن بیدارم می کرد بیدار شدم البته اینبار خیلی غصه خوردم اخه داشت برام می خوند و صداش خیلی ناز بود خیلی قشنگ بود قشنگ تر از همیشه دیوونه کننده تر از همیشه ..........
- منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه ادمم پا نمیشی سوگند ؟؟؟؟؟ من برات خوندما بلند شو دیگه خب پا نمیشی باشه یه روش دیگه امتحان می کنم با قلقلک دادن نه دلم برات می سوزه پس یه کار دیگه می کنم چیکار کنم؟؟؟ چشامو باز کردم هومن گفت: بههههههههه سوگند خانم صبح شما به خیر. این شبی که گذشت یعنی اخرین شبی بودددددددددددد که ...... نه ................ خدایا ........
نشستم و گفتم: صبح شما هم به خیر.- نزاشتیااااااا من تازه می خواستم شروع کنم.- چی رو شروع کنی؟- اذیت و ازار. سرمو تکون دادم باز هم لبخندی زینت بقش لب هام شد گفتم: با خودم گفتم تا قبل از اینکه هومن بلایی سرت بیاره بلند شو.- اره می خواستم بهت ابراز علاقه کنم که بیدار شدی. بلند شدم رو به روش ایستادم با دیدن چشاش اشک چشامو پر کرد یعنی این اخرین باره که با محبت نگام می کنه .......... هومن گفت: خب سوگند خانم بگو امروز حالت چطوره؟- امروز؟ بد نیستم. بعد از خوردن صبحونه دنبال پانیز رفتیم ولی مادر مارال اینقدر اصرار کرد که ناهار اونجا موندنی شدیم . هومن بچه هارو خیلی دوست داشت به همین خاطر با پریا و پانیز سرگرم شده بود .
غروب بود که قصد رفتن کردیم ولی پانیز هی بهونه می گرفت من نمیام و از این حرفا....... در هر حال پریا هم با ما اومد .
وقتی رسیدیم خونه پریا و پانیز هی ورجه و وورجه می کردن . پانیز دست پریا رو گرفت و اونو برد تا اتاقشو بهش نشون بده منم خسته تر از همیشه روی مبلی افتادم . حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم نمی دونستم چیکار دارم می کنم .......... همه ش پیش خودم می گفتم این کار درسته یا نه ....... هیچ جوابی هم نداشتم ..........
همه ش از از هومن دوری می کردم نمی دونستم چه جوری باید فراموشش کنم چه جوری باهاش حرف بزنم از کجا شروع کنم اصلا از چی بگم ........
پریا داشت برای هومن شیرین زبونی می کرد پانیز هم کنارم نقاشی می کرد ...... حواسم به کارم نبود اخر سر هم با عصبانیت قلمو و پالتو گذاشتم سرجاشون و رفتم یه گوشه نشستم لچک رو بسته بودم روی سرم تا یه وقتی موهام رنگی نشه رو باز کردم چون وقتی من می خواستم نقاشی کنم تمام سر و صورتم رنگی می شد . توی افکار خودم بودم که یه چیزی خورد توی سرم بالش بود و اونم کار هومن بود . پانیز و پریا و هومن هر 3 شروع کردن به خندیدن چشامو باز کرده بودم و پیش خودم می گفتم سوگند شاهد اخرین اذیت های شیرین هومن هم باش که دیگه نمی بینیش .
هومن گفت: بچه ها امشب از اون شباست که سوگند اصلا حال و حوصله نداره. پریا گفت: عمو هومن حالا شما چیکار می کنی؟ من تند گفتم: هیچی خاله جون الان عمو جونت میگه الان به حسابش می رسم. بچه ها زدند زیر خنده هومن هم موزیانه نگام کرد و گفت: دیگه تمام حرف های منو از حفظی.- اره. پریا بلند شد و رفت کنار پانیز و شروع کردن با هم بازی کردن .........
- سوگند میگم فکر کن این دو تا بچه های ما باشن.- هومننننننننن دوباره شروع کردی....... ای خداااااااااا هومن جان تو که نمی تونی اینده رو پیش بینی کنی.- ولی دارم پیش بینی می کنم.- هومن اگه ....... اگه یه روزی .....- یه روزی چی؟؟؟؟ می خوای چی بگی؟- هیچی بی خیال.- نه دیگه باید بگی.- باشه اگه من دیگه تورو نخوام چیکار می کنی؟؟؟ یهو قیافه ی هومن درهم شد یه جوری شده بود گفت: شاید بیشتر از 10 بار از اینجور سوال ها از من پرسیده باشی و من هم 1000 بار به این چیزا فکر کرده باشم.- خب.- نگاه کن سوگند من فکر نمی کنم چنین روزی وجود داشته باشه. یهو بغضم شکست و اشکم در اومد . هومن حرفی نزد انگاری که ناراحت شده بود منم دلم گرفته بود هیچی نگفتم اونم چیزی نگفت دیگه دیر وقت بود پریا و پانیز خواب بودند.
من هم کنار هومن دراز کشیده بودم و هر کدوممون به نوعی در فکر بودیم ............ سعی کردم یه خورده از هومن دوری کنم شب قبلش اخرین بار بود که با هم بودیم حالا دیگه باید می شدم همون سوگند عوضی همون سوگند اما با این تفاوت که اون سوگند 16 ساله قلبش از سنگ بود و فقط خودشو یه جسم می دید توی دست این و اون ولی حالا این سوگند تمام وجودشو متعلق به عشقش می دونست اون سوگند قلبش سنگی بود اصلا شاید قلبی در کار نبود اون قلبی نداشت اما حالا صاحب قلبیه که متعلق به دیگری هست ......
چشام گرم خواب بود که گرمی وجود هومن منو اتیش زد ........ نه سوگند تو نمی تونی از هومن بگذری نمی تونی فراموشش کنی مگه یه عاشق عشقشو فراموش می کنه همه ی این کارها به خاطر خود هومن بود اما اون که نمی دونست ....................................... همینجور توی فکر بودم که چیکار کنم ........
باید خودتو بی تفاوت نشون بدی باید یه کاری کنی هومن ازت بدش بیاد باید هر کاری که هومن دوست نداره انجام بدی باید اونو از خودت متنفر کنی اینجوری بهتره .......... اینارو قلب عاشقم بهم می گفت اما هی عقلم بهم تذکر می داد که این کارو نکنم ........ اما یه ادم احساساتی و عاشق به حرف قلبش گوش میده قلبی که بر خلاف حرف عقل عمل می کنه ..........
دست هومنو پس زدم بلند شدم و اومدم روی تختم خوابیدم هومن چشاشو باز کرد و نگام کرد.- سوگند چی شد یهو ؟ بغض عجیبی توی گلوم بود اما یهویی با صدای خیلی محکمی گفتم: اون پایین خیلی سرده. هومن متعجب نگام می کرد اما من دراز کشیدم بی توجه به اون پتو رو تا بالای سرم کشیدم خودمو به خواب زدم ............ اما اشکام بی مهابا ریختند اگه من همون سوگند عاشق بودم پس چرا اینجوری رفتار می کردم اگه من همون سوگند بودم اگه اون پایین روی زمین سرده باید به هومن پیشنهاد می دادم بیاد بالا روی تخت بخوابه باید این کارو می کردم اما من احمق چیکار کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این حرف قلبم نبود حرف عقلم هم نبود پس این کار کی بوددددددددددددددددددددددددددددددددد؟؟؟؟؟؟
تا خود صبح یک ثانیه هم چشامو روی هم نگذاشتم همه ش هم حس می کردم هومن نخوابیده نمی دونم چرا اما احساس می کردم بیداره .........
صبح از همه زودتر بیدار شدم یه کم به سر و وضع خونه رسیدم بعد داشتم نقاشی می کردم که سر و کله ی هومن پیدا شد .- سلام خانم خوشگله. اما من هیچی نگفتم بچه ها هم بیدار شدند هومن هرچقدر شوخی می کرد فقط با اخم و سکوت های من رو به رو می شد ناهار مارال اینا یعنی خودشون و مهموناشون رو دعوت کرده بودم تا ساعت 11 که نقاشی می کردم چون سرم شلوغ بود غذا از بیرون گرفتیم البته یک نوع غذا درست کرده بودم به غیر از اونایی که از رستوران گرفته بودم .......
تا رفتم حموم و اومدم بیرون حدود 1 ساعت طول کشید در این مدت هومن هم با بچه ها سرگرم بود روبه روی میز توالت توی اتاقم نشسته بودم و موهامو سشوار می کشیدم که هومنو در استانه ی در دیدم خیره بهم نگاه می کرد اما باز هم هرچقدر تلاش کردم بی تفاوت باشم نمی تونستم اخه عاشقش بودم چه جوری بی تفاوت باشم ................... ؟؟؟؟؟
دعوای اول بود همون روز ......... من و هومن ........... دعوایی که بهانه شو من درست کردم می خواستم بعدا که داشتم از هومن جدا می شدم دلیل های بیشتری برای این جدایی باشه . یه لباس خیلی باز از توی کمدم در اوردم انداختمش روی تخت لباسمو عوض کردم اونو پوشیدم بعد هم ارایش...... خلاصه تموم شد در اتاقمو که باز کردم برم بیرون دیدم هومن پشت در ایستاده . خیره نگام می کرد سر تا پامو برانداز کرد . نمی تونستم لحن صحبتمو با هومن عوض کنم اخه عاشقش بودممممممممم ........- برو کنار از سر رام.- مگه نمی خوای لباستو عوض کنی؟- نه می خوام همینو بپوشم. هومن یه ذره با تعجب نگام کرد و بعد گفت: یعنی چی می خوای اینو بپوشی؟- یعنی همین لباسم خیلی مناسبه اشکالی مگه داره؟- داری اذیتم می کنی از این شوخی ها هیچ خوشم نمیاداااااااا.- من با کسی شوخی ندارم.- این یعنی چی سوگند؟- یعنی همینی کی می بینی حالا هم از سر رام برو کنار. اما هومن هنوز مقابلم بود نمی تونستم نگاش کنم این هومن اون هومنی نبود که خواننده بود یه فرشته بود خدایا چقدر زجرش دادم می دونستم یه مقدار سر این چیزا حساسه البته به قول خودش قبل ها این چیز ها زیاد هم براش مهم نبود اما حالا خیلی مهم بود ..........
هومن دستمو گرفت و خیره نگام کرد و گفت: چی داری میگی سوگند؟- همونی که شنیدی.- سوگند چته؟ باز چی شده؟- باید اتفاقی بیفته مگه.- برو این لباستو عوض کن.- عوض نمی کنم.
تن صدای هومن یه ذره بالا تر رفت و گفت: سوگند گفتم برو لباستو عوض کن.- عوض نمی کنم می خوام ببینم چیکار می کنی.- تو همون سوگندی هستی که من عاشقش شدم؟؟؟سوگند باورم نمیشه اخه یهو چت شد خواهش می کنم منو اذیت نکن برو عوض کن لباستو. اما یهو عصبانی شدم واقعا قشنگ نقش بازی کردم و واقعا خوب هومنو زجر دادم .
داد زدم: بسته دیگه حالم از این حرفات به هم می خوره اصلا تو کی هستی توی خونه ی من چیکار می کنی؟ خسته م کردی باید برای من لباس هم انتخاب کنی باید برای من تعیین تکلیف هم بکنی بابا من نمی خوام با چه زبونی بهت بگم من نمی خوام حالم از این کارات به هم می خوره. یهو هومن دستشو بلند کرد یه دونه سیلی خوابوند توی صورتم ..............
خدایا من خواب بودم؟؟؟ یهو چی شد؟؟؟ هومن ....... هومن ........ ماه من عشق من فرشته ی نجات من ...... روی من دست بلند کرد و اخرین بار و اولین بارش بود که اون کارو کرد .
خیلی عصبانی بود تا حالا اینجوری عصبانی ندیده بودمش ...... دستم روی اون قسمت از صورتم بود می سوخت اما اون سوزش بابت اون سیلی هومن نبود بابت یه زخم بود یه زخم عمیق که توی قلبم ایجاد شده بود ...................
خود هومن هم ماتش برده بود و ساکت فقط نگام می کرد نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه ....... دوییدم توی دستشویی ........ توی اینه به خودم نگاه کردم و هر چقدر هومن که پشت در بود اصرار کرد درو باز کنم گوش نکردم ........ خدایا یعنی کارم درسته ؟؟؟
مهمونا رسیدند و من حتی یک کلمه هم با هومن حرف نزدم هر چقدر اون می خواست این کدورت هارو بر طرف کنه من نمی گذاشتم چون این من بودم که جنگ رو شروع کردم و من هر بار اتش این جنگ رو با کارام شعله ور تر می کردم ........ البته اینم بود که خودم گاهی اوقات یهو یه حرفایی از دهنم در می رفت منی که مثلا با هومن اصلا حرف نمی زدم یهو می گفتم هومن جان یا عزیز دلم و از اینجور چیزا .........
بعد از ناهار بود من و مارال توی اشپزخونه نشسته بودیم من داشتم ظرف ها رو توی ماشین ظرف شویی می انداختم که مارال گفت: چته سوگند؟ خیلی ناراحتی؟ کشتی هات غرق شدن؟- ولم کن مارال.- میگم چته؟- هیچی با هومن دعوام شد.- اااااااااا به سلامتی مبارک باشه خب سر چی؟- سر طرز لباس پوشیدنم. مارال زد زیر خنده با عصبانیت بهش چشم دوختم و گفتم: زهرمار نخند.- اخه نه به اون همه عشقتون نه به این دعواتون دختر مگه دیوونه شدی.- اره دیوونه شدم ولم کن. در همین لحظه هومن و مانی وارد اشپزخونه شدند اون دو تا در جمع کردن ظرف و ظروف ها از روی میز کمکمون می کردن من هم که چشمم به هومن افتاد یهو ....... نمی تونم توصیف کنم چه حالی داشتم واقعا دیوونه کننده بود ........ طرز نگاه کردنش و اون صدای مهربون و گرمش ..............
مارال از قصد دست مانی رو گرفت و بیرون برد تا من و هومن تنها باشیم ........ اما نه تنها هیچ حرفی نزدیم بلکه هومن حتی به من محل نگذاشت ....... و این برام خیلی سنگین تموم شد .
نشسته بودیم که یهو احساس حالت تهوع پیدا کردم از بقیه عذر خواهی کردم و توی دستشویی رفتم دست و صورتمو اب زدم اما سرم گیج می رفت رفتم بیرون.......
کنار مارال نشستم گفت: چی شد؟- هیچی سرم گیج رفت. دوباره سرگیجه گرفتم یه حس خیلی بدی داشتم خیلی خیلی بد ............ و یهو بیهوش شدم و دیگه هیچی نفهمیدم .........
چشم که باز کردم مارال بالای سرم بود و هومن دستمو گرفته بود به یاد تصمیمم بودم در نتیجه خواستم دستمو بکشم اما این هومن بود که محکم تر از همیشه دستمو فشرد و همراه با لبخند قشنگش دل من هم دیوونه تر شد و من دوباره سر تصمیمم مردد شدم . از مارال پرسیدم: مارال چی شد یهو؟ به جای مارال هومن جواب داد: حالت بد شد اوردیمت دکتر.- مهمونا چی شدن؟
- اونا هم رفتند خونه ی مارال اینا مادر مارال هست باهاشون نگران اونا نباش نگران خودت باش که همه ش حالت بده الان هم که زیر سرمی. احساس ضعف می کردم و تا خواستم بگم یه چیزی می خوام برای خوردن هومن رو به مارال گفت: مارال شکلاتی کیکی هیچی همراهت نداری؟ وای خدایا باز فکر منو خونده بود ........ می دونستم می خواد یه کاری بکنه تنها بشیم در نتیجه مارال از اتاق رفت بیرون ......... منم چشامو بستم که هومن گفت: سوگند فقط بگو چرااااااااا؟ چرا اینجوری می کنی؟ ناخوداگاه بهش اشاره کردم بیاد جلوتر . دو تا دستاشو گرفتم و خیره شدم توی چشماش .... چشم هایی که همه ی زندگی من بود ....... گفتم: هومن منو ببخش هومن تورو خدا منو ببخش. بغضم ترکید و شروع کردم به اشک ریختن ......... هومن دونه دونه اشکامو با انگشتاش پاک کرد صورتشو به من نزدیک نزدیک کرد و گفت: بیا همه چیزو فراموش کنیم باشه ؟ و یه لبخند هم زد برق چشاش هم هر لحظه بیشتر می شد
اخه چقدر یه ادم می تونه مهربون باشه؟؟؟ چقدر می تونه پاک باشه ؟؟؟قلب یه نفر چقدر می تونه بزرگ باشه ؟؟؟
سرمو گذاشتم روی سینه ی هومن و گفتم: منو ....... منو ببخش.- گفتم همه چیزو فراموش کنیم.- باشه باشه هر چی تو بگی تو اصلا جون بخواه. همه چیز تموم شد ....... با شکست من ..... نمی تونستم و نمی شد فراموشش کرد ........... اون لحظه اون اغوش گرم هومن نگاه مالامال از عشق و امید هومن همه و همه باعث شدند اصلا فراموش کنم سامان رو دیدم عشق هومن به من قدرت انجام هر کاری رو می داد ......... مارال دقایقی بعد رسید حال من هم بهتر شده بود هومن رفته بود با دکتر صحبت کنه . مارال با شیطنت نگام می کرد گفتم: چیه بابا ؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟- هیچی عزیزم میگم سوگند نکنه یه وقت خر بشی .- یعنی چی مارال جون؟- میگم قدم نو رسیده مبارک. اول نفهمیدم چی میگه اما وقتی فهمیدم زدم زیر خنده و فقط به مارال نگاه کردم گفت: اعتراف کن.- مارال حیف که الان زیر سرم هست با این دستم که نمی تونم کاری بکنم با این یکی هم که نمیشه چون بهت نمی رسم در نتیجه فقط من تورو پیدا کنم خفه ت می کنم. هومن با دکتر وارد اتاق شدند دکتر بعد از معاینه ی من یه کم دارو برام تجویز کرد و بعد گفت که مرخصم .......... توی ماشین نشسته بودیم مارال از هومن پرسید: هومن جان سوگند چش بود؟
- فشارش پایین بود.- اهان. ما مارال رو خونه شون رسوندیم منم رفتم از دختر عمه ی مارال و شوهرشو عمه ی مارال معذرت خواهی کردم بابت اینکه حالم بد شده بود بعد پانیز اینبار راضی شد که با ما بیاد ولی اینقدر بازی کرده بود که خسته بود .
وقتی رسیدیم خونه هومن پانیز رو برد توی اتاقش پانیز که خواب بود . من هم لباسامو عوض کردم روی مبلی نشستم . چشامو بستم ولی دوباره به یاد تصمیمم افتادم ولی دیگه هیچی مهم نبود سامان هیچ غلطی نمی تونست بکنه ...... شام باز حاضری خوردیم. پانیز هم دیگه بیدار شده بود و مشغول پیانو زدن بود پیانو براش خریده بودم هومن هم باهاش کار می کرد منم به خونه رسیدم هومن پیشنهاد کرد بریم بیرون من هم استقبال کردم اماده شدم . البته قدم می زدیم پانیز جلوتر از ما در حال حرکت بود می دوید من هم در کنار هومن و شانه به شانه ی اون قدم بر می داشتم .
از اون شب جز لحظه های ناب و عاشقانه هیچ چیز بدی به یاد ندارم شب زیبایی هم بود و من در ارامش کامل به سر می بردم .
- سوگند موبایلتو جواب نده.- نه بابا بزار جواب بدم. اما هومن موبایل رو از دستم بیرون کشید و گفت: جواب ندی بهتره. بیشتر هومن حرف می زد ولی من هیچی از حرفاش نمی فهمیدم فقط مات و مبهوت صورتشو نگاه می کردم .- هی سوگند کجایی؟- همینجا هستم.- اینقدر هم به من نگاه نکن گوش کن ببین چی میگم. لبخندی زدم اما واقعا دست خودم نبود وقتی به چشم های اون نگاه می کردم دیگه اطراف رو نمی دیدم فقط اون بود و بازم اون بود .......
چون پانیز خیلی خسته بود مجبور شدیم برگردیم البته خونه ی من نرفتیم هومن پیشنهاد داد بریم خونه ی اونا منم چون دلم برای کتی و کامران تنگ شده بود قبول کردم . ساعت 11 شب بود وقتی هم رسیدیم اونا خوشبختانه خونه بودند و از دیدن من و پانیز خوشحال شدند .
پانیز که با دیدن کامران خواب از سرش پرید و پرید بغل کامران من هم سرگرم صحبت با کتی و خاله فریده و عمو حجت شدم البته چیزی از اون روز من نفهمیدند . پیش کتی نشسته بودم و داشتم در مورد اموزشگاه حرف می زدم که دوباره موبایلم صدا خورد دست هومن بود می خواست بده به من گوشی رو ولی گفتم: خودت جواب بده دیگه.
من حواسم پیش هومن بود که ببینم چی میگه اما اون بلند شد رفت داخل حیاط من هم نگران بودم ببینم کی هست ......... خدایا فقط اون نباشه ......... حتی اسم سامان رو نمی تونستم بیارم .
هومن بعد از چند دقیقه برگشت .- هومن چی شد؟ کی بود؟- هیچی بی خیال.- هومن بگو کی بود دیگه.- مزاحم.- ادم که با مزاحم این همه حرف نمی زنه.- یکی بود چرت و پرت می گفت منم جوابشو دادم.- کی بود؟- میگم که مزاحم بود. هومن که چیزی بهم نمی گفت اما مطمئن بودم یکی زنگ زده بود از طرف سامان .هومن: میگم سوگند تو بهتر نیست از سامان شکایت کنی؟ اگه اینبارم مزاحمت شد.- نه . نمی خواستم پام به اینجور جاها کشیده بشه ......
من و کتی و پانیز توی یه اتاق خوابیدیم صبح وقتی بیدار شدم کامران و هومن خونه نبودند و تا غروب هم نیومدند اون روزها چون من کلا یا حال چندان خوبی نداشتم یا اینکه حوصله ی کار نداشتم اموزشگاه نمی رفتم فقط سفارش ها به پای من بود که اونارو هم توی خونه اماده می کردم .
بعد هم که اومدند همگی رفتیم بیرون شام هم توی رستوران خوردیم موقع برگشتن از اونا خواستم که منو خونه ی خودم برسونند هومن اون شب دیگه باهام نیومد چون من بهش گفتم اگه بخواد همینجور ادامه بده خیلی بد میشه چون هم من و هم اون جدایی برامون سخت می شد کار هومن یه جوری بود که بیشتر ماه های سال از هم دور بودیم اگه اونجوری هر شبو کنار همدیگه می گذروندیم به وجود هم عادت می کردیم و خیلی برای هر دو تامون بد می شد .
تازه وارد خونه شده بودم پانیز مستقیم رفت توی اتاقش و خوابید من داشتم لباسامو عوض می کردم که زنگ در به صدا در اومد .
نشناختم کی بود در نتیجه رفتم دم در ....... یه دختر مو طلایی بود ایرانی نبود .
- سلام.- سلام.- بیا . به دستش نگاه کردم یه ساک بود . متعجب نگاش کردم و گفتم: اینا چی هست؟- بگیرش.- تو کی هستی؟ اما اون ساک رو جلوی پای من انداخت و به حالت دو رفت .
ساکو برداشتم و رفتم بالا ........
ساکو روی مبل پرت کردم و پیغام های تلفن رو گوش دادم .
یه پیغام بود اونم برای سامان بود .- سلام سوگند جون زنگ زدم بهت بگم که فقط یه روز فرصت داری همه چیزو تموم کن یا بدون هومن که اون زنده می مونه یا بدون هومن و تمام راستی اون ساک یه کادو هست از طرف من البته برای تو نه برای هومن جونت می تونین شب بشینین نگاه کنین.............. دیگه حالیم نشد چمه ؟؟؟ توی ساک چی بود ؟؟ پس اون ساک رو سامان فرستاده بود ........
توی ساک چند تا سیدی بود چند تا عکس بود چند تا تیکه کاغذ بود . روی کاغذ ها نوشته شده بود هومن و سوگند بعد یه ظربدر بزرگ روی اسم هومن کشیده شده بود با عصبانیت کاغذهارو پرت کردم یه طرف دیگه و ......... چشمم به عکس ها افتاد . وای خدایاااااااا .......... چشام سیاهی می رفت چه حالی داشتم توصیف کردنی نبود ........ خدای من سامان از اون روزها از اون روزهای نکبت از اون شب ها از اون شب های کثافت عکس گرفته بود به زور خودمو کنترل کردم که غش نکنم این سیدی ها دیگه چی بودند ............... ؟؟؟؟؟؟؟؟
چشمم به صفحه ی تلویزیون بود وای خدای من این فیلم ها فیلم اون مهمونی های کذایی ............
من به هومن چی بگم ؟؟؟ بگم کی بودم ؟ کجا بزرگ شدم؟؟ کجا زندگی کردم؟؟؟ توی یه هفته چند بار ........................................................................
یهو بی اختیار تلفن رو برداشتم و شماره ی موبایل ماهانو گرفتم بیچاره توی بیمارستان بود اون شب عمل داشت .
- الو سلام ماهان.- سلام چیزی شده این وقت شب؟الو سوگند.
بهش گفتم که زود خودشو برسونه .....
در حدود 10 دقیقه ی بعد ماهان رسید. بیچاره اینقدر نگران من بود اینقدر اشفته بود . وقتی هم دیدمش نتونستم چیزی بگم و زدم زیر گریه .- چی شده سوگند؟ بگو دیگه. به عکس ها و بقیه ی چیزهایی که سامان فرستاده بود اشاره کردم ماهان تقریبا از همه چی خبر داشت اما تا چشمش به عکس ها افتاد میشه گفت پس افتاد ........
سرمو گرفتم بین دستام و بی اختیار اسم خدا رو صدا زدم .- سوگند بسته به جای گریه پاشو یه فکری بکن باید به هومن همه چیزو بگی. اینقدر اشک ریخته بودم نفسم بالا نمی اومد بریده بریده گفتم: ماهان چی داری میگی ؟ من به هومن چی بگم ؟ من به هومن چی بگممممممممممم ؟؟؟ ماهان نمی تونم به خدا نمی تونم چرا نمی فهمی .- ببین اون ادم فهمیده ای هست اگه همه چی رو بدونه درکت می کنه بعد هم میری از سامان شکایت می کنی به جرم مزاحمت.- شکایت چیه دیگه ؟ ماهان دیروز تصمیم گرفتم مثلا هومنو از خودم زده کنم اما نتونستم نشد جرئتشو ندارم من حتی مستقیم نمی تونم توی چشم های هومن زل بزنم بعد برم اینارم بهش بگم تو بگو چه جوری؟ ماهان نگاه کن منو نگاه کن من توی همین 2 ساعتی که ندیدمش دلم براش تنگ شده بعد می خوام ازش جدا بشم.- بابا چرا جدا ؟ اصلا خودم همه چیزو بهش میگم.- نه نگو ماهان جون هر کسی دوسش داری نگو خودم یه کاری می کنم.- چه کاری مثلا؟- من لایق اون همه مهربونی ها و پاکی های هومن نیستم اصلا لیاقت عشقشو ندارم من اصلا لایق هیچی نیستم حتی لایق زنده بودن و نفس کشیدن من ...... من از سر ...... من از سر راه هومن کنار میرم. همونجور زار زار گریه می کردم .- سوگند یه لحظه به حرفام گوش کن تورو خدا سرتو بالا بیار نگام کن سوگند. سرم داد می زد اما من به روزهایی فکر می کردم که با هومن و در کنارش بودم اون موقع هایی که اروم می شد یا اون زمون هایی که شیطون می شد یا اون شب های قشنگ و پر از احساسمون پر از عشقمون ............................. خدایا این بهترین راه هست من دیگه تصمیم خودمو گرفته بودم و هیچ چیزی نمی تونست جلودارم بشه .
صبح بود که زنگ زدم به هومن . صداش یه کم خواب الود بود .
- سلام.- سلام سوگند تویی؟- اره خواب بودی نه ؟ ببخشید که بیدارت کردم.- نه عزیزم دیگه باید بیدار می شدم کاری داشتی زنگ زدی؟- اره می خوام ببینمت.- باشه اما من تا غروب نیستم خونه ... کار دارم غروب میام دنبالت بریم بیرون.- نه .... نه هومن بیا این پارک نزدیک خونه مون می خوام باهات حرف بزنم.- چه حرفی ؟ دوباره اتفاقی افتاده؟- نه ولی یه موضوع خیلی مهمی هست باید بهت بگم. بغض کرده بودم . هومن گفت: سوگند باز داری گریه می کنی نه ؟ تو بگو من چیکار کنم با این گریه های تو؟ چیزی شده دوباره؟- نه نه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده فقط می خوام ببینمت همین.- باشه ساعت 7 اونجا منتظرم باش.- باشه بای.
وقتی تماس قطع شد کلی گریه کردم پانیز کلاس پیانو داشت رسوندمش کلاس خودم هم رفتم یه ذره توی خیابونا قدم زدم و فکر می کردم به همه چیز و اینبار قلبم بهم می گفت باید تنهاش بزاری از اول هم هومن مال تو نبود ..........
بعد هم رفتم دنبال پانیز و بردمش خونه ی مارال اینا گذاشتمش خودم هم برگشتم خونه ی خودم . نمی خواستم پانیز شاهد این ماجراها باشه .
غروب بود که لباس پوشیدم اماده شدم اصلا حال خودمو هم نمی فهمیدم گریه هامو قشنگ کردم یعنی خودمو خالی کردم توی قلبم هیچ حسی نبود فقط همه ش فکر می کردم توی خوابم مثل یه رویا بود ...... بعد از اون همه عشق پر سوز و گداز حالا باید جدا می شدم ازش ......... سعی کردم مثل یه عاشق واقعی فکر کنم . فقط یه ارزو داشتم دیگه برای زندگی امیدی نداشتم فقط می خواستم هومن بعد از من خوشبخت باشه همین ........... فقط و فقط همین .........................................................................................................
عینک افتابی هم زدم که هومن اون چشم های ورم کرده و پف کردمو نبینه اما می دونستم هومن خودش متوجه ی حال من میشه ........ سر قرار رفتم هومن که همون جای همیشگی روی همون نیمکت همیشگی نشسته بود بهش سلام گفتم روبه روش نشستم.خدایا چقدر اون روز خوشتیپ شده بود چرا اون روز چشاش یه حالتی بود یه غم خاصی داشت ....دستشو انداخت دور گردنم و اروم زیر گوشم گفت : خب می خواستی چی بگی که منو اینجا کشوندی؟ اون من نبودم که حرف می زدم یکی دیگه بود یه سوگند دیگه بود ................. .... ..... . - هومن من..... من می خواستم در مورد خودمون با تو صحبت کنم.- در مورد خودمون؟خب بگو.- هومن الان که فکر می کنم می بینم بهتره ما...... ما زودتر از هم از هم جدا بشیم من از همون اول هم عاشقت نبودم.هومن خیره نگام می کرد گفت:این شوخی ها دیگه برای من رنگ باخته ها.- اما من جدی میگم. هومن دوباره به من خیره شد اشکم در اومده بود اما خودمو کنترل کردم باید طوری نشون می دادم که ازش متنفر شدم.- هومن من من دیگه تورو نمی خوام. خدا این چه سرنوشتی برام رقم زدی؟تمام سعی خودمو به کار بردم تا گریه نکنم اشک نریزم موفق شدم چقدر قشنگ نقشمو بازی کردم خودمو به بی خیالی زدم اما نمی تونستم اخه چطور این کارو می کردم؟اخه چه کسی می تونه این حرفارو به عشقش بگه در حالی که هنوز هم حاضر بودم براش بمیرم هومن نگام می کرد سرمو انداختم پایین دلم نمی خواست چشمای قشنگشو غمگین ببینم دلم نمی خواست.....هومن با صدایی گرفته گفت:چرا؟- فکر کردم خیلی می بینم این عشق نیست فقط هوسه.هومن به من زل زد ماتش برده بود می دونستم الان تو ذهنش میگه:ایا این همون دختری هست که حاضر بود جونشو عمرشو برام بزاره.من از جام بلند شدم واروم گفتم:خدافظ . از پارک خارج شدم گریه می کردم گاهی سر خودم فریاد می زدم مردم می امدند ومی رفتند بی هدف حتی یه کدومشون به من نگاه نکردند ببینن چه مرگمه . اه که چقدر بی رحم بودم اما اینطوری برای هومن بهتر بود دیگه خطری تهدیدش نمی کرد اره باید به خودم افتخار کنم من یه عاشق واقعی هستم اما اما.........چقدر ترسو بودم من دلشو شکوندم این که دیگه افتخار نداره اره این افتخار نداره تو خیلی ظالمی سوگند حالا چی میشه هومن هومن .....چه اتفاقی براش می افته؟وای اون حتما یه روزی ازدواج می کنه یا حتی یا حتی با شخص دیگه ای دوست میشه من چیکار می کردم برای اینده م هدفی نداشتم اینده........چه اینده ای.........بدون هومن دیگه برام اینده نمی مونه اما اما باید صبر داشته باشم مثل لیلی مثل شیرین اونایی که اسطوره ی عشق هستند . به خونه رسیدم مستقیم به اتاقم رفتم بدون اینکه با کسی حرفی بزنم رفتم تو اتاقم........روی تخت افتادم به خواب رفتم خیلی زود..... وقتی چشم باز کردم هوا نیمه تاریک بود به ساعت دیواری نگاه کردم ساعت 5 صبح بود........سریع بلند شدم دیگه خوابم نمی گرفت رفتم به سراغ نقاشی..... اما حوصله نداشتم اخه چرا؟دلم برای هومن تنگ شده؟اره من اونو می خوام اما اما دیگه ...........باز هم گریه باز هم اشک رفتم به سمت پنجره ی اتاقم رفتم بازش کردم ......... به یاد حرف هومن بودم که می گفت هر وقت گریه ت گرفت یا دلت برای من تنگ شد برو پنجره رو باز کن یه نفس عمیق بکش و بعد باهام حرف بزن من می فهمم.
اشک می ریختم خیلی شدید ........ عکس هومن رو به روم بود ....... باهاش حرف می زدم وجود اونم حس می کردم انگار اونم کنارم بود هنوز هم گرمی دستش رو حس می کردم هنوز هم نگاه شیطنت امیزش به من بود هنوز هم هی اذیتم می کرد روی تختم دراز کشیدم هومن کنارم بود من داشتم می دیدمش خدایا کنارم بود چند بار چشامو باز و بسته کردم اما اون کنارم بود پیشم بود سرمو گذاشتم روی شونه ش و های های گریه کردم اونم مثل همیشه با من شوخی می کرد مثل همیشه .- هومن هومن باورم نمیشه تو اینجا چیکار می کنی؟ هومن غلط کردم اون حرفارو زدم من غلط بکنم تورو نخوام من فقط تورو می خوام هومن من تورو می خوام هومن چرا هیچی نمیگی هومن چرا حرفی نمی زنی هومن تورو خدا حرف بزن بگو منو بخشیدی اگه اینبار خواستی اذیتم کنی من حرفی ندارم هر بلایی دلت خواست سرم بیار هومن یه چیزی بگو دیگه چیزی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟ هومن بگو دوستم داری می خوام صداتو بشنوم هومن دلم برای صدات ننگ شده دلم برای شیطونیات تنگ شده هومن دلتنگتم هومن ................... اما دیگه هومن نبود هومن دیگه نبود ..........
شدت گریه م بیشتر شد و از حال رفتم .
ایا هومن رو هم می تونستم مثل سامان فراموش کنم؟؟؟؟نه صحبت یه عشق بود من عاشقشم نمی تونم نمی تونم. بی حوصله بودم به همین ترتیب 2روز گذشت بدون هومن بدون عشقش نه هنوز عشقش تو قلبم خونه داشت هنوزم می خواستمش......خبری از سامان نبود هومن هم دیگه سراغی از من نمی گرفت 2روز بود ندیده بودمش اما...... اما هنوز حلقه ش توی دستم بود ....................
همون روز هومن بهم زنگ زد اونقدر خوشحال شدم که حد نداشت ولی خودمو کنترل کردم باید خودم خیلی بی خیال نشون می دادم خودم هم تعجب کردم چقدر خوب نقش بازی می کردم اما همه ی این ها به خاطر خود هومن بود......اون ازم خواست که به پارک نزدیک خونه مون برم. یعنی چی می خواست به من بگه؟شاید ازش معذرت خواهی کردم وهمه چیزو بهش گفتم اما ......اما اگه بخواد حلقه رو پس بده چی؟یه جور تا بعد از ظهر صبر کردم رفتم سرقرار در حالی که اصلا حال درستی نداشتم. روبه روش نشستم سلام گفتم خیلی سرد جوابمو داد خیلی سرد.......قلبم داشت از جا کنده می شد عشقم زندگیم جلو روم نشستم واینقدر بی تفاوت. یعنی هومن ..........هومن خیلی عصبانی بود گفت:سوگند هیچ وقت از تو انتظار نداشتم با من اینجوری رفتار کنی.- مگه چی شده؟ هومن پاکتی رو روی میز پرت کرد از داخل پاکت چند تا عکس بیرون اومد دست پام می لرزید یعنی این عکسا چیه؟چشامو باز کردم خدای من ...................عکسای عکسای من و........ اسمش تام بود یکی از دوست های سامان بود در حال .......................دیگه نمی تونستم صبر کنم اخر سر سامان کار خودشو کرده عکس های .......... زبونم بند اومده بود نمی تونستم حرف بزنم هومن با صدای بلندی تقریبا فریاد زد:اینا چی هستن؟ اشک می ریختم نمی تونستم حرف بزنم لال شده بودم فقط به سختی گفتم:نمی..... نمی دونم. هومن اینبار با عصبانیت بیشتری فریاد زد:گفتم اینا چی هست؟به هومن نگاه کردم با التماس گفتم:هومن تو... تو باور کردی؟اینارو باور کردی؟- یادت میاد اون روز تو ایران حرف از جدایی می زدی فکر کردم شوخی می کنی یا هر چیز دیگه ای اما اصلا این به فکر ذهنم نرسید که اینقدر عوضی باشی سوگند از هرکی انتظار داشته باشم از تو انتظار نداشتم که منو به پسرای اشغالی مثل این بفروشی سوگند چرا؟چرا این کارو با من کردی؟من که تورو دوست داشتم منی که حاضر بودم برات بمیرم حلقه تو در بیار. سرمو بلند کردم به صورت زیبایش خیره شدم اشکام سرازیر شدند. هومن:گفتم حلقه تو در بیار.سرم گیج می رفت دلم می خواست زمان به عقب برگرده بغضی تو گلوم بود اما نمی شکست حلقه مو در اوردم تا گذاشتم روی میز هومن هم انگشترشو پرت کرد طرفم خواست بره بلند شدم دستشو گرفتم حالا دیگه اون بغض شکسته شد با گریه وبریده بریده گفتم: تورو خدا .... هومن تورو خدا .....هومن صبر کن.هومن دستشو کشید روی زمین افتادم گفتم:هومن تورو خدا به پات می افتم صبر کن.هومن گفت:تنهام بزار برو برای همیشه تو دل منو شکوندی.صداش می لرزید هومن رفت....... رفت من موندم ومن ......... زندگیم رفت.
دیگه هیچ چیزی برام اهمیت نداشت همه رو فراموش کرده بودم اشک می ریختم به این سرنوشت خودم لعنت می فرستادم
( بچه ها الان برین اهنگ نرو گوش کنین من که دارم گوش میدم وگریه می کنم)
دیوونه ی نگات شدم عاشق خنده هات شدم شونه برای گریه هات من خاک زیر پات شدم
تو اون فرشته ی خدا که اومدی از قصه ها اون که از اولین نگاه عشقو با من کرد اشنا
نرو نگو نمیشه بمون واسه همیشه
نرو نگو نمیشه بمون واسه همیشه نرو نگو نمیشه بمون واسه همیشه
نگو که باید جدا شیم نگو نمیشه من و تو ما شیم نگو که شاید
قسمت همین بود با سکوت شب اشنا شیم
نگو شکستی عهدی که بستی به اون خدایی که می پرستی
نرو نگو نمیشه بمون واسه همیشههههههههههههههههههههههه
اشک می ریختم به خاطره هام باهاش فکر می کردم اون دفعه ای که...... رفته بودم باهاش استخر منو از پشت هل داد تو اب چقدر قشنگ چقدر شیرین بود چقدر دوسش داشتم .......
خدایا اون رفته بود هومن من رفته بود زندگی من رفته بود ...... لعنت بر سامان که تموم زندگی منو به هم ریخت . یه لحظه هم فکر هومن منو رها نمی کرد یه لحظه هم از یادش غافل نبودم حتی یه لحظه هم یاد چشم های قشنگش از ذهنم دور نمی شد .......... دلم هومنو می خواست نوازشاشو می خواست بوسیدناشو می خواست ..........
رفتم خونه و افتادم توی اتاقم ................ اشک می ریختم خودمو لعنت می کردم با خودم حرف می زدم .................
به نام تنها مونس شبهای تنهایی
دلم می خواست من باشم و تو با یک دنیای خیالی . دوست داشتم تو باشی منو دو قلب ﭘر احساس .اما نمیشه
بدون تو دنیا برام ارزشی نداره. کاش خودم می مردم . اما مرگ لحظه های ﭘر احساس زندگیمو نمی دیدم. خدایا چه سخته. تحملش چه سخته
اما می دونم که اگه نشد باهم باشیم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بیش از هر زمانی اون دلی که بهم دادی تو قلبم حس می کنم
امشب اگه تنهام
اگه نیستی باهم باشیم. اما ضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم
اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمی برد.امشب از درد جدایی و غم نبودنت نمی تونم بخوابم
نیستی اما من حست می کنم باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که تو دلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اما با همه وجود تو ذهنمی
الان به یاده لحظه آخر افتادم.لحظه آخر صدات لرزید.صدای منم لرزید
وقتی رفتی باور لحظه ها برام مشکل شد.تازه فهمیدم که دیگه هرگز این صدارو نمی شنوم.اشک ریختم.اما چیزی عوض نشد
من موندم با یک جاده بی انتها که از این به بعد کسی رو برای همراهی ندارم.چه دردناک بود اون لحظه.قدرت تحملشو نداشتم.اما چاره ای جز تحمل نداشتم
روزگار با من چی کار کرد؟امشب چه طولانی شده. بغضمم نمیشکنه. امشب همه چیز عزاب آور شده.سکوت٫بغض خفه کننده٫ فکر تو٫ صدای ضربان قلبم٫ تحمل٫ نفس کشیدنم٫ باور لحظه هام و نگه داشتن قلبی که تو به من دادی
سخته.سخت تر از حد توانم.حست میکنم. با همه وجود حست می کنم.می دونم که الان داری به من فکر می کنی.می دونم. باور دارم
با من نیستی اما من تورو با ذره ذره وجودم حس می کنم
می دونم که تو هم منو حس می کنی
یک بار بهت گفته بودم.الان بازم میگم.به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز یادم.هر چقدر بیشتر فکر می کنم کمتر می تونم باور کنم که دیگه باهم نیستیم
چه ﭘاک بود این احساسی که بین ما بود.چه ساده بودیم هردومون
ما که توقع زیادی نداشتیم.فقط می خواستیم خودمونو فدای احساسی که برامون ارزش داشت بکنیم. اما نشد
روزگار به ما مهلت نداد
خدایا روزگار چه بی رحمه
ما که توقع زیادی نداشتیم. فقط می خواستیم با هم باشیم.اما روزگار این حقو از ما گرفت.کاش بودی و می دیدی که بدون تو دلیلی برای ادامه ندارم
ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته.اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم
دوست ندارم که از ذهنم بیرونش کنم
خدایا چه سخته جدایی.هنوز به اندازه نصف روز از لحظه آخر نگذشته اما من طاقتم داره تموم میشه.چقدر دلم برات تنگ شده
دلم بد جوری گرفته.اما این بار تو نیستی که برات از دل تنگیام بگم. ستاره دلتنگی های منم امشب تو آسمون گم شده. ﭘیداش نمی کنم
این شبم که به آخر نمیرسه
خدایا این زجر تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟چرا دیشب که با هم می خندیدیم زود گذشت؟ولی امشب که با هم نیستیم ﭘایان نداره؟
می خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه.من دعا می کنم تو هم دستاتو بالا بگیر تا دعامون بر آورده بشه.می دونم که سخته اما بیا باور کنیم که برای ما بازگشت امکان نداره
نمی دونم امشب تا کی می خواهد طول بکشه
اما من تحمل می کنم. تو هم تحمل کن.
اما اینم می دونی که ما مجبوریم که زیر بار غصه هامون تحمل کنیم . ﭘس منم با تو اشک میریزم و سعی می کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بیشتر کنم و هم احساسمو
دوستت دارم برای همیشه.می دونم که تو هم تا آخرین لحظه دوستم خواهی داشت
می خوام برم . برمو از فردا با سکوت و دل شکستم یک زندگی بی دلیلو شروع کنم.میخوام برم و با همه این چیزایی که اتفاق افتاد باز خدارو شکر کنم. تو هم برو. برو تا کم کم بتونی باور کنی که همیشه هر چی تو زندگی دوست داشته باشی بهش نمیرسی
دلم برات چه تنگه . دنیا دلش چه سنگه
دنیا حسابی مارو دور خودش دوونده.صبرم زیاده اما عمری دیگه نمونده
برام سخته.خیلی هم سخته
اما باید بگم
خداحافظ زیباترین لحظه های زندگی من.خداحافظ خاطرات من
خداحافظ برای همیشه
2 هفته گذشت بدون هومن .............. توی این مدت مارال و خانواده ش کلی با من حرف زدند اما من دیگه هیچی حالیم نبود من نمی تونستم و نمی خواستم هومنو از یاد ببرم .
اون روز دلمو به دریا زدم رفتم سراغ هومن ......... باید همه چیزو بهش می گفتم حالا دیگه هیچ خبری از سامان نبود . خبرشو داشتم که کامران و هومن اون شب پارتی دارن لباس پوشیدم و رفتم اونجا . البته هنوز شروع نشده بود اما می دونستم بعد از اون پارتی می خوان برگردن امریکا ...............
اونجا همه منو می شناختند با همه سلام و احوال پرسی کردم هنوز هومنو ندیده بودم مثل اون موقع ها که قلبم برای دیدن هومن می تپید باز تند می کوبید ......
از یکی از دوستاشون پرسیدم اونا کجا هستن ؟؟؟ یه اتاقی رو نشون داد ...... اروم به طرف اون اتاق قدم برداشتم تا دستمو گذاشتم روی دستگیره ی در یهو در اتاق باز شد ......
هومنو دیدم هومن عشقم قلبم زندگیم رو به روم بود اما با یه نگاه بی تفاوت بی تفاوت نبود یه جوری بود نه تو نگاش محبت بود نه عشقی بود نه شیطنت بود هیچی نبود .
یه نگاه سرد .......... اما هنوز چشماش همون چشم هایی بودند که من عاشقش شدم همون چشم های افسون گر ........
ولی اون کی بود کنار هومن ............ باورم نمی شد خدای من ......... سحر ....... سحر کنار هومن بود چشام سیاهی رفت سرم گیج می رفت همون یه ذره امیدی که داشتم هم نابود و خاکستر شد ..............
من فقط کنار رفتم هومن حتی جواب سلام منو خیلی سرد و اروم داد دیگه از اون صدای شاد و پر از شیطنت و ارامش بخش خبری نبود ....... کامران یهو منو دید منم که انگار ...... میخکوب سر جام ایستاده بودم . کامران اومد طرفم و دست منو گرفت برد توی اتاق . درو هم بست .
-سلام سوگند خوبی ؟ کجا بودی؟ سوگند چی شد؟ هومن بهت چی گفته؟ چه اتفاقی افتاده؟ جواب سوال های کامران فقط اشک های من بود . به زحمت گفتم: سلام.- سلام چته سوگند؟ چی شده؟
هیچی نگفتم اما کامران یهویی داد زد: سوگند خواهش می کنم بگو.
- هیچی تموم شد.- چی تموم شد؟- همه چی عشق من به هومن همه چی تموم شد منم دیگه اون سوگند قبلی نیستم.- سوگند تورو جون هومن که خیلی دوسش دارم اشکاتو پاک کن و بگو چی شده. نصف و نیمه براش تعریف کردم .- سوگند کار اشتباهی کردی اخه برای چی اینجوری؟ بابا باهاش حرف می زدی.- حالا دیگه کار از کار گذشته فکر کنم هومن منو فراموش کرده.- نه خیر سوگند هومن فراموشت نکرده که هیچی عشقش به تو هم بیشتر شده.- عشقش به من نه بگو به سوگند رویاهاش اون سوگند قوی اون سوگند مهربون اون سوگندی که فرشته بود نه من کامران من لیاقتشو نداشتم خدا هم اونو از من گرفت کامران دارم می میرم.- اخه دختر خوب تو که این همه دوسش داری چرا اینجوری کردی؟- ترس یه ترس بیخود اما دیگه نمیشه کاریش کرد هومن منو دوست نداره اون سوگند خودشو دوست داره پس این دختره کی بود؟ دیگه اسمشو نگفتم .- کدوم دختره؟ سحر ؟ بابا اون فقط یه دوست ساده ست سر هر چیزی بدبین شدی سوگند گوش کن به من .- کامران بسته گوشم از این حرفا پره نمی خوام بشنوم فقط جواب سوال های منو بده.
- نگاه کن سوگند تو با یه صحبت و تعریف کردن همه ی این حرفا برای هومن راحت می شدی و اینقدر هم هومنو زجر نمی دادی.- کامران من نیومدم اینجا حرفای تو یا هومنو گوش کنم.- دروغ میگی دلت برای هومن تنگ شده بود. زدم زیر گریه افتادم روی زمین جلوی پای کامران زانو زدم و گفتم: کامران تورو خدا به جون اون کسی که دوسش داری قسم بخور به هومن چیزی در این مورد نمیگی.- نمی تونم.- چرا؟- چون دارم می بینم هم تو در عذابی و هم هومن.- کامران ...... جون من .... خواهش می کنم تو و مارال و ماهان از این موضوع خبر دارین فقط تو نباید به هومن چیزی بگی به خدا اینجوی براش بهتره دیگه خطری هم تهدیدش نمی کنه ازت خواهش کردمااااااااا.- باشه حالا پاشو. منو از روی زمین بلند کرد و نشوند روی صندلی . تا خواست حرف بزنه گفتم: کامران من عاشقشم من می پرستمش ولی از سر راهش میرم کنار چون دوسش دارم چون نمی خوام بلایی سرش بیاد حرف پلیس و شکایت و اینجور چیزا رو هم نزن سامان یه ادمی هست که بخواد کاری انجام بده براش مهم نیست به ظرر خودش باشه یا نه براش مهم نیست پس اینم زیاد براش مهم نیست که بره یا زندان یا نه منم زندگی خودمو می کنم.- سوگند حرف از کدوم زندگی می زنی ؟ غم و غصه خوردن از کی تا حالا شده زندگی.- کامران فقط .... فقط یه چیزی..... مواظب هومن باش همین. زدم زیر گریه ........
از اتاق بیرون اومدم و از اونجا هم خارج شدم ........
رفتم به خونه اینقدر اعصابم خورد بود اینقدر دلم گرفته بود احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم زنگ زدم مارال اومد خونه مون.تمام ماجرا رو براش توضیح دادم همه رو.در اخر بهش گفتم:نظرت چیه؟من کار درستی کردم؟مارال گفت:سوگند نباید اینجوری می کردی اخه دیوونه می دونی هومن.........گفتم:اسمشو جلوم نیار کم کم می خوام فراموشش کنم.- خیلی ترسویی بابا سامان هیچ غلطی نمی تونه بکنه. دیگه امیدی به زنده موندن نداشتم وقتی از اموزشگاه می اومدم یه راست می رفتم تو اتاقم بیشتر اوقات غذا هم نمی خوردم در اتاقو روی خودم می بستم دیگه دلم نمی خواست زندگی کنم من بدون اون هیچ بودم هیچ. روز وشب برای خودشون می اومدند می رفتند من اصلا متوجه گذشت زمان نبودم دیگه زندگی برای من معنا نداشت خیلی وقت بود هومنو ندیده بودم ولی اروم اروم به شرایط موجود عادت کردم پذرفتم که اون برای من نیست اما با عشقش چیکار می کردم؟برای فراموش کردنش باید تمام خاطره هامو باهاش نابود می کردم اما نمی تونستم دلم نمی اومد پس تصمیم گرفتم صبر کنم با خیالش فکرش زندگی کنم اما یه جورایی تو روی پسره دیگه ای نگاه نمی کردم سامان به سراغم نیومد نمی دونم دیگه چی فکرایی تو سرش بود؟اون شب مثل هر شب دیگه ای از خونه بیرون زدم رفتم به پارکی که همیشه محل قرارای من وهومن بود اخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود . رفتم توی پارک ساعت از 12 نیمه شب هم گذشته بود پارک خلوت خلوت بود عین دیوونه ها به اینور اونور نگاه می کردم دنبال هومن بودم که باز با شیطنت صدام کنه نگام کنه اه روی سبزه ها نشستم به درختی تکیه کرده بودم عکس هومن در دستم بود به چشاش نگاه می کردم براش حرف می زدم قربون صدقه ش می رفتم براش می خندیدم که یهو صدای خنده ش به گوشم رسید یهو از خود بیخود شدم به این صدا گوش کردم اما این دیگه رویا نبود رویا نبود صدا ...... صدای خنده ی هومن بود........ از همین نزدیکی ها می اومد یهو .......... بلند شدم از جام پریدم یهو هومنو دیدم با سحر......... روی زمین افتادم اونا که نمی تونستند منو ببینن ولی من ........ انگار یکی داشت بهم می گفت دیدی با چشمای خودت دیدی اقا هومنت هر روز عاشق یکی میشه حالا هم با سحر......... سرمو روی پام گذاشتم گریه کردم از ته دل. عکس هومنو به گوشه ای پرت کردم فریاد زدم:دیگه نمی خوامت.چند ثانیه اینطوری گذشت ناخود اگاه بدون اینکه خودم بخوام به طرف عکس رفتم عکسو از روی زمین برداشتم بوسش کردم وگفتم:ببخشید هومن منو ببخش من دیوونه هستم ببخش منو خواهش می کنم تورو خدا من دوست دارم غلط کردم اون حرفو زدم ببخشید من با اون هومن کاری ندارم من تورو می خوام هومن پا کمو می خوام نه من هومنمو می خوام من اونو می خوام. نمی دونم چه ساعتی بود که به خونه برگشتم اما صبح خونه موندم شنبه بود روز تعطیل..... مارال هم که می دید من اونقدر حالم بده پانیزو با خودش می برد پیش خودش و من هم سرگرم کارهای خودم بودم توی اتاقم نشسته بودم با عکس هومن حرف می زدم براش گیتار می زدم و می خوندم و گاهی می خندیدم از شوخی های هومن و گاهی گریه می کردم برای بدبختی خودم ......... و اونقدر حرف می زدم با خودش و عکس هومن که از حال می رفتم .
روز بعد هم مارال اومد پیشم . وقتی منو توی اون حال دید جیغ کشید واقعا هم غیر قابل باور بود قیافه م چه جوری شده بود خدا می دونست .
-وای سوگند این چه قیافه ایه؟نگاه کن تورو خدا حالا دنیا به اخر نرسیده که هومن هم مثل سامان از زندگیت رفت. تا اسم هومنو شنیدم بغضم ترکید وگفتم:مارال تو نمی تونی درکم کنی من عاشق هومنم من عاشق سامان نبودم اون فقط یه هوس بود اما هومن........ مارال کلی نصیحتم کرد اما بعد خودش خسته شد و رفت من باز هم تو خونه تنها موندم دلم می خواست برم بیرون برم همون دیواری که هومن منو اونجوری چسبوند بهش........ لباس پوشیدم و رفتم. وقتی چشمم به همون گوشه ی دیوار افتاد بغضم ترکید دستمو روی دیوار گذاشتم دلم می خواست جای قدم هومنو ببوسم دلم می خواست هومنو داشته باشم اما حیف که روزگار اونو از من گرفت..... گریه می کردم به سرم می کوبیدم درست مثل این خل و دیوانه هاااااااااا .........
نمی دونم چه ساعتی برگشتم خونه اومدم خونه و دوباره شروع شد .........
اون روز گذشت اما از روز بعد من تصمیم گرفتم زندگی کنم دیگه نمی شد کاری کرد باید فقط فکر هومنو از سرم بیرون می کردم شاید کم کم به مرور زمان از یادم می رفت اما نمی شد؟زندگی منم روال عادی خودشو پیدا کرده بود تقریبا 1 ماه بود هومنو ندیده بودم دیگه با این موضوع کنار اومده بودم هومن به من تعلقی نداشت خیلی سخت بود تمام وقت به فکرش بودم تو رویام باهاش بودم ولی در مقابل دیگران تظاهر می کردم از عشق بیزارم از هومن بیزارم .......... تا اینکه تولد کتی شد اول نمی خواستم برم اما مجبورا رفتم چون ماهان و مارال اومدن به سراغم و کلی با من دعوا کردن .
مثل همیشه توی اتاقم نشسته بودم و داشتم نقاشی می کردم که در صدا خورد فکر می کردم پانیز هست که از کلاس برگشته اما مارال و ماهان بودند .
گفتم: سلام. ولی اون دوتا مات و مبهوت به خونه خیره شده بودند بیچاره ها حق داشتند اصلا به سر و وضع خونه نمی رسیدم لباسام ریخته بودند روی مبل ها وسایل نقاشیم هر کدوم یه طرف افتاده بود و کلی شلوغ و به هم ریخته بود .
مارال بیچاره دست به کار شد و خونه رو تمیز کرد و مارال هم دست منو گرفت و برد توی اتاق که با من صحبت کنه اما تا چشمش به در و دیوار اتاق افتاد مات و مبهوت بر جا ماند .
برگشتم دیدم با تعجب اتاقمو نگاه می کنه گفتم: چیه ؟ چرا ماتت برده ؟ بیا تو دیگه.- سوگند اینجا چه خبره؟ با خودت چیکار کردی؟ اتاقم ........ تمام در و دیوار پر از عکس های من و هومن بود بیشتر عکس های دوتاییمون رو بزرگ چاپ کرده و قاب کرده بودم زده بودم به دیوار یه قسمت دیوار فقط عکس های خود هومن بود یه طرف از دیوار هم از چشم های هومن طراحی کرده بودم و همه رو زده بودم به دیوار ........ یهو مارال هم وارد اتاق شد اونم مثل دیوونه ها اطرافو نگاه می کرد . یهو مارال گفت: سوگند اینجا چه خبره؟ واییییی خدا چند تا هومن اینارو کی کشیدی ؟
ماهان گفت: سوگند چقدر طبیعی و قشنگ کشیدی.- ممنون. مارال گفت:سوگند میگماااااا اتاق تو هیچ نشونی از معشوق نداره. بعد خودش خندید از اتاق رفت بیرون ماهان اومد نشست روبه روم و گفت: سوگند تا کی؟- چی تا کی؟- این مسخرها بازی ها.- چی میگی؟- من خوشبختی تورو می خوام نمی خوام اینجوری ادامه بدی. اونقدر باهام حرف زد که من راضی به رفتن شدم خودم یه حس خاصی داشتم برای زندگی دوباره ولی اینبار می خواستم قلبم از سنگ باشه عشق هومنو توی قلبم زندونی کرده بودم .
روز بعد تولد کتی ماهان و علیرضا هم دعوت بودند ....... نمی دونستم باید برم یا نه؟اما نباید خودمو عقب بکشم من من نباید بترسم نه دیگه سامان مهم نیست چون نمی تونه غلطی بکنه باید به هومن بفهمونم فقط خودش نیست .......... اما تمام افکارم به هم ریخت فقط با این فکر.......... سوگند مگه تو دیوونه شدی؟مگه تو عقده ای هستی؟می خوای مثلا چی کار کنی؟حرص هومنو در بیاری نه من دیوونه نبودم بی خیال همه چیز لباس پوشیدم اماده شدم غروب همون روز تموم کمدو به هم ریختم که یه لباس مناسب برای این مهمونی پیدا کنم هر چی گشتم تا اینکه چشمم به بلوز ابی رنگ افتاد اونو خیلی دوست داشتم اخه یه دفعه که با هومن رفته بودم بیرون وگردش برام انتخابش کرد. اهی کشیدم باز هومن و یادش منو هوایی کرده بود اخ که چقدر دلم برای شیطونیاش تنگ شده بود قلبم بدجور می زد اخه ناسلامتی می خواستم بعد از 1ماه ببینمش......... وای خدا حالا صورتم قرمز نشه اخه بعضی اوقات عادتم بود اه صورت قرمز....... هفته ها بود که از ته دل نخندیده بودم لبخند هم الکی برای دلخوشی مادرم می زدم بیچاره اونم از دست من خسته شده بود تولد کتی تقریبا یه پارتی بود یعنی مادر پدرای ما نبودن حالا فریده جون وحجت جون رو نمی دونستم...... بلوزو پوشیدم وبعد یه دامن لی کوتاه . جلوی اینه ایستادم و خودمو با سحر مقایسه می کردم یعنی اون از من خوشگل تره؟چه فکرای مسخره ای؟مگه هومن عاشق قیافه م شده بود ... سوگند تو هم خیالباف شدی؟ دیوونه شدم اصلا به من چه هومن با سحر دوسته؟اما هومن من که تمام زندگیم بود برای خودم بود چرا اینجوری شد؟مگه من چه گناهی کردم دارم تاوان پس میدم؟یعنی هومن این همه مدت به من دروغ می گفت دوسم داره؟نه نه دروغ نمی گفت اما اما .......... چرا با سحر دوست شد؟یعنی همون قدر که منو دوست داشت سحر هم دوست داره؟یعنی همون قدر که منو اذیت می کرد اونم اذیت می کنه؟وای که چقدر دلم برای صداش تنگ شده؟برای لبخنداش؟برای چشاش؟وای برای اون نگاهش که من می ترسیدم وقتی اونجور بهم زل می زد چقدر دوسش داشتم........ حالا نمی دونستم چه جور با سحر اشنا شده؟کجا؟چطور؟یعنی وقتی سحرو دیده قلبش تند تند می زد یا نه همونطوری که منو با نگاهاش ولبخنداش که سرتاسر شیطنت بود دیوونه کرد اونو هم....... از این همه فکر و خیال خسته شدم حوصله نداشتم به سراغ جعبه ی جواهراتم رفتم یهو نگام به اون زنجیری که هومن روز تولدم به من هدیه داده بود افتاد زنجیرو به گردن انداختم اما سریع درش اوردم در عوض چه چیزی یه چیز دیگه گردنم انداختم......... زنجیری که پلاکش H بود عاشق این زنجیر بودم همیشه تو گردنم بود اما از وقتی که نامزدی به هم خورد من هم سعی کردم خاطرات هومنو نابود کنم ولی هر از گاهی به یادش می افتادم و از دوباره زانوی غم به بغل می گرفتم .
بعد از جدایی از هومن از همه ی پسرا متنفر بودم و فقط هومن رو دوست داشتم ....... رفتیم داخل........ به به سامان دیگه اینجا چیکار می کرد؟ اه چه جور تحملش کنم؟تا هومنو دیدم می خواستم بزنم زیر گریه چقدر دلم براش تنگ شده بود و اما سحر ........ مارال اینقدر عصبانی شده بود زیر گوشم گفت:نگاه کن بهش مثل خر واستاده داره مارو نگاه می کنه دختره ی احمق اینم از بهترین دوستمون وای خدا این هومن دیگه چش شده؟ برای چی اینا اینجور اینا به هم چسبیدن؟اینو که گفت من فقط سرمو انداختم پایین خدا خدا می کردم هرچه سریعتر از جلوی اینا رد بشیم من که دیگه داشتم از گریه خفه می شدم هومن رو به من ومارال و علیرضا و مانی گفت:بیاین با یکی از بهترین دوستام اشنا بشین.اشنا شدیم اونم چه اشنا شدنی؟وقتی مثلا داشتم با سحر روبوسی می کردم دلم می خواست با همین دستام خفه ش کنم خلاصه رفتیم یه جا نشستیم حال من که خیلی بد بود رفتم به سراغ کتی کنارش نشستم با هم حرف می زدیم وای موقع رقص کتی ومارال به زور منو بردن بابا مگه من چقدر تحمل داشتم نگاه نفرت انگیز سامان و علیرضا یه طرف و اما هومن ........ خیلی بی تفاوت بود اما باز هم شیطون بود و سر به سر این و اون می گذاشت .
بعد از رقص یه جا نشستیم بعد پذیرایی شروع شد موقع عکس گرفتن که من اصلا داشتم می مردم سحر و هومن........ شوخی های هومن ......... سامان خوب داشت زجرم می داد اما من تسلیم نمیشم وقتی سحر در کنار هومن قرار می گرفت من ارام و قرار نداشتم وای هنوز هم صدای هومن گفتنای سحر تو گوشمه......... و هومن ....... می گفت: جانم. در دل من غوغایی به پا بود هیچکی خبر نداشت هیچکی ....... من دیگه تحمل نداشتم صبر نداشتم به بهونه ی اب خوردن به داخل ساختمان نسبتا بزرگی که در باغ بود رفتم....... رفتم داخل یه اتاق اونقدری گریه کردم که خالی شدم دلم سبک شد اروم شدم یهو صدای در اومد در اتاق باز شد. هومن بود سریع سرمو پایین اوردم نتونه اشکامو ببینه اما هومن ........ به طرفم اومد کنارم نشست بعد گفت:بیا بیرون مگه نمی خوای عکس بگیری؟- نه سرم درد می کنه.هومن با دستش سرمو بالا اورد گرمای دستش حرارت دستش تو تموم تنم پیچید گیج شده بودم دیوونه شده بودم هومن به چشام زل زد نه من از اینجور نگاه کردناش می ترسیدم اما اینبار حرف نزدم لال شدم و خودم همینجور نگاش کردم هومن گفت: سعی نکن به من دروغ بگی.هومن از روی تخت بلند شد بعد به سمت در رفت دوباره برگشت طرفم گفت:سوگند من که تورو دوست داشتم خودت خواستی خودت........... تا چشم برهم گذشتم اون رفت ............ و باز هم من موندم و من ..........
ای خدا پس هنوز منو دوست داره ولی دیگه مهم نیست حالا که کار از کار گذشته .... باید صبر می کردم خدا بزرگ بود اگه من وهومن واقعا عاشق هم بودیم به هم می رسیدیم. چند دقیقه بعد از اتاق بیرون رفتم همه ی این کارام به خاطر هومن بود حالا هم این شادی ظاهری بود به خاطر هومن بود .رفتم کنار مارال نشستم تازه متوجه ی یه چیزی شدم نگاه خیره ی بعضی از پسرها........ نه این هومنو ازار می داد نه من نمی خواستم اونو ناراحت کنم نگاه های مسخره ی اینها کجا؟نگاه گرم پر از محبت هومن کجا؟تمام کسایی که اونجا بودن اصرار داشتند کامران وهومن اهنگ بخونن بله اونا هم راضی شدن همه چیز اماده بود انگار از قبل اماده کرده بودند همه ی وسایلو حالا از پشت میکروفون برگشت به هومن گفت:هر چی هومن بگه همونو می خونیم. وای خدایا نجاتم بده داره به من نگاه می کنه؟کجا برم؟باید فرار کنم؟الانه که اشکام سرازیر بشه خدایا کمکم کن. هومن که اول سرش پایین بود ولی سرشو بالا اورد خدا خدا می کردم به من زل نزنه اما نگام کرد اما نگاش پر از گله وشکایت بود گفت:بگو منو کم داری؟ همونجور به من زل زده بود وای الان همه متوجه میشن چیکار کنم؟حالا نگاهش هیچی؟خودم چیکار کنم؟نمی تونم صبر کنم؟اگه همینجا بشینم و تماشا کنم می میرم از شدت غم وغصه می میرم ........ اما از جام تکون نخوردم تو دلم می گفتم:هومن تورو خدا مسیر نگاتو عوض کن . این کارو هم کرد و اینبار اینبار به سحر خیره شدم این که دیگه بدتر از قبلیه بود ........ چه جور خودمو کنترل کردم خدا می دونه؟ اهنگ شروع شد ..........
یه نیمکت تنها یه شعله ی خاموش یه لحظه یک رویا من و تو در
اغوش یه یادگار از عشق رو تن درخت پیر یه قصه ی کوتاه
ای وای از این تقدیر
بگو منو کم داری بگو کمی غم داری بگووووووووووووو
بگو تو هم بی قراری یه لحظه اروم نداری مثل یه ابر بهاری بگو که هر شب می بارم
بگو دلت برام تنگ شده همون دلی که میگن از سنگ شده بگو دیگه طاقت نداری
اشک توی چشمام بیاری
بگو منو کم داری بگو بگو کمی غم داری بگووووووووووووووووووووو
بگو که نامه هامو خوندی بگو برام دل سوزوندی هق هق گریمو شنیدی بگو که اشکامو دیدیییییییییییییییییییییییییییییی
بگو دلت برام تنگ شده همون دلی که میگن از سنگ شده
بگو دیگه طاقت نداری اشک توی چشمام بیاریییییییییییییی
بگو منو کم داری بگو بگو کم غم دارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دیگه هیچی حالیم نبود خدا می دونه چه جور جلوی خودمو گرفتم تا گریه نکنم اما نگاه هومن که به من نبود به سحر بود......... اصلا واسه چی رفتم اون حرفا رو به هومن زدم؟من ترسو هستم یه دختر ترسوی سنگ دل حالا هومن بدون من چیکار می کنه؟ اون اصلا حواسش به من نیست چقدر برام حرف زد می گفت اگه تو بری با یکی دیگه من همیشه به پات می مونم اما این کارو نکرد؟اهنگ تموم شد همه جیغ کشیدند دست زدند اونا هم اومدند نشستند من واقعا خیلی قشنگ نقش بازی کردم انگار نه انگار بی خیال بودم خدایا شکرت حداقل بهم این کمکو کردی . من ومارال چند تا دختر و پسر دیگه دور هم نشسته بودیم حرف می زدیم دلم می خواست از اون محیط فرار کنم و سرانجام بهترین بهانه هم برام درست شد .......موبایلم صدا خورد یکی از دوستام بود ............
اون شب هم گذشت .
خوندین؟ چه زود تموم شد نه ....... خب من عاشق همکاری های شما هستم می فهمین منظورمو یا نه ؟؟؟
خب من تا فردا حتما یه اپ خیلی توپ در نظر دارم برای شما خوشگلا ....... پس نتیجه می گیریم باید نظر بدین تا 50 تا یا 100 تا برسه کافیه حالا اگه یهویی جو شما رو گرفت مثلا تا 200 تا هم می تونین بدین
نظر نشه فراموش
دوستون دارم
بای
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط نیلوفر
|